قالب رضا قالب رضا

رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

وحشت را باید فرا گرفت

پنجشنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۵، ۰۷:۴۴ ب.ظ

به عقیدۀ من تنها راهِ شناختِ افراد، این است که سرما بخوریم و بعدش برویم قدم بزنیم. حالا اینکه چرا اینگونه فکر میکنم را عرض میکنم.

یک شب که به سختی سرما خورده بودم، رضا آمد دم در خانه‌مان و گفت: «یَرَه وَخِه بیا بِرِم سر خط یَک قِدَمی بزنم.» من هم که اصلا حال و حوصلۀ اینجور مسائل را نداشتم گفتم: «برو یره. جانِ تو سِرما خوردُم؛ اصلا حسش نیست! یک وقت دیگه ایشالا.» از آنجایی که با رضا این حرف‌ها را نداریم، دستم را گرفت و با همان دمپایی ابری و زیرشلواری مرا کشاند به سمت خیابانِ اصلی و در طول راه از فواید قدم زدن و تاثیر آن روی سرحال آمدن گفت. در راه گل گفتیم و همچنین شنیدیم تا اینکه دیدیم بی‌کس و تنها وسط بیابان ایستاده‌ایم! مهتاب بود و هوای دلپذیر و صدای سگ‌هایی که انگار نزدیک و نزدیک تر می‌شدند. تا آمدیم کمی بترسیم، وحشت فرایمان گرفت؛ چرا که یک موتوری که خیلی هم وحشتناک بود به ما نزدیک میشد. به رضا گفتم: «رضا، اینا به احتمالِ 99 درصد خفت‌گیرن! تو گوشی دری تو جیبت. برو یک گوشه‌ای قایم شو. مو هیچی ندرم. به مو کاری ندِرَن.» رضا گفت: «عنا! خفه رو یرگه خونوک. همی مانده ولت کنم وسط بیابون با دو تا خفت گیر!» کمی گذشت و موتور سیکلت به ما رسید. هر دو نفرشان که چهره‌هایشان را هم پوشانده بودند، پیاده شدند و چماق‌هایشان را به رخ‌مان کشیدند. کمی نزدیک‌تر که شدند، یکی‌شان را از روی لباس‌هایش شناختم! صدا زدم: «ابول!؟ یره ابوالفضل اینجه چیکار مکنی تو؟! خفت گیری مُکُنی یره؟! خجالت نمکشی؟!» چفیه‌ای که با آن صورتش را پوشانده بود را کنار زد. متعجبانه به من نگاه کرد و گفت: «یره ای وقت شب آمدی وسط بیابون چیکار؟!» گفتم: «هیچی بابا. داشتم قدم مزدم حواسمان نبود همیجور آمدم اینجه! حالا مخی خِفت ما ره بیگیری؟!» گفت: «نه بابا. خفت آشناها ها ره نمیگیرم. برن که ای دور و ورا خطرناکه!» و خندیدیم و بعدش هم به سلامت به خانه برگشتیم.

آن شب بود که من فهمیدم هروقت خواستم کسی را بشناسم، اول باید سرما بخورم، بعدش هم با او برویم قدم‌زنی و تا بَرِّ بیابان قدم بزنیم!