قالب رضا قالب رضا

رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

خلبان خرمگس

سه شنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۰۵ ب.ظ

امروز بیکاری زده بود به سرم. از همان‌هایی که حتی باعث می‌شود یک مرد بلند شود برود به گلدان‌ها آب بدهد! من اما چون زیاد بیکار شده بودم، علاوه بر آب دادن به گل‌ها تصمیم گرفتم سری به آرشیو عکس‌هایم بزنم. آرشیو عکس‌ها که می‌گویم گمان نکنید عکس‌های خودم است! عکس‌های دوستان است که من هم دارمشان.*

ما بین عکس‌ها یک عکس توجه‌ام را جلب کرد. عکسی با حضور همۀ بچه‌های کلاس دوم دبیرستان و معلم ادبیات‌مان آقای علیجانی (که امیدوارم هرکجا هست شاد و سربلند باشد). خودم که در عکس نبودم ولی محض دلخوشی بالای عکس نوشته بودم «عکاس: حسین مداحی». نگاهی به چهره دوستان انداختم و به این فکر کردم که الان هرکدام‌شان در کدام گوشه از این کره خاکی (مشهد) مشغول زندگی ست!؟ یکی یکی نگاه‌شان می‌کردم و با دیدن هرکدام لبخندی بر روی لبم می‌نشست.

به عکس حمیدرضا که رسیدم ناگهان اخم کردم و انگار که واقعا روبه رویم باشد ترش رو شدم. حمیدرضا همیشه یک جوری بود. هیچ‌وقت، هیچ‌کس آدم حسابش نمی‌کرد و چون من به همه احترام می‌گذاشتم، او به من اعتماد داشت و می‌دانست مانند بقیه، توی جمع ضایع‌اش نمی‌کنم. برش می‌داشتم می‌بردمش کتابخانه که درس بخواند، هرهفته زنگ ورزش همیشه توی تیم خودم می‌بردمش، سر امتحان به او امداد غیبی می‌رساندم و... . حمیدرضا همیشه می‌گفت که می‌خواهد برود و خلبان ارتش بشود. بچه‌ها هم همیشه می‌گفتند مگر بروی سوار خرمگس بشوی و فرمان بدهی! حمیدرضا به معنای واقعی کلمه خنگ بود. هوش و استعدادش به صفر میل می‌کرد. چاق بود. همیشه هم رفتارش به قدری محترمانه بود که لج همه را در می‌آورد. مانند مادری مهربان هوای همۀ بچه‌ها را داشت. خب طبیعتا به معلم‌ها هم احترام می‌گذاشت و چنین افرادی همیشه منفور بوده و هستند.

گمان نکنید که من از او خوشم می‌آمد ها. نه، هرگز! من فقط عادت داشتم که با همه رفتاری خوب داشته باشم. مسخره‌اش نمی‌کردم و مقداری حس ترحم هم قاطی شده بود. وقتی که نگاهم از تک تک بچه‌ها گذشت. فکری به سرم زد. یک بار دیگر هم نگاهی به چهره بچه‌ها انداختم ولی این‌بار سرنوشت‌شان را در ذهنم مرور کردم. به جز سه چهار نفر از سرنوشت بقیه اطلاع داشتم. از کلاس بیست و پنج نفری، هشت نفر ترک تحصیل کردند و رفتند پی زندگی‌شان و احتمالا الان دارند آش می‌خورند! از هفده نفر باقی مانده ده نفرمان پشت کنکور مانده‌ایم و سه نفر رفته‌اند دانشگاه! حالا این‌که چه رشته‌ای خدا می‌داند، اسم رشته‌های‌شان سخت است! چهار نفر را نمی‌دانستم چه شده‌اند که حمیدرضا یکی شان بود. با جناب مهدی تماس گرفتم و جویای احوال حمیدرضا شدم؛ با خود گفتم شاید ایشان از احوال حمیدرضا اطلاع داشته باشد. جناب مهدی گفت صبر کن خبر می‌دهم. من هم صبر کردم و چند دقیقه بعد جناب مهدی تماس گرفت و داستانی تعریف کرد که چکیده‌اش این است:

«حمیدرضا الان در دانشکده افسری ارتش در حال تحصیل می‌باشد، وزنش از 120 کیلو به 70 کیلو کاهش یافته و شاگرد اول دانشکده‌شان هم هست. شنیده ام که برای تعطیلات نوروز قرار است که بیاید مشهد، رمز موفقیتش را که پرسیدم به شما هم اطلاع می‌دهم.»

============

* من از کودکی به قدری بدعکس بودم که ترجیح می‌دادم در عکس‌ها حضور نداشته باشم.

  • حسین...