رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

حسین هستم؛ یک عشق دوچرخه

پنجشنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۰۲ ق.ظ

از همان اوانِ کودکی عشق دوچرخه بودم. حسن، صمیمی ترین دوستِ درجۀ یک بنده دارای دوچرخه بود و بنده فاقدش. همین بود که عقدۀ دوچرخه داشتم و همیشه دنبال فرصتی برای سوار شدن دوچرخه‌اش بودم. یادم می‌آید یک بار دوچرخه‌اش را سپرد به من و خودش رفت و تا شب هم نیامد دنبالش. البته تا فردایش هم نیامد. پس فردایش هم همینطور و تا هفتۀ آینده‌اش هم همینطور. بعد از آن یک هفته، دیگر برایم قطعی شده بود که دوچرخۀ حسن مالِ من شده و میتوانم به سادگی آن را هاپولی کنم. ولی خب خیلی زود کور خواندم و حسن دوچرخه‌اش را از من پس گرفت.

سالها در حالِ غصه خوردن بودم و همینطور هی غصه میخوردم و هی همینطور غصه میخوردم و تا سالها غصه خوردم که بالاخره هیچکس دلش برایم نسوخت و در حدود یازده سالگی رفتم سر کار و حدود ده هزار تومان سرمایه برای خرید دوچرخه جمع کردم. مادرم که خدا نگهدارش باشد هم چهارهزار تومان معرفتی گذاشت رویش و با برادرِ بزرگترم رفتیم جمعه بازار و یک دوچرخۀ چهارده هزار تومانیِ لاکچری که نه، تا حدودی لاکچری هم نه، درب و داغان خریدیم.

حدود دو سال با همان دوچرخۀ درب و داغان زندگی کردم و عمر گذراندم تا اینکه بالاخره یک روز موقع برگشت از مدرسه دیدم که توی حیاطِ خانۀمان نیست! یک دزد نابه‌کار آمده بود و خیلی شیک و مجلسی دوچرخه را از توی حیاط برداشته بود و برده نیز! آنقدر رفتم جلوی چشم پدر خدابیامرزم غصه خوردم که نگویید. پدرم هم از آنجا که خیلی دست و دلباز بود برایم اصلا دوچرخه نمی‌خرید؛ به این دلیل که همۀ پول‌ها را خرج خواهرهای گرامی‌ام میکرد و پولی برای خرج کردن برای من باقی نمی‌ماند. به عقیدۀ ایشان منِ مثلا سیزده ساله برای خودم مردی بودم و باید خرج خودم را خودم در می‌اوردم. بگذریم...

ماه‌ها به همین منوال گذشت و من هی حسرت میخوردم و هی غصه تا اینکه پدرِ گرامی متوجه شد که همسایۀ‌مان علی آقا، یک دوچرخۀ چینیِ قدیمی دارد که روی پشت‌ بام‌شان دارد خاک میخورد. بی درنگ همان دوچرخه را به قیمتِ پنج هزار تومان ناقابل برایم خرید. آن دوچرخۀ چینی میتوانست برایم مفید و کارآمد باشد، ولی خب وقتی سوارش میشدم ضایع ترین حالت ممکن را پیدا میکردم. جوری میشدم که افراد میتوانستند مرا به یکدیگر نشان دهند و موجبات شادیِ یک هفته‌شان فراهم شود!

فصلِ تابستان بود و عصرها بساطِ مسابقه به راه بود. من که خسته و کوفته از سر کار می آمدم دیگر نای رکاب زدن با آن دوچرخۀ درب و داغان را نداشتم و همیشۀ خدا آخر میشدم. باز هم هی غصه خوردم و هی حسرت تا اینکه این بار برادر بزرگم که دیگر برای خودش مردی شده بود دلش به حالم سوخت و تصمیم گرفت در سنِ سیزده سالگی برایم یک دوچرخۀ لاکچری بخرد!

آن روز من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌آید! وقتی دیدم برادرم سوار بر دوچرخه خیلی یواش دارد به سمت من می‌آید یک حدس‌هایی زدم ولی خب اصلا فکرش را نمی‌کردم که اینگونه شود! یک دوچرخۀ صفر و خشکِ دماوندِ اصل. آن هم برای من؟ آن هم بدون اینکه یک ذره هم برایش گچ ساخته باشم؟ مگر میشود؟ مگر داریم؟

القصه، از آن دوچرخه سالهای سال استفاده کردم تا اینکه سر ماجراهایی همین سالِ گذشته فروختمش. دوچرخه رفت، ولی یادش در خاطرم ماند. خیلی چیزهای دیگر هم در خاطرم مانده. لذتِ داشتن یک دوچرخۀ خوب، لذت بازی کردن با دوستانم بدون اینکه غصه بخورم، غرورِ داشتن یک برادرِ بزرگترِ حامی و جسمی که شکرِ خدا به واسطۀ همان بازی‌ها الان سالم است.

