قالب رضا قالب رضا

رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

سفرنامه - هوا ابری و من با چشمای تَر!

دوشنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۵۶ ب.ظ

بعد از اینکه کمی برنامۀ لَشینگ را اجرا کردیم و گپ زدیم و در کنارش چای آتیشی را زدیم بر بدن، به طرزِ عجیبی گرسنه شدیم. دیگر وقتش رسیده بود که بساطِ کباب را راه بیاندازیم و اصلِ برنامه را اجرا کنیم. هوا همچنان ابری بود و باران خیلی کم میبارید. وظیفۀ مهیّا کردن آتش و زغال( و یا حتی ذغال) بر عهدۀ من بود و وظیفۀ آماده کردن سیخ و محتوایِ سیخ بر عهدۀ آن دو بیگانه! آن لحظات واقعا لحظاتِ سختی بود. همه‌اش چشمم بهشان بود که خدایی ناکرده یک موقع به محتوای سیخ‌ها دستبرد نزنند. یکی‌شان که خرس بود و طبیعتا گوشتخوار و بالِع(بر وزن فاعل به معنیِ بسیار بلعنده و مُبَلعَن!). یکی‌شان هم که از فضا آمده بود و آنجا به دلیل وجود کلاهِ فضانوردی از خوردنِ غذای زمینی محروم بود و معلوم بود که خیلی دلش میخواهد علاوه بر آن محتوایِ سیخ‌ها، من و تِد را هم بخورد!

القصه. خیلی سریع با استفاده از تکنیک پیچیدۀ چیدنِ چندین سنگ بر شانۀ یکدیگر و خیلی عاشقانه*، سکویی برای گذاشتن سیخ‌ها روی آتش فراهم کردم و زغال‌ها (و یا حتی ذغال‌ها) را گلچین کردم و بستر مهیا شد برای کباب. خوشبختانه آن دو بیگانه توانستند خودشان را کنترل کنند و حتی ذره‌ای از محتوای سیخ‌ها را هم نخوردند. البته اگر هم میخوردند ضرری به کسی نمی‌رسید؛ چرا که مادرِ گرامیِ تِد آنقدر برایمان محتوا گذاشته بود که حتی اگر یک ‌سال آن بالا می‌ماندیم میتوانستیم زنده بمانیم! بیگانۀ فضایی یا همان یاسون را برای چرخاندنِ منظم و یکنواختِ سیخ‌ها گماردیم و همراه با آن خرس شروع کردیم به باد زدنِ سیخ‌ها و محتوای‌شان از دو جهت! این روش کارساز بود و محتوا به نحوِ احسن کباب شد و جای همۀ‌تان خالی زدیم‌شان بر بدن. حالا شاید یک عده برای اینکه مثلا بگویند دلشان‌ آب نیفتاده و این حرف‌ها، بیایند و ادعا کنند که این حرکت‌ها را هر هفته در حیاطِ خانۀ‌شان انجام می‌دهند؛ ولی خب باید عرض کنم خدمت آن دسته از خوانندگانِ عزیز که آن شرایط را نباید با این شرایط مقایسه کنید و همچنان باید دلتان بسوزد. تصور کنید در دِلِ تابستان، میانِ جنگلِ انبوه، هیچ صدای اضافه‌ای نیست و فقط صدای طبیعت به گوش می‌رسد. هوا ابریست و باران نرم نرمک می‌بارد. آتش روشن است و بوی دلنشینِ سیخِ روی آتش در فضا می‌پیچد. میتوانید جرعه‌ای چای بنوشید. چایی که آبش از چشمه آمده است و روی آتش دم کشیده. دو فروند از بهترین رفقایتان در کنارتان هستند و از همه مهمتر، تلفن‌تان آنتن نمی‌دهد! این چیزی نیست که بشود آن را با حیاطِ خانه مقایسه کرد. این را فقط و فقط باید با خودش مقایسه کرد! بگذریم، ترجیح میدهم بیشتر از این دلتان را آب نیندازم.

محتوایِ سیخ‌ها را یکی پس از دیگری زدیم بر بدن و جالب اینکه به همان مقدار که تناول نمودیم، اضافه ماند و بعدها به خانه بازگشت! تا این حد در رفاه به سر می‌بردیم! بگذریم، به نظرِ شما بعد از آن قوتِ دلچسب، چه چیزی میچسبید؟! دوغ؟ آن را که داشتیم ولی منظور چیزِ دیگریست. خواب؟ در جنگل خطر داشت! چای؟ این هم گزینۀ خوبی ست ولی در آن موقع بیشتر از همه چیز دست‌ها و انگشت‌هایمان به یکدیگر می‌چسبید. نیاز بود برویم تا لبِ چشمه و آب بیاوریم و همان کارِ ضروری که شستنِ دست‌ها باشد را به مرحلۀ عمل برسانیم! همین کار را هم کردیم. یعنی رفتیم تا لبِ چشمه تا آب مورد نیاز برای کارهای ضروری مان را برداریم و و بعدش برگردیم.

ادامه دارد...

* اشاره به بیتِ «عشق بر شانۀ هم چیدنِ چندین سنگ است / گاه میماند و ناگاه به هم میریزد» از فاضل نظری


نظرات (۵)

فقط یاسین
فقط عکسِ آخر
فقط اون توهم و خلسه
و دیگر
هیچ
:))))))
پاسخ:
واقعا و دیگر هیچ!
همچنان خوشا به حالتان :|
پاسخ:
لبخند!
خوش گذشته حسابی!
ولی من نتونستم اوضاع جنگل رو حتی تخیل کنم :|
چرا محتویات سیوخ سانسور شده؟
+ یاسون خیلی بهش خوش گذشته زده ب سرش، بهش گیر نده 😂
پاسخ:
به شدت حسابی.
حتما توصیفاتم بد بوده.
چون که زیرا!
+گیر ندادم. بهش نهیب زدم!
  • مریــــ ـــــم
  • از کباب درست کردن متنفرم
    چون همیشه نگران اینم که دستبرد نزنن بهشون 
    :|
    پاسخ:
    حس جالبیه! خخخخ
    نه خوشم اومد فکر میکردم مثل تهرونیای عزیز(نیان بزنن شل و پلم کنن صلوات) بجای رو زغال پختن دودیش کردین گوشت رو کلی هم کیف کردین ولی نه انصافا زغال واقعی بار آوردین :)
    این قسمت: خوشمان آمد..

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">