قالب رضا قالب رضا

رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

تاب تاب عباسی

دوشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۰۶:۲۷ ب.ظ

خیلی کم پیش می آید که با دوستانم بروم حرم. با خانواده که اصلا حرفش را هم نزنید. نود درصد مواقع تنها میروم.

خدا رحمت کند پدرم را که برای مهاجرت مشهد را برگزید. نمیدانم اگر حرم نمیبود اوقات دلگیری را در کدام گوشه از این شهر باید سر میکردم؟

خدا رحمت کند پدرم را که تا هجده سالگی تنها دلیل گریه ام کتک هایی بود که از آن بزرگوار میخوردم. خدا رحمتش کند که وقتی اسم حرم می آمد حاضر بود دنیا را به پایم بریزد و حتی چند باری هم به بهانه ی رفتن به حرم از او پول گرفتم و خرج گیم نت کردم!

نوستالژی من موتور گازی نیست. نوسالژی من بستنی دو قلو نیست. نوستالژی من تلویزیون سیاه و سفید نیست. البته شاید اینها هم کمی ما را به یاد قدیم ها بیاندازد، اما نوستالژی اصلی من شلوار کردی هایی ست که یک عکس پلنگ یا ببر رویش نقش بسته است. با این شلوار کردی ها خیلی حرم میرفتیم. آن زمان به نگاه مردم اصلا توجهی نداشتیم و هرکسی ما را میدید حتما توی ذهنش ما را دله دزد هایی تصور میکرد که از پایین شهر آمده ایم تا جیب آنها را بزنیم و شاید هم به ما که میرسیدند جیب هایشان را هم محکم تر میگرفتند.

یک روز با خواهرم دعوا کردم، یک دعوای ساده. با لگد به سمت شکمش زدم ولی خب او خود را عقب کشید و لگد من چندان ضربت محکمی برای او در پی نداشت. پدر که آمد خواهرم برای اینکه مرا ادب کند خود را به موش مردگی زد و گفت که دکتر لازم است و شکمش خیلی درد میکند. پدر من هم نه از اینکه دلش برای دخترش بسوزد(زیرا دختر زیاد داشت)بلکه از روی گرانی پول دکتر و... آمد توی کوچه و مرا چنان کتکی زد که مگو و مپرس. به کلی جلوی دوستانم ضایع شدم!

با همان شلوار کردی مارک دار!و پیراهن چرکین و پاره شده راه قهر را در پیش گرفتم و عزم حرم، تنها مامن آن روزهایم را کردم. به هر روشی که بلد بودم متوسل شدم که بروم داخل اتوبوس و بلیط را پرداخت نکنم (در حالی که چند تای آن در جیبم بود). اول زیر آبی رفتم ولی خب راننده ی اتوبوس زرنگ بود و مچم را گرفت. سپس با نگاهی ملتمسانه به او حالی کردم که من بلیط ندارم و خواهش میکنم که مرا تا جایی ببر. از آخر هم سوار اتوبوس شدم.

توی اتوبوس روی این صندلی ها که رو به روی هم هستند نشستم و با پاهایم مدام تاب تاب عباسی بازی میکردم. نمیدانم چطور شد که دمپایی ابری آبی ام ناگاه از پایم در امد و به صورت پیرمرد روبه رو برخورد کرد. چنان کتکی خوردم که فراموش نخواهم کرد.

احتمالا پیرمرد هم تا الان مرده است. خدایش بیامرزد.

آن زمان اتوبوس ها تا میدان شهید گمنام(مقدم) بیشتر نمیرفتند و از آنجا تا حرم را که حدودا یک ربع راه بود را باید پیاده میرفتیم. وقتی به مقدم رسیدیم به سرعت از اتوبوس پیاده شدم و با چشمانی گریان به سوی حرم راهی شدم. نمیدانم چرا ولی نگاه ترحم آمیز و بعضا گریزنده ی مردم اصلا مرا آزار نمیداد.

