قالب رضا قالب رضا

رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

برای ماها که معمولا زودتر از ساعت ده بیدار نمی‌شویم، ساعت هشت و نیم، صبحِ زود محسوب میشد. برای همین گوشی‌هایمان را برای ساعت هشت و نیم تنظیم کردیم و بساطِ خواب را پهن کردیم و خوابیدیم. من معمولا در طول شب سه چهار بار بیدار میشوم و باز میخوابم. ولی آن شب آنقدر خسته بودم که یک کله تا خودِ صبح خوابیدم و تا پادشاه هفتم رفتم و درست پنج دقیقه مانده به هشت و نیم، یا همان هشت و بیست و پنج دقیقۀ شماها، از خواب بیدار شدم. رفتم یک سری کارهای شخصی کردم و دست و رویم را شستم و آمدم نشستم و بعد از چند دقیقه دست به دعا برداشتم. شاید با خودتان بگویید آن وقت از روز چه وقت نیایش است! ولی خب شما که نمی‌دانید در آن چند دقیقه چه‌ها بر من گذشت!

«هنوز آب از ریش‌هایم می‌چکید که آمدم نشستم روی مبل. پنجره‌ها باز بود و باد می‌وزید و پرده‌ها را تکان میداد. هوا گرفته و پاییزی بود. کمی شرجی و گرم البته. صدای خر و پفِ خیلی خفیفی از آن دو نفر به گوش می‌رسید. نگاهم به مگس‌هایی بود که «آخ جان» گویان دور و بر سر یاسون میچرخیدند. با پاهایم دورشان کردم و بعد صدای کوبیدن پُتک روی آهن توجهم را به سمت زمینِ کناری که گودبرداری شده بود، جلب کرد. رویم را که برگرداندم دیدم یک مگس روی گوش یاسون در حال راه رفتن بود. لگدی به بازوی یاسون زدم. کمی چرخید. با دستم تکانش دادم. صدای خر و پفش هم قطع شد. مگس دور شده بود و دیده نمیشد. یاسون را به آرامی صدا زدم: «یاسی جون! وخه صبح رفته!» توجهی نکرد و باز هم کمی چرخید. پشتش را به من، یعنی بزرگترش کرد و رفت برای ادامۀ خواب. بلند شدم. به تِد نزدیک شدم. انگشتِ شستِ پایش را فشار دادم. به آرامی چشمانش را باز و نگاهی غضب آلود به من کرد. گفتم « خِرسِ من چطوره؟! وخه صبح رفته گُلُم.» ولی توجهی نکرد و باز خوابید. کمی محکم تر پایش را گرفتم و باز نگاهم کرد و پرسید: «ساعت چنده؟» گفتم «هشت و نیم» و با ذکر «هنوز زوده» دوباره خوابید.»

دعا کردم که خدا خودش همۀ خفتگان را از خواب بیدار کند. حالا بعدها خواهید خواند و خواهید فهمید که خدا چقدر مرا دوست دارد.

وقتی دیدم اینها حالا حالاها قصد بیدار شدن ندارند، من هم سرم را گذاشتم روی بالش و رفتم برای دیدنِ پادشاهِ هشتم. من زیاد منتظر نماندم و زود بیدار شدم ولی فکر کنم پادشاه هشتم هم قصد داشت «یک ساعت و دوازده دقیقه» مرا بکارد؛ برای همین موفق به دیدنش نشدم. بیدار بودم که دیدم یاسون چشم‌هایش را به سختی باز کرد و کششی به بدنش داد. تِد هم که انگار خِرس‌طور و به میزان کافی خوابیده بود کاملا سر حال از خواب بیدار شد و شروع کرد به جمع کردن بساط خواب. بساطِ خواب را جمع کردیم و کمی نشستیم و بعد صبحانه را خوردیم و باز نشستیم به تنظیم برنامه. تکلیف این بود که تا وقتِ ناهار کمی وقت هدر دهیم و بعد ناهار را بخوریم و بعد پدرِ جنابِ تِد بیاید و ما را برساند تا روستا. همین هم شد. قبل از ناهار رفتیم بازار و کمی خرت و پرت برای برگزاریِ یک پیک نیکِ لاکچری در دلِ جنگل فراهم کردیم. جنابِ تِد کمی زودتر از ما برگشت خانه تا متفاوت‌‌تر از ما وقتش را هدر دهد. ما هم نامردی نکردیم و موقع برگشت، راه را گم کردیم. گوشی‌هایمان هم در حالت سکوت. تا بیاییم راه را پیدا کنیم و برسیم به مقصد کمی طول کشید و در این زمان جناب تِد از شدت نگرانی نه غش کرد و نه ضعف. بلکه از خانه زد بیرون تا ما را بیابد. عیبی هم نداشت. کمی راه رفت و معنای زجر دادنِ مسافرجماعت را خوب درک کرد.

آمدیم خانه‌شان و کمی منتظر ماندیم تا جناب‌شان برسند و بعد نشستیم ناهار را زدیم و بعد نمازی خواندیم و بعد منتظر ماندیم تا پدرِ جناب‌شان بیایند.

ادامه دارد...


نظرات (۵)

  • פـریـر بانو
  • من هر وقت سفرنامه رو میخونم یاد عکسای وب سناتور می افتم! و چهرۀ خستۀ شما تو عکسا! معلومه قشنگ یه n صد کیلومتری راه رفتین :)))
    پاسخ:
    اصلا بیشتر از چندصد کیلومتر.
    یاسی جون؟! :||
    خرسِ من چطوره؟! :||

    من دیگه صحبتی ندارم!
    پاسخ:
    چشم دیدن صمیمیت سه تا رفیق رو ندارین؟
  • کنت دراکولا
  • شمالین جنگل داره؟!
    :)))
    خیلی خوش میگذره!حسودیم شد والاع!
    پاسخ:
    شمال بودیم جنگل داشت.
    ایشالا قسمت بشه.
    خدایی چطوری میتونین انقد راحت تا هشت ونه بخوابین؟ من همش سر ساعت پنج بیدارم دیرتر از پنجم نمیتونم بیداربشم :(
    پاسخ:
    خوش به حالتون.
    الهی پدر تد چه مهربونه، انصافا اکیپ دخترونه بود یه چیزی واقعا سه تا آقا پسر گنده خیلی شیک سوار ماشین شدین تا جناب باباتد برسونتتون؟؟ آخ آخ
    پاسخ:
    چی بگیم؟! بگیم ما رو نرسونید خودمون میریم؟! بندۀ خدا فقط به خاطر این کار اومده بود خب. نمیشه که قبول نکنیم. زشته.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">