قالب رضا قالب رضا

رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

بنگاهی محل

چهارشنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۵۵ ب.ظ

پدر خدابیامرز بنده روحانی بود. حدود چهل و پنج شش سال پیش پدر گرامی بعد از اتمام تحصیلات از نجف مستقیم می آید اینجا و دقیقا وسط بیابان خدا می ایستد. دستش را میگذارد روی پیشانی اش و نگاهی به این طرف می اندازد. نگاهی هم به آن طرف که جانب انصاف را رعایت کرده باشد. وقتی بنی بشری را اینجا نمیبیند بقچه اش را میگذارد روی زمین و تصمیم میگیرد که زان پس همینجا ساکن شود. از آن موقع تا حالا این بیابان خدا خیلی تفاوت کرده است. حالا اینجا دیگر جزو شهر است؛ اگر چه که در نقشه نیست ولی خب میگویند شهر است دیگر.

پدر خدابیامرز بنده سالها در این مکان ساکن بود و برای مردم این محله مورد احترام. فعالیتش هم هیچ موقع قطع نمیشد. از کلاس درس گرفته تا امور کفن و دفن اموات محله همه مربوط میشده است به پدر گرامی. نصف پیرمردهای محله مان میگویند که زیردست پدر خواندن و نوشتن را یاد گرفته اند. عده ی اندکی هم که قرآن خواندن بلدند میگویند که این کار را نیز از آن بزرگوار فراگرفته اند. تمام حساب و کتاب محله نیز با پدر بوده است. آورده اند که نامه های مکرر پدر من بوده است که شهرداری را مجاب کرده این محله را آسفالت کند. نیز رسیدن آب و گاز و برق به این محله، البته که در برنامه ی خود شهرداری بوده است، ولی نامه های پدر من روند آن را تسریع کرده است.

بعد از فوت آن بزرگوار اما خلا بزرگی در محله احساس میشود. چرا که هر کسی که مرا بعد از مدتی میبیند سوال میکند: «پسرحاجی از آخر شیخ شدی یا نه؟» من نیز با لبخندی بحث را میپیچانم. سپس آن فرد بحث را چالشی تر میکند: «پس کی شیخ میشی؟» من نیز لبخند محکم تری میزنم. از آنجا که اصولا دوستان ما در محله مان پافشار هستند بحث را به نقاط حساس میکشانند: «ولی تو باید بری شیخ بشی!» اینجاست که دیگر ذهن پیگیر من دنبالۀ مسئله را میگیرد و میگویم: «خب حالا که نشدیم.ما سعی کنیم آدم باشیم کلاهمون رو میندازیم هوا.» دوستمان هم که بعد از مدت ها گوشش به نوای ما روشن شده گل از گلش میشکفد و دلیل این حرفش را میگوید: «مرد حسابی تو اصلا ساخته شدی برای شیخ شدن.» من هم باز لبخند همیشگی را میزنم و پس از خداحافظی میروم پی کارم. جالب است که بدانید این سخنان ثابت است و برای افراد متفاوت، فرقی نمیکند.

بعد از آن خدا بیامرز دیگر دوستانمان در محله سوالات شرعی شان را نه از روحانی محل بلکه از حقیر میپرسند. کلاس های مختلف برای فرزندانشان بر عهده ی من است. نامه نگاری های محله هم گردن حقیر است. بنده هم که زبان«نه»گفتن به دوستان را ندارم سربه زیر به تمام اوامر چشم میگویم. اگر انصاف را نخواهیم دور بزنیم احترام و عزت پدر نیز به من رسیده است.

دیشب اما مسئله کاملا متفاوت شد. مادر گرامی آمد و گفت: «برو ببین شخص همساده چی میگه؟!». من هم بلند شدم و رفتم که ببینم شخص همساده چه میگوید. رفتم پیش شخص همساده و سر کج کردم و گفتم: «بله؟بفرمایید! در خدمتم.» گفت: «ببین یک مستاجر قراره بیاد خونمون بیا و برو همه جای خونه رو نشونش بده و بعد قول نامه بنویس و بگو که اگر بعد از یک سال کوچکترین آسیبی به خونه بزنن باید جبرانش کنن، توی قول نامه هم بنویس.»

جلوی شخص همساده که سرم پایین بود اما توی تخیلم سرم را بالا گرفتم و آهی کشیدم و به پدر گفتم: «دیدی پدر؟ پسرت جا پای تو که هیچ، از تو فراتر گذاشت. بنگاهی محل هم شدم.»