قالب رضا قالب رضا

رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

20 سال کجا و 55 سال کجا؟!

چهارشنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۵، ۰۶:۰۹ ب.ظ

ماشین حسابهایتان را بیاورید. حساب کنید: 75 منهای 20 چند میشود؟ آفرین! 55.

بعد از ظهر یک پنجشنبۀ بهاری بود و دقیقا سر چهارراه در حال شکستن تخمه بودیم که پدر جناب مهدی تلفن همراهم را داخل جیبم لرزاند. با خودم گفتم حالا پدر گرامی جناب مهدی با من چکار دارد؟ گوشی را برداشتم و آن دکمۀ سبز را زدم و گرفتمش کنار سرم و گفتم: «سلام علیکم آقای پدر جناب مهدی! حال شما خوبه؟» آن جناب در پاسخ اینگونه گفت: «شکر حسین جان. تو خوبی؟ خونواده خوبن؟» بعد از احوال پرسی های دو دقیقهایِ پدر جناب مهدی پرسیدم: «خب حالا در خدمتُم اگه امری هست؟و شنیدم: «نه حسین جان. عرض خاصی که نیست ولی خب فردا صبح مخم برم پارک. یکی از بچه ها زنگ زده گفته نمیه. خواستم بگم اگه متنی تو بیا به جاش بازی کو.» آن زمان ها من دیوانه ی فوتبال بودم؛ برای همین بی چون و چرا و چگونگی قبول کردم.

جمعه، صبح کله ی سحر، وقتی که هنوز خورشید بیرون نیامده بود، جناب مهدی زنگ زد. با دلخوری تماسش را رد کردم و بلند شدم و رفتم دم در. نگاهی غضب آلود به او انداختم و گفتم: «خب یره جبره که ای وقت نصف شب برن؟ خب صبر مکردن ظلمت بره کنار بعد مرفتن!» جناب مهدی هم گفت: «وخه یره تنبلی نکو. سریع صورت ته بشور بیا برم که بعدش مخه برم دعا ندبه دیر مشه

با همان دلخوری ناشی از بیدار شدن در کلۀ سحر صورتم را شستم و یک تکه نان برداشتم تا در راه بخورم. بیرون که آمدم با دیدن چهرۀ پدر جناب مهدی کلی شاد شدم. همیشه ارادت خاصی به ایشان داشتم. سه نفری با دوچرخههایمان راهی پارک شدیم.

به پارک که رسیدیم یکی از نادرترین صحنههای عمرم را دیدم. تا حالا آن همه پیرمرد یک جا ندیده بودم. همهشان موهایشان سفید بود! تنها کسانی که موی سفید نداشتند من بودم و جناب مهدی و پدر گرامیاش. بهتان بازی کردن با پیرمرد ها را حتی برای یک بار هم که شده پیشنهاد میکنم. عجیب بامزه میدوند. باور کنید.

وقتی که یارکشی کردند من و جناب مهدی در یک تیم افتادیم و پدر جناب مهدی در تیم مقابل. مقداری طول میکشید که در جمع جدید یخ من باز شود؛ برای همین اول چند دقیقهای دروازه بان ایستادم. دروازهبان که بودم یک بار پدر جناب مهدی حمله کرد و پسرش جلویش در آمد. پایشان به هم گیر کرد و جناب مهدی نشست به گریه کردن. پدر گرامیاش هم دستش را گرفت و بلندش کرد و گفت: «وخه یره مرد که گریه نمکنه

آن روز بازی را با اقتدار بردیم و بعد از دعای ندبه پدر جناب مهدی که شرط را باخته بود ما را یک شیرموز خُل مهمان کرد.

باید اعتراف کنم شدیدا به جناب مهدی غبطه میخورم.

پدر من هیچوقت مثل پدر جناب مهدی موبایل نداشت. هیچوقت مثل او با پسرش دوچرخه سواری نمیکرد. هیچوقت فوتبال بازی نمیکرد. هیچوقت برای بالا بردن هیجان بازی شرط نمی‌‌بست و حتی هیچوقت مرا با دوستم به شیرموزی نمیبرد و من خوب میدانم همهاش تقصیر همان 55 سال اختلاف سنی مان بود.