رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

گلی گم کرده ام...

جمعه, ۳ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۲۵ ب.ظ

بعضی وقت‌ها به آبجی کوچولویم حسودی‌ام میشود. آخر او وقتی دو سالش بوده به کربلا رفته و من هنوز که هنوز است نرفتم. چیز زیادی یادش نمی‌آید ولی خب من که خوب یادم است. آنقدر عاشق کربلا شده بود که حتی توی محل خودمان هم بارها و بارها به کربلا رفت! بعضی وقت‌ها یکهو غیبش میزد. شاید سه چهار سالش بیشتر نبود. یکهو غیبش میزد و من و مادر و بقیه هراسان دنبالش میگشتیم. بار اول خودم چند کوچه آنطرف تر نزدیک خانۀ شیخ امینی پیدایش کردم. بعدها هم مادرم چند باری همان نزدیکی‌ها پیدایش کرد. خودش میگفت به کربلا رفته. شاید معماری آن کوچه شبیه معماری کربلا بوده... نمیدانم. ولی خیلی شانس داشتیم که زود پیدایش میکردیم. آبتین خیلی بدشانس بود. کلاس اول راهنمایی همکلاسی‌ام بود. یک روز خبردار شدم که برادر کوچکترش گم شده. برادرش هم سن و سال آبجی کوچولوی من بود. آبتین بعد از آن اتفاق همیشه توی کوچه‌ها دنبال برادرش میگشت. دیگر مدرسه نمی‌آمد و کل روز را دنبال او میگشت. بیچاره بعد از یک مدت ناامید شد. دیگر از برادرش هیچ خبری نشد... .

خیلی خوب یادم هست که گم شدن برادرش چه تاثیر بزرگی روی زندگی‌شان گذاشت. مادرش از آن به بعد همیشه دم در مینشست و پسته میشکست که مبادا پسرش از آن حوالی رد شود. همیشه چشمش به اینور و آنور بود. پدرش شغلش را عوض کرد و نمکی شد. میخواست با گاری کل شهر را دنبال پسرش بگردد. خود آبتین هم شروع کرد به ولگردی توی کوچه‌ها و بیابان‌ها. بیچاره‌ها زندگی‌شان نابود شد. البته درکشان میکنم. غم از دست دادن برادر و فرزند سخت است!

کلا غم از دست دادن سخت است. غم گم کردن واقعا چیزی نیست که بشود فراموشش کرد و سرد شود. ولی خب بعضی‌ها خیلی راحت با این گم کردن کنار می‌آیند. حالا که فکر میکنم میبینم ما همه‌مان خیلی راحت با این گم کردن کنار می‌آییم. جملات قبلم را تا حدودی پس میگیرم. کمی که توی خاطراتم میگردم میبینم من هم چیزهای باارزشی را گم کرده‌ام. چیزهایی که شاید اصلا متوجه غیبت‌شان هم نشدم. شما هم شاید مثل من باشید. چند وقت پیش آبتین را دیدم. معتاد شده بود. همینطور با کمر خم توی خیابان تند تند راه می‌رفت. نمیدانم چرا ولی یک احساسی به من میگوید آبتین غم گم شدن برادرش را فراموش کرده. این غم دیگر اذیتش نمیکند. حالا غم دیگری گریبانش را گرفته و رها هم نمیکند. شاید او هم مثل من خودش را گم کرده...


نظرات (۳)

چه خوب بود این پست...
پاسخ:
من همه پست هام خوبه! خخخخ
خیلی خوب بود سه بار خوندمش
پاسخ:
خیلی ممنون.
همه ی ما گمشده ایی داریم که همیشه ته ذهنمون اذیتمون میکنه
فکر میکنم درک مرگ کسی از گم کردنش راحتتر باشه
پاسخ:
درسته. راحت تره.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">