قالب رضا قالب رضا

رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

سفرنامه - بیخیال؛ مانکنِ کی بودی تو؟!

يكشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۶، ۰۳:۰۴ ب.ظ

هیچ فرصتی برای از دست دادن نداشتیم. باید در کمترین زمان بیشترین بهره را از سفر میبردیم. هم زمانِ کمی داشتیم و هم پول کمی. در یک کلام بگویم که ما پیه همه چیز را به تن‌مان مالیده بودیم. به ذهنِ یاسون کاری ندارم که چه درش میگذشت. ولی در ذهن من چیزهای عجیبی میگذشت. حالا کم کم تعریف خواهم کرد که چه چیزهای عجیبی!

یاسون سراغی از چفیه‌ای که قرار بود از مشهد برایش ببرم نگرفت. من هم صبر کرده بودم که سر فرصت چفیه را تحویلش بدهم. و چه فرصتی بهتر از الان؟! وقتی داشت برنامه را برای خودش مرور میکرد با دست راستم محکم کوبیدم روی پیشانی‌ام و گفتم: «عخی! چفیه ته یادم رفت یره.» بغضی سنگین توی گلویش نشست و نگاهی غم‌بار به من انداخت و سری تکان داد و بعد کمی افسوس خورد. دیگر هیچی نگفت. بعد از چند ثانیه دیدم کم مانده بیچاره گریه کند. چفیه را در آوردم و گفتم: «بیا. فقط دفعه بعدی مو ره ایجوری غال نذری.» چفیه را که دید گل از گلش شکفت و یک بیسکوییت دیگر از کیفش در آورد و تقدیمم کرد!

توی برنامۀ یاسون اول باید به قولی که به یکی از دوستان داده بودیم عمل میکردیم. خب طبق برنامۀ من هم همینطور بود. خیلی شیک و مجلسی رفتیم و راهیِ بهشت زهرا شدیم. همانطور که از یادداشت‌هایم پیداست، کافیست گوشِ شنوایی گیر بیاورم که شروع کنم از در و دیوار خاطره تعریف کردن. شاید باورتان نشود ولی وقتی گرم خاطره تعریف کردن میشوم دیگر هیچکس نمیتواند مانعم شود. همینطور توی راه خاطره تعریف میکردم. از دست‌فروش‌های توی مترو گرفته تا دستگیره‌های آویزان به میله‌های مترو.

از همۀ اینها که بگذریم باید بگویم حق گفته‌اند که رفیق را باید توی سفر شناخت! یادم می‌آید قدیم‌ها که با رفقا میرفتیم خرید. مثلا یک شلوار را میپوشیدم و میپرسیدم: «میه یا مره؟!» شانه‌ای بالا می‌انداختند و میگفتند نمیدانم! ولی یاسون خیلی قاطع و محکم نسبت به همین سوال من دربارۀ عینک دودی‌ای که توی مترو قصد خریدش را داشتم گفت: «مره برار. نمیه بهت.» این ویژگی‌اش را همانجا با یک پس گردنیِ محکم تحسین کردم. تا دفعۀ بعدی او باشد که بگوید چیزی به من نمی‌آید. آخر مگر میشود که به «حسین مانکن» چیزی نیاید؟!

بگذریم. رسیدیم به بهشت زهرا و رفتیم سر قرار و به وعدۀ‌مان عمل کردیم و دلم نمیخواهد در این رابطه بیشتر بنویسم. فقط این را بگویم که از ایستگاهِ مترو تا خودِ محل قرار را پیاده رفتیم تا به رانندگان محترمِ تاکسی بفهمانیم ما مردِ جنگیم. پیاده میرویم تا کربلا حتی!

ادامه دارد...


