رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

سلام ما رو به بی بی برسون

سه شنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۰۷ ق.ظ

من از وقتی که یادم می آید دارم میخوانم. همه چی! از رپ گرفته تا آواز سنتی و حتی روضه و قرآن. خب توی قرآن تخصصم بیشتر است و یک کمی سواد دارم. بقیه را همینطور دلی میخوانم. القصه؛ یک محسن داریم اینجا که هم رشتۀ ماست و دوغ و پنیر و... ببخشید؛ منظورم این است که زیست شناسی میخواند و ترم 8 است الان. محسن فعالیت های مذهبی میکند. یک روز سر کلاس مشترکی نشسته بودیم که گفت: «تو که فامیلت مداحیه، مداحی هم بلدی؟!» من هم که تا حدودی بلدم و هر از گاهی توی جمع های کوچک مداحی هم میکنم گفتم: «ها. یک ذره ای بلدم.»

این شروع ماجرایی بود امشب باعث امر خیری شد. البته از آن امر خیرها نه! از این امر خیرها. دیشب توی خوابگاه دراز کشیده بودم که یکهو یکی زنگ زد و بی مقدمه گفت «آقای مداحی؟!» عرض کردم «بله» ادامه داد «آقا فردا میتونی بیای هیئت بخونی؟!» عرض کردم «جان؟!» گفت «بیا بخون دیگه.» من هم گفتم «چشم. امشب میرسم خدمتتون صحبت کنیم.» و همان امشب که در واقع میشود همان دیشب و در عین حال امشب هم هست رفتم سراغ جنابشان. البته ایشان نبودند ولی با مسئول هیئت دیداری کردم.. حدس میزنید چه اتفاقی افتاد؟! خدا را شکر متوجه شدم که باید قرآن بخوانم و آن همه نوحه که آماده کرده بودم را باید میگذاشتم برای یک وقت دیگر و آن همه استرس را باید میریختم توی سطل زباله. این کارها را هم کردم.

بعد از اینکه از مسجد آمدم برون کمی با خودم فکر کردم. اینها اصلا از کجا فهمیدند که من قرآن هم میخوانم؟ همانجا یادم آمد! یک محمدرضایی بود روز ثبت نام همانجا برای خودش میچرخید وراهنمایی میکرد ملت را. دو دقیقه ای باهایش (همان باهاش خودمان) رفیق شدم و شماره ام را بهش دادم که اگر قاری لازم داشتند فقط یک تک زنگ بزنند!

روزگار چرخید و بعد از ماه ها همان شخص بالایی که خواندید، که بعدا فهمیدم محمدرضا بود به من زنگ زد و برای شب شهادت بی بی دو عالم مرا رزرو کرد! خیلی شیک و مجلسی رفتم و نشستم و قرآنم را خواندم و بعد به عزاداری ادامه دادم.

میخواستم چه بگویم از اول؟ آها. دیشب شهید گمنام، امشب قرائت در مجلس بی بی. تنها یک معنا دارد!
وقتی روی تابوت شهید گمنام با خودکار نوشتم «سلام ما رو به بی بی برسون» واقعا رساند! دمش گرم. بچۀ باحالی بود.
  • حسین...

نظرات (۶)

خوشا به حالِ شما...
پاسخ:
واقعا!
بغضش می شکند :'(
التماس دعا داریم جناب.
پاسخ:
محتاجیم به دعا
سلام مارو هم به بی بی برسون
پاسخ:
بهش گفتم میگه چشم. 
:((((
فقط سه خط عاخر...
بسی التماس دعا!
پاسخ:
اره دیگه.
محتاجیم.
یره ، بگو یه نگام به ما بندازن ):
پاسخ:
چی مقرب شدم یک لحظه! خخخ
چشم.
چه زود سلامتونا جواب دادن من مدتها منتظر جواب سلامم التماس دعا :"(
پاسخ:
تقربمون بالاست!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">