قالب رضا قالب رضا

رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

غلط کردم، غلط!

شنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۳۹ ب.ظ

 اَنوَر از همان بچه هایی است که معرفتش مثال زدنیست. میتوانم بگویم از او بامعرفتتر تا به حال ندیدم. همیشه رویش حساب باز کردهام و همیشه هوایم را داشته است.

آن شب که پژو پارس خرید، قول داد که فردایش ما را ببرد به قول فرنگیها «پیک نیک». صبح فردای آن روز، من و مهدی و «الف.ح»، بقچه به دست، ایستاده بودیم دم در خانهشان تا چشممان به جمال پژو پارسش روشن شود. نمیتوانم بگویم شده بودیم عین ندید بدید ها؛ زیرا خودمان نمونۀ بارز ندید بدید بودیم. همین که خودرو را از در خانهشان آورد بیرون، نشستیم توی خودرو و درخواست حرکت کردیم.

میخواست ما را ببرد جایی که تابهحال نرفته بودیم. در خانهشان را که بست آمد و سوار خودرو شد. همان ابتدای امر همهمان یک ایه الکرسی خواندیم که توی راه یک حباب محافظِ بزرگ، اطرافمان باشد.

در راه میگفتیم و میخندیدیم و از دور هم بودن لذت میبردیم. انور از آن عشق ماشینهایی بود که تا کوچکترین پیچ و مهرۀ ماشینها را هم میشناخت! دست فرمانش هم که ماشاءالله فوق العاده بود. در زمینۀ خودرو یک بدی داشت و آن هم اینکه خیلی عقدهای بود.

این عقده ای بودن باعث شد که انور جان قصۀ ما را، وسط راه یکهو جو بگیرد و ول نکند. شروع کرد به گاز دادن و سبقت از راست. از آن دورها آقای پلیس مارا در حال سبقت غیرمجاز دید و کفگیر قرمز خودش را که رویش نوشته بود «ایست» را تکان داد. انور هم سرعتش را کم کرد و کنار ماشین آقای پلیس ایستاد.

آقای پلیس که مردی با موهای سپید و چهرهای مهربان بود، شروع کرد به نصیحت کردن انور و انور هم مدام توجیه میکرد. من با شنیدن حرف های آقای پلیس و انور یاد یک روز در دبیرستان افتادم. همان روز که محمدرضا توی زنگ ورزش دستش شکست و گریه کرد.

آن روز وقتی که از کنار محمدرضا رد شدم گفتم: «خب حالا خوبه دستت شکسته! اشکال ندره مهم ایه که تنت سالم باشه، بزرگ بشی یادت مره». به محض اینکه این را گفتم مدیر مدرسهمان نگاهی غضب آلود به  من کرد و دستم را گرفت و برد دم دفتر و گفت: «ما چند نفر بزرگتر اونجا داریم جوش میزنیم، نگرانیم که خدایی نکرده بچۀ مردم اوضاعش بد نباشه اونوقت تو مزه میپرونی؟». من هم که غرور داشتم، کوتاه نمیآمدم و هی توجیه میکردم. بعد از چند دقیقه دیدم مدیر کوتاه نمی آید و اگر همینطور ادامه یابد اوضاعم بدتر میشود. برای همین تصمیم گرفتم که بگویم: «آقا غلط کردم». همین را که گفتم مدیر گفت: «برو دیگه ازین غلطا نکنی.».

انور همانطور به توجیه ادامه میداد و آقای پلیس به نصیحت کردن. من وارد بحث شدم و گفتم: «جناب بوخّودا ای بنده خدا همی دیروز ماشین خریده، دستش تنگه! حالا ای دفه ره شما نادیده بیگیرن. ما قول مدم که ازی به بعد مواظب باشم که جوگیر نشه.». آقای پلیس باز هم نصیحت کرد و من دیدم اینگونه نمیشود ادامه داد. با خود گفتم پس تجربه چه فایده ای دارد؟ همینجا باید به کار آید دیگر! و گفتم: «جناب یَک کِلِمَه بُگُم؟» گفت: «بگو».

گفتم: «غِلَط کِردِم». این را که گفتم آقای پلیس همان حرف مدیرمان در آن روز را تکرار کرد و ما رفتیم پی تفریح مان.

جای تان خالی، خیلی هم خوش گذشت.