قالب رضا قالب رضا

رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

ضَرَبَ، ضَرَبا

پنجشنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۲۹ ب.ظ

کلاس سوم که بودم یک خانواده به کوچه‌مان نقل مکان کردند و شدند همسایه‌مان. آنها یک پسرِ حدودا دوازده، سیزده ساله داشتند. اسم او هم حسین بود. خیلی سریع با بچه‌های کوچه رفیق شد و یک سال مهلت اجارۀ خانه‌شان هم به همان سرعت تمام شد و از کوچۀمان رفتند. یک سال ندیدمش تا اینکه یک روز که در حال ولگردی توی کوچه‌های محلۀمان بودم، نزدیک اذان مغرب از جلویِ درِ یک مسجد گذشتم و چون دیدم نزدیک اذان است، تصمیم گرفتم تا نماز را بخوانم و بعد به ولگردی‌ام ادامه دهم. داخل مسجد شدم و وضو گرفتم و رفتم نشستم یک گوشه و منتظر شدم تا اذان بگویند. چند نفری هم به صورت پراکنده توی مسجد نماز می‌خواندند و نیایش میکردند که همه‌شان عبا برتن کرده بودند. در یک زاویه از مسجد پسر نوجوانی ایستاده بود و نماز میخواند و عبا بر تن داشت. دقت که کردم، دیدم همان حسینِ همسایه است. به او نزدیک شدم و منتظر شدم تا نمازش تمام شود. نمازش که تمام شد سلام کردم و نشستم به صحبت کردن با او. میگفت بعد از چند سال تنبل بودن پشیمان شده و به سفارشِ پدرش به حوزۀ علمیه میرود و با علاقه درس میخواند و جزو ممتازها هم هست. آن موقع که توی کوچۀمان زندگی میکردند، با وجود سنِ زیادش، به خاطرِ تجدیدی های فراوانی که داشت، کلاس پنجم بود و به زورِ کمربند به مدرسه میرفت و فکرش هیچ سمت درس و مشق نبود. میگفت بعد از اینکه پنجم را تمام کرده دیگر نمیخواسته که به مدرسه برود، ولی بعد یکهو متحول شده و بعد از پشیمانیِ شدید به حوزۀ علمیه رفته و شروع کرده به درس خواندن. از وضعیت و حال و روز من که پرسید شروع کردم به نالیدن از زمین و زمان؛ آن موقع تازه کارنامه‌های نوبت اول‌مان را داده بودند و من به خاطر کم آوردن یک نمره، آن هم از «ورزش»، معدلم شده بود 19.96 و از علی رحیمی عقب مانده بودم! نفهمیدم چه شد که یکهو یک لبخند ملیح آمد روی لب‌هایش و از وضعیت درسِ ریاضی‌ام پرسید. گفتم که ریاضی‌ام خیلی خوب است و همیشه بیست میگیرم. لبخندش ملیح‌تر شد و یک پیشنهاد خیلی عجیب داد. گفت در عوض اینکه من به او ریاضی یاد بدهم، او هم حاضر است که به من «صرف» یاد بدهد. من نمیدانستم صرف چیست و وقتی که از «ضَرَبَ، ضَرَبا» گفت، خیلی سریع یادم آمد که گاهی پدرم هم همین الفاظ را پشت سر هم تکرار میکرد. کنجکاو و مشتاق تر شدم و موافقت کردم که از فردای همان روز، در همان مسجد، قبل از نماز مغرب، در عوض یاد دادن ریاضی به او، از او «ضَرَبَ، ضَرَبا» یاد بگیرم.

از آن موقع سالها میگذرد و هنوز «ضَرَبَ، ضَرَبا» را به همان سرعت و دقت آن‌ موقع یاد دارم.

-------------------------------------------------------------------

پ.ن:داشتم عربی میخوندم دیدم ناخودآگاه دارم افعال رو صرف میکنم. یکهو یاد این موضوع افتادم. واقعا صمیمیتِ شدیدی اون موقع بین انسانها موج میزد. نمیدونم برای این بود که ما بچه بودیم و توی دنیای بچه ها این صمیمیت فقط وجود داشت یا کلا دنیا تغییر کرده. هرچی بود خیلی خوب بود.