قالب رضا قالب رضا

رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

سفرنامه - چهار صندلی و نصفی

سه شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ب.ظ

توی ترمینال، بعد از دستشویی‌هایش، فرایند نازکنی هم خیلی کیف میدهد. برای منی که توی عمرم تا به حال هیچکس نازم را نکشیده، این فرایند از خواب قیلوله بعد از نصفِ روز گچ ساختن هم شیرین‌تر است. تصور کنید که مثلا روزهای کم مسافر است و اتوبوس‌دارهای گرامی دربه‌در دنبال مسافر میگردند. شما میروید و بدو بدو می‌آیند دنبالتان و میگویند کجا میروی؟! کرایه را که میپرسی مثلا میگویند 22 تومان. بعد میگویی نه. من ده تومان بیشتر ندارم بدهم. بعد هی ناز میکنی و او هی ناز میکشد و همینطور ادامه پیدا میکند تا اینکه به پانزده تومان راضی میشود. واقعا احساس فرح‌ بخشی ست. آدم واقعا احساس آدم بودن میکند!

با به کارگیریِ فرایند نازکُنی سوار یک اتوبوس شدیم و حدود ساعت یازده شب به سمت گرگان راهی شدیم. سوار که شدیم تازه فهمیدیم چه کلاه گشادی سرمان رفته است! میپرسید چه کلاهی؟ عرض میکنم. توی اتوبوسی با ظرفیت 45 نفر حدود ده نفر بودند و بس. یعنی ما میتوانستیم با ناز کردن بیشتر نفری ده هزار تومان بدهیم و به مقصد برسیم. ولی حیف که فکر میکردیم مسافر زیاد است و ناز کردن بیش از این فایده ندارد. بگذریم. همینش هم خوب بود. میتوانستیم توی اتوبوس پادشاهی کنیم. هرکدام از مسافرها میتوانست چهار صندلی و نصفی برای خودش داشته باشد. میتوانستیم پاهایمان را تا جایی که دلمان میخواهد دراز کنیم. حتی مسافر جلویی که بعد از چهار ساعت خاطره تعریف کردنِ من برای یاسین از دستم کلافه شد، به راحتی بلند شد و رفت تهِ اتوبوس. البته شایان ذکر می‌باشد که من هم شعور به خرج دادم و از شخصِ یاد شده در بالا عذرخواهی کردم. ولی خب گفت عذرخواهی‌ام به درد عمه‌ام میخورد و خیلی پرحرف تشریف دارم. البته شانس آورد که من عمه ندارم وگرنه میدانستم چطور میشود عمۀ کسی را آورد جلوی چشمانش.

شب بود و مناظر به خوبی دیده نمیشد. ولی ابرهای روی کوه‌ها قابل تشخیص بودند و رطوبت هوا نیز. هوا هم رو به سردی میرفت و دریچۀ روی سقف اتوبوس هم باز بود. حالا یک عده تنبل به هم افتاده بودند و کسی بلند نمیشد که دریچۀ را ببندد. البته باز هم مرامِ خودم که صبح بعد از اینکه خورشید در آمد بلند شدم و دریچه را بستم. آن شب به خاطره تعریف کردن و صحبت و گل گفتن و گل شنفتن با یاسون گذشت و خاطره‌هایش ماند. از درد گفتیم و از درمان. از غم گفتیم و از شادی. از زندگی گفتیم و از مرگ. مهم‌تر از همه شکافِ روی دیوار بود که افسوس در موردش حرف نزدیم. میان توقف‌های اتوبوس از هوای سرد و دل‌انگیزِ شمال استفاده میکردیم و از صدای شُرشُرِ رودخانه درس کوشش میگرفتیم. نیایش با پروردگار در میان آن عظمتی که خودش آفریده و در تاریکیِ دل شب هم صفای خاص خودش را دارد. مخصوصا اینکه از سرما بلرزی و با خودت روراست نباشی و بگویی «الکی مثلا از ترسِ پروردگار میلرزم!»

بعد از طلوع خورشید هم حدود دو ساعت توی راه بودیم. در هوای روشن مناظر شکلِ دیدنی تری به خود میگیرند. البته یک نگرانی به من دست داد و آن این بود که ممکن است برویم جنگل و جنگل آتش بگیرد. یا برویم دریا و دریا خشک شود. چرا؟ چون این یاسون خیلی بدشانس است. نشسته بود سمتِ چپ اتوبوس و آن سمت اصلا منظره نداشت. فقط دشت‌های لایتناهی بود و گاهی ساختمان‌هایی که سر از زمین بر آورده بودند. سمتِ من اما پر بود از کوه و درخت و مزرعه و شالیزار و اینجور مسائل. بله.

صبح حدود ساعت‌های هشت رسیدیم گرگان و به جنابِ تِد زنگ زدم و گفتم که ما رسیدیدم و بیا ما را بار بزن و بردار.

ادامه دارد...


نظرات (۵)

چقدر خوب بوده :)
خوشا به حال‌تان.

از ترسِ پروردگار؟! :/ :)))
پاسخ:
خیلی ممنون. خیلی خوب بوده.
بله دیگه. از ترسِ پروردگار!
سفرنامه‌تون نوعی شکنجه‌کننده‌ی روح و روانه! چون من تا به حال رنگِ شمال رو هم ندیدم :|
خیلی خوب توصیف می‌کنین. به راحتی میشه تصویرسازی کرد.
پاسخ:
ها ها ها ها. من دو بار دیدم.
خیلی ممنون. لطف دارید.
از اون خنده‌های شیطانی بود :|
پاسخ:
شیطونی بود!
بعد من میگم مردم ازاری تو خونتون میگین نه:) شما سربازی نرین اصن چون فک کنم تا ده سال خاطره سربازی تعریف میکنین :/ خب اینکه اقای ناطقی خییلی بدشانسند مشخص دیگه چون بیچاره مجبور شدن کل سفرا با شما همسفر شند و شما از اول تا اخر خاطره تعریف کنین
پاسخ:
الان کجاش مردم آزاری داشت؟!
خاطره های من خوندنی و شنیدنیه! مشتیه.
یاسین هنوز از همسفری با من مشعوفه!
بله کاملا مشخص رد پاشا میشه از پست اخرشون فهمید:)))
پاسخ:
پست آخرش به من ربطی نداره! از قبل دیوانه بود. خخخخ

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">