قالب رضا قالب رضا

رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

سفرنامه - قایم باشکِ ضروری میان جنگل

شنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۰۱ ب.ظ

هرچه به سمتِ چشمه میرفتیم، جنگل انبوه‌تر میشد و فضا خوف‌ناک تر. چون دستانمان بوی محتوای سیخ می‌داد احتمال حملۀ خرس هم زیاد بود! نگران بودیم، چون وقتی خرس‌ها گرسنه‌شان بشود دیگر آشنا و غریبه برایشان فرقی نمیکند. میخورند فقط!

آن بالا کنارِ چشمۀ حیات برای لحظاتی آنتن پیدا کردم. خیلی سریع با مادرم تماس گرفتم که مثلا از نگرانی درش بیاورم. با خودم گفتم شاید بندۀ خدا بعد از 24 ساعت بی خبری کمی نگران شده باشد. ولی خب وقتی زنگ زدم گفت: «چی مِگی؟! زود بگو کار درم.» من هم خیلی سریع گفتم زنده‌ام و نگران نشوی و بعد قطع کردم. از این همه نگرانی البته حیرت زده بودم واقعا! بگذریم.

گوشیِ تِد آن بالا هم ول کنِ ماجرا نبود و همچنان داشت می‌خواند. گه گاهی ما هم همخوانی میکردیم و لذت می‌بردیم از صدای زیبایمان ولی خب از قدیم گفته‌اند آدم را سگ بگیرد ولی جَو نه! الحق هم که درست گفته‌اند. جای شما خالی آن بالا یکی از دوستان را که صلاح نمیدانم اسمش را بگویم، جو گرفت و یک «چرا بدی چرا بدی» به سبک هیچکس گفت که اگر فیلمش خدایی ناکرده پخش شود میتواند حتی گوی رقابت را از جدایی نادر از سیمین برباید و با « revenant » رقابت کند. جای شما خالی فکر کردن به آن لحظه در هر شرایطی مرا میخنداند.

القصه؛ آب‌ها را بار زدیم و به سمتِ پایین حرکت کردیم. آمدیم تا به مکان‌مان رسیدیم. بعد سریع دوباره آتش را شعله‌ور ساختیم و کتریِ پر از آب را گذاشتیم روی آتش و کمی برنامۀ لشینگ را پیاده کردیم. بعد چایی آتیشی را زدیم بر بدن و دوباره رفتیم برای لشینگ! آنقدر لشینگ زدیم که دیگر خسته شدیم و گفتیم وقتش رسیده که نماز بخوانیم. البته از وقت نماز خیلی وقت گذشته بود ولی خب ما آن موقع تصمیم گرفتیم که نماز بخوانیم. حالا جدال برای تعیین سمت و سوی قبله شروع شد و هرکس نظری میداد. خیلی سریع تلفن همراهم را در آوردم و رفتم توی بادِ صبا و جهت قبله را بر اساس نرم افزار نشان دادم. یاسون کنارم ایستاده بود و ساکت بود. کمی سرش را خاراند و انگشتش را فرو کرد توی دهانش و بعد آن را بالا گرفت. بعد از چند ثانیه چرخی زد و بینی‌اش را مالید به زمین و بعد به آسمان خیره شد. به نقاطی از آسمان اشاره کرد و بعد درجا یک پرش زد و بعد دوباره ایستاد. کمی سرش را بالا و پایین کرد و با چهره‌ای جدی توی هوا فوت کرد. بعد چرخید و رو به یک سمت ایستاد و گفت قبله آن طرف است! من که از حرکات انسان‌اولیه مآبانۀ یاسون متحیر شده بودم زیر بار نرفتم و تکنولوژی را برتر دانستم. جدال ادامه داشت تا به این نتیجه رسیدیم که نظرِ تلفن همراهِ تِد را حسن ختام قرار دهیم. هرچه که تلفنِ همراهِ تِد گفت را قبول کنیم و بر همان اساس نماز بخوانیم. تلفنِ تِد را نگاه کردیم که داشت قبله را تعیین میکرد. صاف ایستاد سمتِ جهتِ پیشنهادِ یاسون. به یاسون و اینکه خودش در فضا زندگی میکند و با اخترها و ستاره‌ها و نجم‌ها و امثالهم آشنایی کامل دارد اعتماد کردیم و نماز را به همان سمت خواندیم. الحق که نماز خواندن روی چفیه لذتی بسیار عجیب دارد.

نماز را که خواندیم نگاهی به باقی‌ماندۀ آذوقه انداختیم و دیدیم هندوانه را! هندوانه‌ای درشت که داشت چشمک میزد. نیمی از محتوایِ سیخ هم مانده بود ولی خب دیگر واقعا هم شکم‌هایمان و هم چشم‌هایمان سیر شده بودند! خیلی سریع هندوانه را آماده کردم و به دو نیم تقسیم کردم و قاچ قاچش کردم و شروع کردیم به خوردن. آخرهایش که رسیدیدم دیگر داشتم میترکیدم! خوبی‌اش این بود که وسطِ جنگل انبوه بودیم و میتوانستیم به راحتی کارهای ضروری‌مان را هم انجام دهیم. تصور کنید وسطِ بالاشهرِ تهران که نه خبری از مسجد است و نه سرویس بهداشتی عمومی گیر کرده‌اید و هوا خنک است و شما هم حدود نصف هندوانه را میل کرده‌اید! واقعا خدا را شکر بابتِ خلقِ جنگل! بگذریم.

حول و حوش ساعت‌های چهار عصر بود و بعد از تمایلِ( از میل کردن می‌آید؛ دوست دارم واژه‌های جدید بسازم! دلم میخواهد اصلا. مشکلی دارید؟!) هندوانه تصمیم گرفتیم که کم کم بساطِ عشق و حال را جمع کنیم و برگردیم سمتِ روستا و بعد از آنجا هم برویم سر جاده و بعد هم سوارِ یک عدد خودرو شویم و بعد هم برگردیم به شهر و بعد هم...

ادامه دارد...


نظرات (۵)

احسنت جهت یابی @@ حتما اینارا هم از دوستای خارجیشون یاد گرفتن :/ این همه خوراکیا چطور باهم خوردین خدایی باز صد رحمت به خرس :/
پاسخ:
اینقدر کلش تو ستاره ها بوده که اینجوری شده بچه.
خوراکی ها هم نوش جونمون. تواناییش رو داریم! میتونید تواناییش رو کسب کنید بعد بیاید!
یره چند روز رفتین تفریح مگه این همه سفرنامه و سلفی داره |:

همیشه شاد باشین (:
پاسخ:
ها دیگه. دره. سفرنامه زیاد نیست ها. ولی چون دیر دیر و قسمت قسمت منتشر مشه زیاد معلوم مشه.
سلامت باشی.
البته بلا نسبت چون خودتون خرسا مثال زدین گفتم بعد که اومدم کامنتا دیدم با خودم گفتم یه وقت ناراحت نشید که دیدم نه خداراشکر نشدین :))
پاسخ:
اتفاقا خیلی ناراحت شدم. برید به مادرتون بگید یک عدد کشیده خفن بخوابونه زیر گوشتون ادب شید.
بی ابیات :/ حالا من یه چی گفتم :/ اصن خوب گفتم
پاسخ:
نه دیگه. پای حرفی که زدید وایستید.
قصه باحالیه این قسمت بمونه برا فردا برم خواب جنگل و معدن و چای زغالی و جاده ببینم :)
پاسخ:
شب شما به خیر!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">