قالب رضا قالب رضا

رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

سفرنامه - دلشان محتوایِ سیخ شده بود!

دوشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۵۶ ب.ظ

دیگر از مِه خبری نبود و خورشید داشت جنگل را از نعمتِ وجودش بهره‌مند می‌کرد، ولی زمین هنوز خیس بود. کوله بارِ تفرّج را برداشتیم و راهیِ روستا شدیم. درست مثل نوشابه که خوراکِ لذیذِ مهمانی را میشورد و میبرد پایین تا جا باز کند، سربالایی‌های جادۀ منتهی به روستا هم کلِ لذتِ آن روز را شست و برد پایین. یعنی به محضِ دیدنِ سربالایی کل روز را فراموش کردیم و فقط به مسیری که باید با جان کندن طی‌اش می‌کردیم خیره شده بودیم. مطمئنا در آن لحظات چهره‌هایمان دیدنی بوده ولی خب خوشبختانه کسی آنجا نبود که چهرۀ مغموم و شکست خوردۀ‌مان را ببیند! بدون معطلی راه افتادیم. اوایل مسیر با انرژی‌ بودیم و با طراوت. ولی هرچه که پیش می‌رفتیم کند‌تر میشدیم و ترجیح میدادیم که روش‌های گوناگون پیمودنِ مسیر را امتحان کنیم. دویست متر سینه خیز میرفتیم و دویست متر کلاغ پر. دویست متر را دنده عقب می‌رفتیم و دویست متر را چهاردست و پا! خلاصه هرجور که بود خودمان را به روستا رساندیم. روستا از دیروزش کمی نم‌دارتر بود و کمی عجیب به نظر می‌رسید! بله، از پشتِ صحنه اشاره میکنند که نکند تازه باران آمده بوده؟! بله خب. فکر کردن به سربالایی‌های آنجا پاک مغزم را متاثر میکند! خیلی سریع خودمان را به خانۀ مادربزرگِ تد رساندیم. وقتی داخل شدیم با عمویِ تِد مواجه شدیم. ظاهرا یکی دیگر از عموهای تِد بود و بر خلافِ عمویی که دیشب با او هم صحبت شده بودیم، بسیار شبیه پدرِ تِد بود! لحظه‌ای فکر کردم که شاید پدرِ تِد برادری دوقلو دارد! ولی خب بعد از اینکه تِد گفت «سلام بابا» فهمیدم که سخت در اشتباه بودم! آن شخص خودِ پدرِ تِد بود. رفتیم و سلام علیک کردیم و کمی به در و دیوار ساختمان که در حالِ تعمیر و ترمیم بود نگاه کردیم و بعد رفتیم داخل خانه که لباس‌هایمان را عوض کنیم و راهیِ گرگان شویم. قضیه قرار بود اینطور پیش رود که ما بعد از اینکه از گردش برگشتیم و وسایل را گذاشتیم خانۀ مادربزرگِ تِد، از راهِ کوتاه‌تر ولی خاکیِ آن دور و اطراف خودمان را به جاده برسانیم و بعدش با یک ماشین برویم شهر. ولی خب پدرِ تِد دلش به حالمان سوخته بود و آمده بود دنبالمان و قضیه را طورِ دیگری پیش برد! اینجاست که باید یادِ آن جمله‌ام بیفتید که گفتم پدرِ تِد توی این سفر تاثیر زیادی داشت!

