قالب رضا قالب رضا

رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

گوش‌بُرهای مردمی

پنجشنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۵، ۰۲:۲۹ ب.ظ

صبح رفتم آرایشگاه که بعد از مدت ها موهای فَشِنَم را کوتاه کنم. از قضا موقع رسیدن من، یک پسر بچۀ چهار پنج ساله نشسته بود روی صندلی و آقای آرایشگر در حال کوتاه کردن موهایش بود و کودک هم در حال گریه.

باید کمی منتظر مینشستم که کار جناب آرایشگر با پسر بچه تمام شود. حالا مردم در چنین مواقعی گوشی اندروید خود را میآورند بیرون و تا موقعی که نوبتشان شود یک سری به کِلَنشان توی کِلَش آف کلنز میزنند. اما خب نشستم به تجزیه و تحلیل حرکات پدر و آقای آرایشگر در کنترل کردن پسر.

حربه های مختلفی را به کار بردند که جالب بود.

در دشت اول پدر یک جهش به سمت بقّالی (همان سوپر مارکت امروزی ها) زد و با یک عدد چیتوز موتوری در دستش برگشت. پسر که چیتوز را دید ساکت شد اما نمیدانم چه شد که دوباره شروع کرد به گریه و زاری و هی تکان دادن سرش. شاید بندۀ خردسالِ خدا فکر کرده بود که چیتوز موتوری به عنوان حقالسکوت چیز بی بهایی ست.

در دشت دوم پدر شروع کرد به قول دادن به پسرش. قول هایی از قبیل: «اگه ساکت بِشی فردا مُبُرُمِت مهدکودک اسمِتِ مینویسم، اگه ساکت باشی فردا بِرِت یَک چرخ (منظور همان دوچرخه است) مِخِرُم بری باهِش کیف کنی. اگه ساکت باشی... .»

نمیدانم چرا این قول های پدر در پسر اثری نداشت. مطمئنم اگر با این سن و سالم به من چنین قولهایی داده میشد ساکت که هیچ، مجسمه میشدم. شاید پدر بارها چنین قولهایی داده بود و عمل نکرده بود.

در دشت سوم جناب آرایشگر شروع کرد به تعریف از زشتی پسر که: «اَه اَه نِگا کو چِقَد زشتَه ای پسِرَه. بذار خوشکلت کنم که بری کیف کنیاز جناب آرایشگر بعید بود. آخر شما که تا به حال با چنین کیسهایی به وفور برخورد داشتید. چرا؟ بعد از این حرف جناب آرایشگر پسر نگاهی از غیظ به آن جناب انداخت و سر به زیر افکند و گفت: «مَن زشت نیستم.« (داخل پرانتز باید عرض کنم که کودکان امروز مشهد لهجه شان دارد از بین میرود. انگار همه شان تهرانیالاصل هستند، شاید پدر و مادر ها احساس میکنند اگر تهرانی و یا معیار حرف بزنند پدر و مادر بهتری هستند!)

در دشت چهارم جناب آرایشگر یک عدد شکلات از کمد مبارک بیرون آورد و به سمت پسربچه گرفت تا مگر آرام گیرد. لیکن اثر نکرد. در اینجا باید خدمت آن جناب عرض کنم: «آخر جناب آرایشگر، چیتوز موتوری اثر نکرد، شکلات آخر؟!»

اما دشت پنجمشان از آن نوع شاهکارها که فقط مخصوص ما ایرانی هاست، بود.

در دشت پنجم پدر رو به فرزند دلبندش کرد و گفت: «بیگی بیشین که اگه نشینی مُدُم ای آقا گوشاته بُبُرَّه.» چشمان پسربچه گرد شد و از توی آینه نگاهی وحشت آلود به من کرددر همان لحظه من هم شوکه شدم. نگاهم را از درون آینه به چشمان پسرک دوختم. به فکر فرو رفتم.

من هیچ وقت تا به حال به کودکان اخم نکردهام. همیشه آنها را دوست داشتهام و توسط آنها دوست داشته شدم. حالا چطور میتوانستم برای او نقش یک هیولا را بازی کنم؟

بدون اینکه فکر کنم بنده ی خدا، پدر، ممکن است ضایع شود لبخندی نثار کودک بیچاره کردم و گفتم: «اسمت چیه؟» گفت: «عباسی.» گمان کردم فامیلش را میگوید اما پدر گفت: «بچه جان بُگو امیرعباس.» عرض کردم: «به به چی اسم قِشَنگی دِری.کلاس چندمی؟» (میدانستم مدرسه نمیرود، ولی میخواستم بحث را باز کنمگفت: «مدرسه نمیرمگفتم: «خب اشکال ندره. تو هم بعدا مری مدرسه.مثل همه ی آدما. مدرسه دوست دری بری؟» گفت: «آره دوست دارم.»

در حین گپ و گفت صمیمی ما، جناب آرایشگر هم از فرصت استفاده کرد و کارش را از سر گرفت. حدودا یک ربعی با پسربچه از زمین و زمان گپ زدم که کار جناب آرایشگر تمام شود. وقتی که کار جناب آرایشگر تمام شد ما رسیده بودیم به بحث شیرین و دل انگیز دوست دارید در آینده چه کاره شوید. ولی پدرش حرفم را قطع کرد و نگذاشت که شغل مورد علاقۀ پسرش را بفهمم و گفت: «خب عباسی، نگا کو موهات چقد خوشکل شده؟»

پسر با دیدن موهایش چشمانش گرد شد و گریه اش را از سر گرفت... .

پسر، چی توز موتوری به دست، گریه کنان رفت و من روی صندلی آقای آرایشگر به این فکر میکردم که چرا باید برای کنترل کردن فرزندانمان از دیگران غول بسازیم؟ چرا باید آنها را از دیگران بترسانیم؟ چرا به جای ابزار قرار دادن فکر و اندیشه، فرزندانمان را اجتماع گریز کنیم و چرا... .