قالب رضا قالب رضا

رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

کابوس های ما رو باش!

دوشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۲۴ ب.ظ

کتابِ بخوانیم در دستم بود و خیلی مرموز لابه‌لای نیمکت‌ها قدم میزدم. مردان و زنانی بزرگ‌سال روی نیمکت‌ها نشسته بودند. با صدای بلند و شمرده، جملاتی را که پشت سر همدیگر با خط زیبای تحریری نوشته شده بودند را میخواندم. کلاس ساکت بود. نور خورشید از لای پرده بر روی دیوار می‌تابید. همانطور که قدم میزدم جملات را پشت سر همدیگر میخواندم: «حمید، با عصبانیت کتابِ من را گرفت.» هر جمله را که میخواندم، همهمه‌ای بلند میشد. همۀ جملات را تکرار میکردند.

همهمه بلند شد. صدای نازکی از میان همهمه گفت: «آقا ببخشید، میشه یه بار دیگه بگین؟ گوشیم هنگ کرد.» جمله را دوباره تکرار کردم: «حمید، با عصبانیت کتابِ من را گرفت.» همهمه دوباره بلند شد و همان صدا دوباره گفت: «آقا ببخشید. گوشیم درست نمیشه. میشه بیاین درستش کنین که ادامۀ جمله رو بنویسم؟ آخرش موند.» به سمتش رفتم. گوشی را از دستش گرفتم. با انگشتانم روی کیبرد گوشی‌اش زدم. هنگ کرده بود. ناگهان چشمم به جملۀ نوشته شده خورد: «حمید، با عصبانیت کتابه من... »
خانمِ نازک صدا را بلند کردم و از پنجره به سمت خورشید پرتاب کردم. صورتم از شدت عصبانیت قرمز شده بود. رویم را به سمت دانش آموزان کردم و فریاد زدم: «بین مضاف و مضاف الیه و همچنین بین صفت و موصوف باید کسره گذاشت، نه ه!»
  • حسین...

خواب

داستان

کابوس