توی اتاق آن دو نفر تصمیم گرفتند که با همان زیرشلواری‌هایشان بروند شهر و حوصلۀ عوض کردن شلوار‌هایشان را نداشتند. ولی من چون شلوارم یک شلوارِ فاخر برای خواب بود و اسمش بیژامه بود، کمی خجالت کشیدم و تصمیم گرفتم که شلوارم را عوض کنم. نگاهی به شلوارِ پلوخوری‌ام که انداختم دیدم از عرق سفید شده است! پشیمان شدم و کمی فکر کردم. یاسون که استیصالِ مرا دیده بود گفت: «بیا شلوارِ منو بپوش.» نگاهی به شلوارش انداختم و دیدم شلوار آن بیچاره هم از شلوارِ من سفیدتر شده. ولی نگو ناقلا شلوار زاپاس هم دارد! شلوارِ یاسون را پوشیدم و رفتیم بیرون و مراسم خداحافظی را برپا کردیم و تشکرات را به جای آوردیم و راهیِ گرگان شدیم.

راهِ خروج از روستا کمی پیچ در پیچ بود. درست نیست بگویم مثلِ خرس، ولی تِد واقعا خرس‌طور خوابیده بود و سرِ پیچ‌ها توی ماشین هِی قِل میخورد و من، هم وظیفۀ خطیرِ نگه داشتن خودم را بر عهده داشتم و هم وظیفۀ نگه داشتن او را. بیچاره معلوم بود توی عمرش اینقدر خسته نشده بود. وارد جادۀ اصلی که شدیم یاسون هم به خوابِ غفلت فرو رفت؛ انگار که توی مریخ خواب ندارند بیچاره‌ها! توی جاده مناظرِ خارق‌العاده‌ای وجود داشت. باران نم نم می‌بارید و مِه بالای کوه‌ها را دوباره فرا گرفته بود. جنگل انبوه‌تر از چیزی بود که تصور میکردم. سرسبز بود و خنَک. کوه‌هایی را می‌دیدم که از درخت پوشیده شده‌اند و تمامی نداشتند. پشتِ سر یکدیگر قد علم کرده‌ بودند و عظمت‌شان را به رُخ ما میکشیدند!

ادامه دارد...


نظرات (۲)

سفرنامه زیبایی بود ... نگارش دلنشینی داشت ... 
منم سفرهای جنگلی زیاد میرم ... بعضی مواقع تنها بعضی مواقع دسته جمعی ... خیلی لذت دارن ... ولی خب همه مازندران بود و جنگل‌های گلستان رو به صورت گذری به یاد دارم ... 
راستش سفرهای سختی داشتم و فکر نکنم نگارششون لطفی برای من داشته باشه ... خب سفرها خیلی طولانی بودن و کارهای بچگانه هم بسیار ... 
راستی ... شخصیتها رو هم خوب نامگذاری کردین :)
پاسخ:
لطف دارید.
سفر خوبه. در واقع خیلی خوبه! من کم میرم. در واقع خیلی کم!
سفرنامه مسلما خالی از لطف نیست. برای منِ نوعی نوشتن سفرنامه چند تا مزیت داره. در وهلۀ اول اینکه فراموش نمیشه این خاطرات. دوم اینکه سعی میکنم بنویسم تا نوشته باشم و نوشتن رو فراموش نکنم. میون مشغلۀ زندگی نوشتن گاهی لازمه. سوم هم اینکه سعی میکنم جوری بنویسم که خواننده از خوندنش لذت ببره و براش یک چیزی داشته باشه. به نظرم این سفرنامه هیچی هم که نداشته باشه، کاری میکنه که خواننده سفر رو دوست داشته باشه. حداقل یک تاثیر کوچولو میذاره!
راستی. اینا اسم های خودِ شخصیت ها هستن. من نذاشتم. اسم خودشونه.
چه سفرنامه خوبی نوشتید ..
خیلی دوست دارم منم سفرجنگلی رو تجربه کنم :)
سفرنامه نویسی عالیه ، منم یه بار اصفهان رفتم سفرنامه شو نوشتم ، این باعث میشه اون سفر و اتفاقاتش برای همیشه تو ذهن آدم ثبت بشه و بمونه و بعدا که بهش نگاه میکنه زنده میشن اون خاطرات و با  یادرآوریش لبخند میزنه ‌:)
پاسخ:
خیلی ممنون.
دقیقا.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">