مهربان باشیم...

نظرات (۸)

:) خدا لعنت کنه دزده رو ..
پاسخ:
خخخخخ. 
خداببخشش
تصور کنید یه روزی که خونه هستید یکی بیاد در بزنه برید باز کنید بگه من همونم که دوچرخه رو دزدیدم و باعث شدم غصه بخوری! چکار می‌کنید؟!
پاسخ:
میزنم رو شونش میگم دیگه دزدی نکن.
  • محمدرضا مهدیزاده
  • سلام :) 
    اتفاقاً من کودکی دوچرخه داشتم ، ولی یه شب زیر بارون رفتم دوچرخه سواری و سرما خوردم. مادرم هم بعدش به پدر فرمودن دوچرخه ام رو جمع کنن که تنبیه بشم -_- خخخ 
    اون موقع سه_چهار نهایت پنج سال بیشتر نداشتم ! 
    کلاس پنجم اینا بودم که پدر واسه خودش یه چرخ چینیِ اصلِ اصل گرفت ، ولی از اونجا که ماشین داشت هیچ وقت سوارش نمیشد ، منم که دیدم داره میپوسه توی خونه ، سر ظهر که از مدرسه میومدم بر میداشتمش میرفتم دوچرخه سواری . اوایل چون دوچرخه ی بزرگی بود به در و دیوارم زدم ، تا وقتی اوستا شدم :) کم کم هم به طور رسمی دوچرخه رو صاحب شدم خخخ .
    اوضاع همینطوری بود تا یه بار که دوچرخه وقتی رفته بودم نون بگیرم مورد سرقت واقع شد -_- خخخ . سال بعدش سه ماه تعطیلی رفتم سرکار و بعد هم با پولی که درآوردم رفتم دوچرخه خریدم البته دوچرخه ی چندان لاکچری ای نبود ولی بد هم نبود :) بزرگتر که شدم دیگه سوارش نشدم و بعد هم فروختمش :) 
    همه ی با پسر ها با دوچرخه خاطره داریم احتمالاً :)) خودش یه یادداشت شد -_- 
    موفق باشی
    پاسخ:
    سلام.
    حکایت دوچرخه حکایت جالبیه.
    یادداشت خوبی شد! خخخخ
    سلامت باشی.
  • یِِکـ دانِشـ آموز !
  • آخی،چقدر قشنگ بود :(
    ولی خوبت میشه،کوفتت بشه اون لواشک بزرگه،وقتی عکستو با لواشک بزرگه دیدم ، دیدم که جانم میرود D:
    چرا مردم را آزار میدهی ملعون؟ تو اون لواشک بزدگه رو کوفت کردی،باید عکسشو بزاری تا هم هی کیلو کیلو دق پایین بدیم؟ :))
    پاسخ:
    ای بابا!
    اعتراف کن کی هستی؟ از کجا اون لواشک رو دیدی؟
    ^-^
    هیچ وق دوچرخه نداشتم!
    پاسخ:
    دوچرخه هم هیچ وق شما رو نداشته!
  • یِِکـ دانِشـ آموز !
  • اعتراف نمیکنم :)))) مگه زوره؟ D:
    کوفتت شه ایشالله به حق پنج تن D:
    پاسخ:
    زور نیست.
  • کنت مونت کریستو
  • دیگه داشتم به بدبختیتون ایمان میاوردم گفتم اونجاش که اخوی گرامی داشت با دوچرخه می اومد یهو از کنارت رد میشه با یه لبخند ملیح میگه برای خودم خریدم!
    پاسخ:
    اونجوری دیگه خیلی بدبخت میبودم. دلم برای خودم میسوخت.
  • یِِکـ دانِشـ آموز !
  • من اون عکست رو با لواشک تو کانال وبلاگ نئو تد دیدم D:
    پاسخ:
    آها. یادم رفته بود اونجا هم بود. فکر کردم فقط پروفایلم بوده.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">