نظرات (۹)

  • سِناتور تِد
  • خیلی کوتاه بود دگه :/ حال نداد!
    پاسخ:
    ها ها ها ها ها ها.
    خودم هم همین حس رو کردم. ولی خب خواستم قسمت قسمت پیش برم. این قسمت توضیحات زیادی نداشت و برای طولانی تر شدنش باید قسمت بعدی رو هم مینوشتم که اگر اینطور میشد قسمت بعدی خودش 400 کلمه ست حداقل! خخخخ.
    حالا این رو بپذیر قسمت بعدی جبران میکنم.
    قلم تون خیلی خوبه.
    نخوای با حوصله بخونی أم، آدمو با هیجان میکشه دنبالِ خودش.
    قسمت اول میخواستم بگم ولی گفتم بذارم تهش که دیگه نتونستم:)
    پاسخ:
    خیلی لطف دارید شما.
    ان شاءالله بتونم بهتر و بهتر بنویسم که لذت ببرید قسمت های بعدی رو.
  • الیــــ ــــوت
  • یاسون رو خیلی بد نشون مدیه :))
    ولی من هنوزم از اون حجم بدقولی دارم مسوزم جای تو بودم چفیه ر جلو چشاش آتیش مزدم!
    اینکه بدون هوچی‌بازی در آوردن و اینا طنز مینویسی دوست دارم :)
    پاسخ:
    نه بابا یاسون گله. اتفاقا ما تو جمع های خودمونی بهش میگیم یاسی جون!
    دلم به حالش سوخت. ندیدی اشک تو چشماش جمع شده بود.
    دقیقا بدون چی بازی؟! خخخخ. هوچی بازی یعنی چی؟  با ذکر مثال توضیح بده.
  • الیــــ ــــوت
  • هوچی‌بازی معروفه که! سران کشور هم زیاد استفاده میکنن حتی :))
    یعنی مثلا چجوری بگم والا :))
    معنی اصلیش میشه «سر و صدای الکی به راه انداختن» و مثلا تو دعوا هوچی‌بازی خیلی کاربرد داره.
    حالا خودت این تعریف رو تعمیم بده که منظورم از هوچی‌بازی تو کامنت بالا چی بود. فانوسا قابل توضحیح‌دادن نیست معنیش :))
    پاسخ:
    البته قابل توضیح دادن هست. منتهی میتونی بگی سخته.
    گرفتم منظورتو. لطف داری.
  • الیــــ ــــوت
  • آقا من متنو کپی کردم ببینم چند کلمه س فکر بد نکنیا :))
    پاسخ:
    مال خودت اصلا. فقط با ذکر منبع! خخخخ
    قدرِ این دوستی ها رو خیلی بدونید! ما ازش محرومیم...
    پاسخ:
    چشم.
  • بهارنارنج :)
  • امم هیچی نگم:/ولی تمام حس من بهشت زهرا موند...
    پاسخ:
    خب برین همونجا زندگی کنین.
  • بهارنارنج :)
  • :|
    اونجا دیگه زندگی نمیکنن!اونجا زندگی تموم میشه..
    منظورم اینه یه لحنی تعریف کردید بهشت زهرا رو ادم تمام حسش اونجا میمونه که کی بوده و چی شده
    پاسخ:
    البته خب بعضیا اونجا زندگی میکنن. میدونم که میگم.
    ببخشید البته توی دیدگاه قبلی کنین شده بود کنیم. اشتباه تایپی بود.
    ضمن اینکه به این تکنیک میگن تکنیک توی کف گذاری! بمونید توی کف. ها ها ها ها
    خیلی خوب بود نه طولانی که حوصله ادم سر بره نه زیادی کوتاه.
    واقعا اینکه سفر کجا باشه یه کیلومتر باشه یا هزار کیلومتر مهم نیست مهم اینه که همسفرت کی باشه انقد مهم که من هنوز از بعد کنکور تا الان یه دوست پیدا نکردم که باهاش بتونم برم بیرون هوای هما داشته باشین :)
    چقد سخنرانی کردم باشد که پند گیرین :)))
    پاسخ:
    پند گرفتیم!
    ممنون.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">