قالب رضا قالب رضا

رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

سفرنامه - یک ساعت و دوازده دقیقه

شنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۶، ۰۷:۲۸ ب.ظ

همه چیز از یک «یک ساعت و دوازده دقیقه» شروع شد. البته همه چیزِ همه چیز هم نه، ولی اصلِ سفر از همان یک ساعت و دوازده دقیقه شروع شد. پنجشنبه که ساعت 11 از خواب بیدار شدم، دیگر تا دوشنبه حدود ساعت دو بامداد خوابم نبرد. حال شما تصور کنید در این بازۀ زمانی من هم کنکور دادم، هم توی اداره‌ها اینور و آنور میرفتم و هم ساعت‌ها در سفر بودم.

جمعه بعد از کنکور آمدم خانه و بساطِ سفر را جمع کردم و بعد از ظهر راهیِ تهران شدم. شنبه صبح به تهران رسیدم و یک راست رفتم سراغ کارهای اداری و تا ظهر شنبه تمام‌شان کردم. خواهرِ گرامی را بردم راه‌آهن و راهیِ مشهدش کردم و بعد من ماندم و یاسون که باید توی شهرِ بزرگ تهران به یکدیگر ملحق میشدیم.

ساعت یک و سی و نُه دقیقۀ بعدازظهر به یاسون زنگ زدم و برای ساعت دو و سی و نُه دقیقۀ بعدازظهر توی ایستگاه طرشت با هم قرار گذاشتیم. اما جناب یاسون، به سادگیِ تمام هم رکورد مکانی و هم رکورد زمانی را شکاند. نه تنها ساعت دو و سی و نه دقیقه نیامد، بلکه ایستگاهِ طرشت هم نیامد! یعنی ساعت سه و پنجاه و یک دقیقه آمد، آن هم توی ایستگاه دانشگاه شریف. این همان یک ساعت و دوازده دقیقه‌ای بود که باعث در هم نوردیده شدن مرزهای دورهمی شد.

وقتی به یاسون ملحق شدم پتانسیلِ سیاه و کبود کردنش با کمربند را داشتم؛ ولی خویشتن‌داری کردم و نزدمش. همانجا روی صندلی‌های مترو نشستیم و بعد از 24 ساعت غذا نخوردن، شروع کردم به خوردنِ بیسکوییت‌های یاسون. خیره در چشمانِ معصومِ یاسون یکی یکی بیسکوییت‌های شیرین و خشک را زیر دندان‌هایم خُرد میکردم! خوب میدیدم که یاسون هر از گاهی از ترس، آبِ دهانش را قورت میدهد!

ایستگاهِ مترو خنک بود و بیرون داغ؛ برای همین مثل پلاناریا روی صندلی‌های مترو پخش شده بودیم و ازشان دل نمیکندیم. چاره‌ای نبود. باید خیلی سریع برنامه را تنظیم میکردیم و میرفتیم پِی سرنوشت‌مان. این سفر برای همه‌مان از جهاتی منحصر به فرد و لازم بود. برای همین خیلی مهم بود و برای همین بیش از یک ماه برایش برنامه ریختیم. ولی جالب است بدانید که همۀ آن یک ماه برنامه‌ریزی را نادیده گرفتیم و به برنامۀ یک ساعتۀ‌مان عمل کردیم! یعنی ما فقط برای یک ساعتِ آینده برنامه داشتیم و نمیدانستیم که بعدش قرار است چه اتفاقی بیفتد. یک سفر بعد از سه سال افسردگی برای من لازم بود. میدانم برای یاسون و سناتور تِد هم از چه جهت لازم و مهم بود، ولی نمیگویم. دلم نمیخواهد اصلا.

حدود ساعت چهار بود که شروع کردیم به تنظیم برنامه و جوری ژست گرفتیم که انگار قرار است دنیا را دور بزنیم! ولی خب کم هم از دور زدنِ دنیا نداشت. سفرِ فشرده‌ای بود. برنامه‌ها را بیشتر یاسین تنظیم میکرد و من بیشتر شنونده بودم؛ با اینکه من بزرگتر بودم. البته نه اینکه فکر کنید یاسین با تجربه‌تر بود و عاقل تر بود و این حرف‌ها... نه. فقط به این خاطر بود که من داشتم بیسکوییت‌ها را یکی‌یکی توی دهانم خرد میکردم و فرصت تنظیم برنامه را نداشتم!

ادامه دارد...


نظرات (۷)

برا افسردگیتون یه سر میومدین مطب من خب چه کاری بود این همه کشور رو گشتید :))

دور از شوخی مشتاقانه منتظر خوندن بقیش هستیم :) و متعجب که چطور مستر مریخی شون هنوز زنده هستن :دی
پاسخ:
شما دکتر دیوانگانید! چند بار بگم؟! یک بار دیگه هم به من بگید دیوانه میزنم یاسون رو سیاه و کبود میکنم! گفته باشم.
خیلی مشتاق تر باشید که جاهای خفن ترش هنوز مونده!
یاسین خیلی التماس کرد نزنمش. خخخخ
  • سِناتور تِد
  • مگم حسین
    این عکس کنار وبت رِ کی ازت گرفته؟ چی خفنه برار :)))
    پاسخ:
    یک یرگه خونوکِ لاغرِ کارتون خوابی بود او بغل. بهش گفتم بیا ازم عکس بیگیر!
  • سِناتور تِد
  • :)))))))
    مشخصه حرفه ای بوده ولی
    خدا زیادش کنه
    پاسخ:
    ها. شانسکی عکسای خفنی مگرفت. دمش قیژ
  • -دایناسو ر-
  • معطل شدن جز کارای سخته اصلا. دوستای من هیچ کدوم آن تایم نیستن برعکس من و منو همیشه معطل میکنن.
    پاسخ:
    بله باید بیمۀ خفنی بهش تعلق بگیره اصلا!
    اینا رو باید زد با کمربند فقط.
  • بهارنارنج :)
  • بدون خانواده رفتین؟؟آفرین:)
    چقدر گاهی دلم میگیره!اونوقت یه دختر از یه شهر به شهر کناری میره باید همش نگران ادما عوضی و مزاحم باشه:)
    پاسخ:
    بله. سالهاست بدون خانواده میریم!
    والا ما که پسر هم هستیم نگران آدمای عوضی هستیم! ولی خب نه به اندازه دخترا. حق دارید.
  • الیــــ ــــوت
  • به به به :)
    واقعا از این که نزدی یاسون رو سیاه و کبود کنی تبریک جانانه بهت میگم من از پشت مانیتور اعصابم خورد شد :))
    دیگه کلا پرده بردای کردی از هویت؟!

    @همگروهی
    یه وقت واسه ما خالی کنید لطفا :)
    پاسخ:
    نه الیوت. هنوز پرده برداری نکردم. کم کم خودش درست میشه. کسایی که باید بفهمن میفهن و کسایی که نباید نه!

    ما تو کار بقیه دخالت نمیکنیم. رفتی دیوانه تر شدی به من چه.
  • محبوبه شب
  • یَک سوال اساسی در مورد او عکس کنار وب
    اون بالا چی دیدین یا "کی بود؟" ک اوجوری بهش زل زدین هوم؟ -_-   : ))))))))
    پاسخ:
    دختر مردم بود!
    افق بود بابا. جو ندین.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">