رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

baby

پنجشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۶، ۰۳:۲۷ ب.ظ

روز ثبت نام در دانشگاه، هوا خیلی گرم بود. بعد از ثبت نام، خسته و کوفته آمدم تا خوابگاه را هم ببینم و بعد بروم مشهد و بعد از شروع کلاس‌ها برگردم. تقریبا عصر بود که آمدم خوابگاه و تنها کسی که توی خوابگاه دیدم، ناصر بود. خیلی سریع یک لیست از چیزهایی که لازم بود به خوابگاه ببرم تهیه کردم و همان شب هم راهیِ مشهد شدم. چند روز مشهد ماندم و بعد دوباره آمدم بیرجند. وقتی آمدم خوابگاه، دیدم در اتاق قفل است و کلید هم دستِ نگهبانی نبود. تنها اتاقی که باز بود، اتاق 110 بود. رفتم در اتاق و دیدم دو نفر نشسته‌اند روی زمین و با هم حرف میزنند. گفتم: «این آقا ناصر ما رو ندیدین شما؟!» بعد دیدم از توی تاریکیِ روی تخت طبقۀ پایینی یک دارد دست تکان میدهد و میگوید «من اینجام!» بعد کلید را گرفتم و وسایلم را بردم توی اتاق خودمان که اتاق 107 باشد گذاشتم. بعدش هم رفتم نشستم توی اتاق 110 و شروع کردم به اختلاط کردن. همان روز جرقۀ یکی شدنِ اتاق های 110 و 107 خورده شد و این دو اتاق شدند یکی! با هم میخوردیم و با هم می‌خوابیدیم و با هم بیرون میرفتیم و با هم همه جا بودیم. ظاهرا ما خیلی جوگیر بودیم که همان روزهای اول رفتیم دانشگاه؛ چرا که تا دو هفته توی کل خوابگاه فقط ما چهار نفر بودیم و جاسم که اتاق 114 بود و زیاد با ما رفت و آمد نمیکرد.

روزها همینطور یکی یکی میگذشتند و خیلی یواش یواش و آهسته آهسته به جمعیت توی خوابگاه افزوده میشد و دانشجوهای گرامی یکی یکی می‌آمدند و ساکن میشدند. ما هم که هر از گاهی میرفتیم دانشگاه و بعد از اینکه کلاس تشکیل نمیشد برمیگشتیم، به محضِ دیدنِ یکدیگر از هم میپرسیدیم که «هم اتاقیِ جدید برایتان نیامد؟!» بعد هم با جوابِ منفی خوشحال میشدیم و میرفتیم توی اتاق‌های خلوت‌مان به زندگی‌مان ادامه میدادیم. یک روز بعد از اینکه این سوال را از حاج محمد پرسیدیم، با یک جواب متفاوت از گذشته مواجه شدیم: «چرا! یک جوونی بچۀ یزد بود، اسمش بابک بود، با باباش اومد و دید و بعد رفت!»

حدودا دو هفته‌ای با اندیشۀ اینکه آقا بابک چه شکلی میتواند باشد زندگی میکردیم و هرکی میپرسید هم اتاقیِ جدید نیامده میگفتیم چرا! یک آقا بابکی داریم که بچۀ یزد است و قرار است بیاید! روزها گذشت و ما با فکرِ آقا بابک زندگی کردیم! بعد از مدتی یک شب که من توی آشپزخانه در حال طبخ غذا بودم ابوالفضل آمد توی آشپزخانه و گفت میدونی چی شده حاجی حسین؟! گفتم چی شده؟! با صدای بلند و مشعوف گفت که «آقا بابک اومده!» طبخ غذا را نیمه‌کاره رها کردم و خیلی سریع رفتم در اتاقِ 110 که آقا بابک را ببینم و خوش‌آمدی عرض کنم خدمت ایشان! این کار را کردم و بعدش هم زندگی همچنان ادامه داشت!

آقا بابک صبح تا شب می‌نشست یک گوشه و به در یا دیوار خیره میشد و هر ازگاهی هم به چرت و پرت‌هایی که ما میگفتیم خیلی ریز ریز می‌خندید. چند روزی وقتی صدایش میکردیم بابک نگاهمان میکرد ولی بعد از چند روز به این قضیه واکنش نشان داد و خیلی صریح گفت که اسمش بابک نیست! ولی خب اگر اسمش بابک نبود پس چه بود؟ خودش میگفت اسمش بهروز است! ولی خب بچۀ یزد هم نبود! بچۀ بجنورد بود. شاید آن لحظۀ شکست بزرگی توی زندگی خوردیم. دو هفته با یادِ آقا بابک زندگی کردیم و حالا فهمیدیم که آقا بابکی وجود ندارد! آن شب بابت آن شکست عمیق، کلی محمد را کتک زدیم بابت این اشتباه فاحش! حالا تمام این اتفاقات گذشته و دیگر نه بهروزی وجود دارد و نه بابکی؛ بلکه تنها شخصِ موجود کسی ست به اسم بِیبی!

  • حسین...

اشتباه

حافظه

ماهی

نظرات (۵)

آخرش اسم این بندخدا چی شد؟
یه سوال خیلی خوابگاهتون عجیب نیست؟
راستی روزتون مبارک :)
پاسخ:
اسم واقعیش بهروزه خب. ولی بیبی صداش میکنیم.
ن والا. کلا همینجوریه.
خیلی ممنون.
خوابگاه کلا خیلی جالبه
من یه ترمی که خوابگاه بودم کلی چیز یاد گرفتم
این حس اومدن هم اتاقی جدید هم کاملا برام ملموسه
ما سه نفر بودیم ابتدائا تو یه اتاق خیلی خوشحال و شاد و خندان طور هم بودیم بخاطر این قضیه
بعد یه مدتی یه نفر دیگم بهمون اضافه شد
خب ما سه نفر دیگه باهم جور شده بودیم و اون جدید بود
همه مونم میترسیدیم نکنه مثل ما نباشه و اذیت شیم
ولی اینقدر دختر خوبی بود که همه چی بهتر از قبل هم شد
کلا بنظرم من یه تجربه فوق  العاده و کم نظیر از خوابگاه دارم
چون هنوزم که هنوزه با این که یه ترم بیشتر یاهم نبودیم باهم در ارتباطیم به هم زنگ میزنیم و حتی من تا دانشگاه میرم برای دیدنشون هر وقت بتونم

روزتونم مبارک جناب دانشجو :)
پاسخ:
آره جالبه.
چه جالب. اینجا رفقای خوبی پیدا کردم.
روز شما هم مبارک.
خب الحمدلله :)

ولی غذاتون سوخت :))
پاسخ:
نه!
زیرش رو خاموش کرده بودم.
آشپزِ درجه یکی هستم. نمیسوزه!
آقای آشپز درجه یک حالا چی پختین؟ نیمرو؟
پاسخ:
حس میکنم در حال طبخِ ماکارونی بودم.
:دی
چ اوعضاعی!

حالا چرا بیبی واقعا؟
پاسخ:
چون بابک گفتنش سخت بود بهش گفتیم بِیبی. 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">