زیارت آن روز خیلی فرق میکرد. گویا من تنها فرد متفاوت در حرم بودم. فردی که با همه فرق داشت. البته که حرم هم با همه جا فرق داشت. به نظر شما آیا اگر من به ملاقات رئیس جمهور میرفتم مرا میپذیرفت؟

بعد از زیارت و کلی گریه کردن راه کوچه پس کوچه های آنور حرم یعنی خیابان امام رضا را پیش گرفتم. همینطور میرفتم. سرم پایین بود، شاید به کثیفی کف پیاده رو نگاه میکردم. آن زمان سنگ فرش نبود. گمان کنم آسفالت بود. دقیق یادم نیست. بعد از کلی راه رفتن بالاخره خسته شدم و البته گرسته. گوشه ای نشستم. درست جنب یک بستنی و آبمیوه فروشی.

با دمپایی های آبی و ابری ام بازی میکردم که از عرق پاهایم و خاک خیابان درونش گل درست شده بود! گه گاهی سرم را بالا می آوردم. یک بار دیدم که یک زن و مرد خارجی با یک پسر هم سن و سال من جلوی بستنی فروشی ایستاده اند و دارند بستنی میخرند. پسرک به من خیره شده بود.

آن روز ها خیلی از بچه پولدار ها بدم می آمد و هر وقت یکی از آنها را میدیدم دلم میخواست که بزنمشان. نمیدانم چرا! اما احساس میکردم که این یکی فرق میکند. وقتی که پدرش بستنی او را به او داد کمی جلوتر آمد و بستنی خودش را به من داد!

از تعجب دهانم باز مانده بود. نمیدانستم چه بگویم. در ذهنم همه چیز میگذشت. احساس بدی داشتم که یک بچه پولدار خارجی به من ترحم کند. میخواستم بستنی را توی صورتش بکوبم ولی دلم چیز دیگری میگفت. این پسر نه از روی ترحم بلکه از روی احساس دیگری بستنی خودش را به من داد.

پدرش با تعجب او را به نظاره ایستاده بود! چیزی نگفت و یک بستنی دیگر برای او خرید. من آن زمان تازه جدول ضرب را حفظ کرده بودم و تنها چیزی که از خارج و خارجی میدانستم همان قرآن بود که از دوران مهد قرآن یاد داشتم. شنیده بودم که خارجی ها برای تشکر میگفتند تنک یو! گفتم تنک یو! چنان پوزخندی زد که از خجالت آب شدم رفتم درون زمین. متوجه شدم که تمام انگلیسی را بردم زیر رادیکال!

به من گفت:«عیبی ندارد کم کم یاد میگیری.»

داشتم از تعجب شاخ در می آوردم، مگر میشود یک پسر خارجی فارسی بلد باشد؟

پدرش از من پرسید: ببینم پسر جان میدونی پارک ملت کجاست؟

جل الخالق! پدرش هم فارسی بلد است!

تذکر داد: «با شمام،میدونی پارک ملت کجاست؟»

گفتم: «ها مِدِنُم»

گفت: «میشه بگی چجوری میشه رفت اونجا؟»

گفتم: «مو بیکارُم اگه دلتان مِخه مِتِنُم باهاتان بیام و نشون بُدُم.»

آن روز اولین باری بود که یک فرد خارجی به غیر از اعراب را میدیدم. توی پارک با عباس خیلی حرف زدیم و خیلی دوست شدیم. اگرچه خیلی از حرف هایم را متوجه نمیشد ولی دوست های خوبی برای هم بودیم.

آن روز اولین باری بود که کسی مرا به قهوه دعوت میکرد. البته آخرین بار هم بود! و من از ترس این که نتوانم قهوه بخورم درخواستشان را رد کردم و چایی را ترجیح دادم.

آن روز اولین بار بود که کسی بدون چشم داشت به من محبت میکرد(به غیر از مادرم).

هنوز هم گاهی در یاهو آنلاین میشود. تقریبا هر دو سه ماه یک بار. شماره ی منزلمان را هم دارد. تا به حال سه بار به مشهد آمده اند. میگوید در مشهد احساس راحت تری نسبت به لندن دارد. هنوز هم با هم دوستیم و شاید باز هم همدیگر را ببینیم. هنوز هم به سر و وضع روز اول من میخندد و مسخره ام میکند.