قالب رضا قالب رضا

رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

سفرنامه - هشدار؛ خطر خرس گرفتگی!

جمعه, ۳۰ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۱۹ ق.ظ

همانطور که قبلا گفتم، پدرِ جناب تِد تاثیر بسیار زیادی بر سفر ما داشت. همینطور هم که الان میگویم، خودِ جناب تِد هم تاثیر بسیار زیادی بر سفر ما داشت. از جملۀ این تاثیرات کاهشِ هزینۀ حمل و نقل‌مان بود. حالا ما سناتور تِد را از کودکی نمی‌شناسیم، ولی خب از شواهد و قراین پیداست از همان کودکی به بیش فعالیِ افراطیِ مفرط برانگیزِ خوف ناک مبتلا بوده. شاید باورش برایتان سخت باشد اما ما در طول این سفر، حتی یک قران، یا همان یک ریال هم به کرایۀ تاکسی و یا اتوبوس ندادیم. البته این تصور را که ما سوار بر یک خرس به این طرف و آن طرف میرفتیم را هم از سرتان بیندازید بیرون! از این خبرها نبود. جنابِ تِد هم به رسم مردمان تهران، همواره در جهت تزریق امید به ما دو نفر تلاش میکرد و گام بر میداشت. همان بعد از ظهر که خوب استراحت کردیم و خواستیم برویم یک وَری برای خودمان بچریم، ببخشید؛ بچرخیم، جنابِ تِد با تمارض، مسیر سه ساعتی را برای ما نیم ساعته جلوه داد و ما را سه ساعت سربالایی برد تا ناهارخوران. مسیر البته مستقیم بود، رو به سوی کوه و هوا دل‌انگیز و قناری هم که جایش با ساندیسِ انگور قرمز پر شده بود. قدم زنان مسیرِ طولانیِ خانۀ تِدشان اینها تا ناهارخوران را بیخود و بی‌جهت طی کردیم. بیخود و بی‌جهت که میگویم یعنی حیف شد تا ناهار خوران رفتیم ولی ناهار نخوردیم! ولی خب در عوض حسابی کیف داد.

در طول سفر برای دومین بار با مزار شهدای گمنام روبه‌رو شدیم. همان ابتدای ناهار خوران پیچیدیم سمت راست و یک کم رفتیم بالا سمت مزار شهدا. حسابی فضا ملکوتی بود و جان گرفتیم و حال کردیم. کمی نشستیم و دعایی کردیم و زیارتی کردیم و من هم چفیه‌ام را مالیدم به مزار شهدا برای تبرک و بعد عزم برگشت کردیم. در راه برگشت، زدیم و از راه جنگل برگشتیم. البته از راهِ راهِ جنگل هم نه. ترسیدیم یک موقع یک خرسِ زبان نفهم بیاید و گازمان بگیرد. همان لب جاده از لابه‌لای درخت‌ها رفتیم. کمی آواز خواندیم و داد زدیم و هوار زدیم و عربده کشیدیم و مانند اورانگوتان بر سینه کوفتیم و بعد آمدیم پایین.

تاثیرِ پدرِ جناب تِد که از ورود به ترمینال بر این سفر شروع شده بود، با آمدنش دنبالمان و بردنمان به اَلَنگ‌ دره ادامه یافت. حیف هوا داشت تاریک میشد، وگرنه النگ دره جان میداد برای جوج زدن با نوشابه! همچنان حیف که هوا داشت تاریک میشد، وگرنه النگ دره جان میداد برای رفتن به اعماق جنگل. این جان دادن را البته یاسون کمی پاسخ داد و کمی در اعماق جنگل پیش رفت. تا جایی که دیگر صدای‌مان را نمی‌شنید  و در جواب فریادهای «یاسون، یاسون» مان هیچ پاسخی نمیداد! ما هم گمان کردیم یک خرس آمده و گازش گرفته و او را برده تا برای توله هایش کلاس «چگونه حتی با وجود کتک خوردن بیدار نشویم» برگزار کند! ولی خیلی زود تمام حدس و گمان‌ها با رفتنِ من به اعماق جنگل بر بادِ بنا رفت. چون یافتمش و کشیدمش بالا و همه با هم رفتیم منزل تِدشان اینها.

شام را که خوردیم، بساط را جمع کردیم و رفتیم برای خودمان در یک واحدِ مستقل نشستیم و دوباره بساط را پهن کردیم. خسته بودیم و با وجود خستگی کمی پی اِس زدیم. برنامۀ فردا را هم ریختیم روی زمین و نگاهش کردیم: «فردا صبح زود بیدار میشویم و با یک عدد تاکسی به سمتِ روستایِ زیبایِ تِدشان اینها راهی میشویم و تا فردا صبحش آنجا میمانیم.»

ادامه دارد...


نظرات (۴)

لازم به ذکر است که بنده تا به حال جنگل را ندیده‌ام :|
پاسخ:
لازم به ذکر است که جای افسوس وجود نداره. معمولا درخت ها مانع از دیدنِ جنگل میشن. ها ها ها ها ها ها. (یکی منو بگیر پس افتادم!)
مستر سناتور یه جوری راه بردنتون که دیگه کلاهتونم افتاد اون سمتا نرید برش دارید :))
ولی خدایی قدم زدن اونم تو مسیر ناهارخوران واقعا عااالیه نق نزنید :/

مستر مریخی شون هم که کلا در خاطراتتون وظیفه خطیر نابود شدن رو برعهده دارن :))
بچه مردم ر با خاک یکسان کردید خدا گیر میشید ها :دی
پاسخ:
اتفاقا کل سفر داشتیم قدم میزدیم. کیف میداد. واقعا خوب بود.
یاسون هم که جنبۀ طنزِ این سفرنامه ست! نباشه کلا طنزی در کار نیست.
اوهوم میتونم درک کنم چقد میتونه خوش گذشته باشه بهتون :)

من اما معتقدم مستر سناتورشون جنبه های طنز بیشتری دارن شما حرمت میزبانی رو نگه میدارید :))
پاسخ:
نخیر نمیتونید درک کنید! ها ها ها ها ها.
ببینید، برای من در آوردنِ طنز از دستمال کاغذیِ روی میزم و دوک نخ روی زمین هم کارِ سختی نیست. چه برسه به تِد! (کُریِ مربوط به مسابقه نمک شو تا اینجا).
فقط مسئله اینجاست که تِد تا الان توی ماجرا نبوده. کم کم وارد میشه. توی قسمت های بعدی رسواش میکنم! ها ها ها ها ها (تهدیدِ مسئول نمک شو برای اول شدن!)
من میگم پست اخر اقای ناطقی بی ربط به شمال رفتنتون باهم نیستا بعد بگین از اول اینطوری بودن :))
دوقدم راه رفتن که این حرفا را نداره:) یه زمانی یکی از فانتزیام دیدن خرس تو جنگل بود که نشد به جاش گراز دیدم :( جنگلا هم جنگلای قدیم الان اسمش فقط جنگل هیع دلم خواست :(
پاسخ:
والا از اول اینطور بوده!
ما همونم ندیدیم!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">