رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

یک غول بی شاخ و دم

سه شنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۲۹ ق.ظ

شاید آن موقع‌ها دزد دنبالم میکرد و فرار میکردم. شاید هم یک سگ بزرگ. در هر صورت فرار میکردم. از یک موجودِ خارجی. خیلی وقت ها اینطور پیش می‌آمد. همینطور میدویدم و میدویدم تا اینکه از خواب بیدار میشدم. بعد تا روزها بهش فکر میکردم. به این فکر میکردم که چقدر ترسناک است آدم همش بخواهد از یک چیز فرار کند. برای همین خیلی وقت‌ها به جاهایی که ممکن بود در آنجا دزد و یا سگ باشد نمی‌رفتم. میترسیدم مجبور شوم آنقدر بدوم که خسته شوم. خستگی که میگویم نه اینکه فکر کنید یک خستگی معمولی! نه؛ یک خستگی شدید و عجیب. بعضی وقت‌ها هم وقتی از خواب می‌پریدم تا ساعت‌ها اوقاتم تلخ بود و روز خوبی را پشت سر نمیگذاشتم. نمیدانم، باید خواب‌هایم را بیشتر جدی میگرفتم یا اینکه زیادی جدی‌شان گرفتم!

شاید اگر از همان کودکی بیشتر به این مسائل فکر میکردم الان اوضاعم بهتر بود. الان راحت‌تر میتوانستم تا بی‌نهایت بدوم. ولی خب کدام کودکی می‌آید از ترس‌هایش با دیگران حرف بزند؟ گمان نمیکنم اگر برگردم به گذشته باز از این ترس با کسی حرفی بزنم. اینکه نکند یک وقت مجبور شوم آنقدر بدوم که خسته شوم.

شاید هم زیادی به این ترس بها داده‌ام. شاید شده قضیۀ «راز» که الان آمده سراغم. بعضی وقت‌ها دلتنگ کودکی‌ام میشوم. دلتنگ وقتی که با ترس از خواب بیدار میشدم و وقتی می‌دیدم مادرم کنارم خوابیده آرام میگرفتم و دوباره با خیال راحت می‌خوابیدم. الان هم هی پیش خودم آرزو میکنم که زودتر از خواب بیدار شوم و بعد کمی به مادرم نگاه کنم و آرام بگیرم.

ولی حیف... حالا هرچقدر هم که خاله سحر بیاید و سوت بزند، آن موجودی که مرا دنبال کرده دیگر ولم نمیکند. دیگر ظرف غذای دست مرا رها نمیکند و به سمت خاله سحر برنمی‌گردد. این موجود صدای سوت‌ها را نمی‌شنود. فقط به وجود آمده که مرا دنبال کند. آدمی وقتی میخواهد از دست خودش فرار کند فقط باید بدود. اصلا نباید به پشت سرش نگاه کند. ممکن است با موجودی ترسناک روبه‌رو شود که منتظر است دمار از روزگارش در بیاورد. آدم باید خیلی مواظب باشد.


نظرات (۴)

اتفاقاً این غوله هم شاخ داره هم دم...
پاسخ:
جدی؟ 
اخه مشکل همین فرار کردن خیلی وقتا فرار کردم بعد که مدتها ازش گذشت فهمیدم اونی که فکر میکردم غوله یه عروسک بی جونه یه تبل تو خالی باید ایستاد نترسید البته خودمم ازاوناییم که فرار میکنم پس الان هرچی بگم شعاره
پاسخ:
باید خیلی چیزا میشد. ولی فعلا فقط فرار
نه الکی
پاسخ:
چی جالب!
فرار از خود راه به جایی نمیبره
پاسخ:
دروغ میگی!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">