قالب رضا قالب رضا

رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

سفرنامه - حتی خودشان هم نرفته بودند!

يكشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۳۱ ب.ظ

بعد از ظهر بود و هوا دل انگیز. پدرِ جنابِ تِد هم کمی استراحت کرده بود و میخواست لطف را در حق ما تمام کند. مادرِ جنابِ تِد هم که از ما نه تنها مثل تِد، بلکه بیشتر از تِد نگهداری میکردند و لطفشان وصف ناشدنی‌ بود. ایشان از قبل تمام وسایل لازم برای برپایی یک اردوی روح‌انگیز را برایمان فراهم آورده بودند و ما فقط زحمت برداشتن و بردن‌شان را کشیدیم. خیلی سریع همه چیز را بارِ ماشین کردیم و راه افتادیم به سمت روستا. خدا به پدرِ تِد عمر طولانی بدهد؛ ولی این دلیل نمیشود که نتوانیم از ایشان انتقاد بکنیم. آن هم انتقاد سازنده! بنده معتقدم سرعت گیر برای کاهش سرعت ساخته شده. ولی گمان میکنم پدرِ تِد که من خیلی بهشان ارادت دارم، فکر میکنند که سرعت گیر وسیله ایست برای به پرواز در آمدن ماشین! ترمز هم که گویا برای ایشان تعریفِ خاصی ندارد. حالا ما به جهنم، فکرِ ماشینِ بیچاره باشید آخر پدرِ من. بگذریم. از دیگر اتفاقات توی راه، این بود که جایی ایستادیم و تِد را فرستادند پیِ نان و ما با والدین گرامی‌اش هم کلام شدیم. بدون هیچ معطلی تمامِ فعالیت‌های فرهنگی‌اش که طی این سالها مخفی‌شان کرده بود را لو دادیم و از ساندارک گفتیم و از عفت! از این هم بگذریم. جای همگی تان خالی، دیدن مناظر توی راه مرا حسابی سر ذوق آورده بود. دیدن آن همه جنگل انبوه و ابر و باد و مه و خورشید و... ببخشید. منظورم مِه بود. اصلا انگار تا به آن لحظات چشم نداشتم و تازه چشم باز کرده‌ام و دارم همه چیز را میبینم. به طورِ وحشتناکی وصف ناشدنی بودند. باز هم مثل قبل سمتِ من منظره بود و سمتِ یاسین و تِد هیچ! شیطنت‌های برادرِ کوچکترِ تِد را هم بگذارید به حسابِ شیرینی‌های راه.

همینطور داشتیم از منظره‌ها لذت میبردیم که کم کم خبرهای بدی به گوش رسید! صحبت از کمبود بنزین بود و من اضطرابی در چهرۀ هیچکس مخصوصا تِد نمیدیدم. برای همین نگرانی‌ام کم بود. حتی وقتی پایین کوه پیاده شدیم و بنا شد بقیۀ راه را پیاده برویم باز هم خیالم راحت بود. چهرۀ تِد سرشار از آرامش بود. با خودم گمان کردم که شاید این بندۀ صالحِ خدا این مسیر را هر روز میرود و می‌آید. نمیدانستم خودِ اهالی روستا هم تا به حال این مسیر را پیاده نرفتند! خدا نصیبِ خرسِ جنگل نکند ولی روزِ سختی بود. سه ساعت بالا رفتن از کوه، در حالی که حتی آب برای خوردن نداشتیم. فقط احتمالا چند دانه ساقه طلایی انتهای کیفِ یاسون جا خوش کرده بودند. این را البته ندیدم؛ ولی از بدشانسیِ این یاسون معلوم بود که احتمالش به واقعیت خیلی نزدیک است! هر کدام‌مان هم چهل کیلو کوله پشتی داشتیم و ده کیلو بار هم در دستانمان بود. آفتاب هم می‌آمد و میرفت و گاهی اذیت میکرد.

توی راه از دیدنِ مناظر لذت میبردیم و هر از گاهی می‌ایستادیم و استراحت میکردیم. البته من هر از گاهی چفیه‌ام را میمالیدم به زمین؛ آخر تِد میگفت طیِ رانشی که اخیرا آنجا اتفاق افتاده و همچنین طیِ انفجار و ریزش معدن زغال سنگ زمستان یورت در آن نزدیکی، وزیر و دفتر و دستکش از آن مسیر عبور کرده‌اند! من هم گفتم چه فرصتی از این بهتر؟! بگذار چفیه را بمالم به خاکِ پای وزیر ببینم چه میشود. آیا شفا پیدا میکنم یا نه؟!

کلِ مسیر را همانطور لاک‌پشت وار رفتیم و تِد همانطور که گفتم نقشِ روحیه دهنده را ایفا میکرد. میگفتم: «تِدَکَم! چند تا پیچ دیگه مانده عشقُم؟!» میگفت: «هم دو تا دیگه بریم رسیدیم.» من هم ساده؛ باور میکردم و میرفتم و باز نمیرسیدیم. صدبار مردیم و زنده شدیم تا بالاخره و کم کم نشانه‌های حیات داشتند خودشان را به ما نشان میدادند.

ادامه دارد...


نظرات (۷)

  • سِناتور تِد
  • تد هستم
    یک قاتلِ زنجیره ای :))))))
    خرابِ شطرنجی شدم :))))
    دمت گرم

    ولی وجدانأ بیا از بُعدِ مثبت به قضیه نگاه کن. اندازه پنجاه سالِ آینده ت ورزش بردمت. الآن میتانی بری دو عه ماراتن شرکت کنی یره! وخه خجالت بکش یره. وخه.
    پاسخ:
    ها. ملت باید بفهمن شخصِ توی روزنامه بلاگفان قتل با طعم آب پرتقال کی بود! ها ها ها ها.
    از او بعد هم نگاه کردم. خوب بود! خخخخ. ولی خب هی بگذریم بگذریم شد نشد بنویسم.


    چقدر محجوب
    کی شوهرت بدیم؟ D;
    پاسخ:
    محجوب تر حتی!
    وقتِ گلِ نِی شوهرم بدین!
    تدکم چیه؟! :|||
    کافِ تحبیب را رها کنید به حالِ خودش دیگر!

    هم‌چنان خوش به حال‌تان. تصاویر هم جذاب شده :)) خسته هم نباشید.
    پاسخ:
    دوست داریم. مال خودمان است اصلا.
    ممنون.
    حالا از سفر به استان ما لذت بردید یا فقط جناب تد شما رو پیاده بردن :)))))))))))

    کدوم روستا رفتید ؟؟
    پاسخ:
    هم تد فقط ما رو پیاده برد. هم لذت بخش بود.
  • بهارنارنج :)
  • :)))
    چه سفر خوبی:)

    فقط با دیدن عکسا میتونم بگم برید سجره کنید دختر نشدید:))وگرنه رو دست مادرتون میموندید:))
    پاسخ:
    حتما سجره میکنم!
  • بهارنارنج :)
  • حالا اشتباه تایپیشو نگیرید مفهوم بگیرید.اون مدل چفیه حالت روسری بستن منظورم بود..
    پاسخ:
    میدونم.
    وضع بچه روستا که بدتر از شماست. :))
    ماشین چی شد؟؟ اصلا چطور جا شده بودین؟؟
    پاسخ:
    آره دیگه. بندۀ خدا هم تا حالا نرفته بود.
    ماشین هیچی نشد. بنزینش کم بود فقط. مثل مرد هم جا شده بودیم. بابا لاغریم همه!

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">