قالب رضا قالب رضا

رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

فنچِ آشنا

دوشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۰۵ ب.ظ

دوم دبیرستان که بودم، رفقایم، یعنی «الف.ح»، امید و هاشم سه نفری میرفتند باشگاه کونگ فویی که از قضا نزدیک مدرسۀ ما بود. من اما با وجود اصرار زیاد از طرف دوستان، به دلیل مخالفت پدر، از رفتن به باشگاه امتناع میکردم. ماه ها گذشت و عید نوروز شد. رضا میخواست از دوران عید برای درس خواندن استفاده کند و چون تنهایی درس خواندن، مزۀ کافی نداشت دست مرا هم گرفت و با خود به کتابخانه برد.

آنجا بود که من تازه با مفهوم درس خواندن آشنا شدم. کسانی را دیدم که روزی 13 ساعت مطالعه میکردند و این برای من که کل مطالعهام در دوران تحصیل به 13 ساعت نمی‌رسید موضوع شگفتآوری بود.

کل دوران عید را با رضا درس خواندم. از جمله خوبیهایش این بود که پدر گرامی دیگر به من، به چشم یک پسر خلف و درسخوان نگاه میکرد. اما خب مگر این شیطان بدکردار میگذارد یک دقیقه به خلف بودنمان ادامه دهیم؟ این شد که یک شب رفت توی جلدم و نشستم به بررسی کردن: «تایم باشگاه 6 تا 8 است، پدر هم که میداند من درسخوان شدهام، کتابخانه هم تا 8 باز است، مدرسه 5:30 تعطیل میشود، اگر هم بخواهم از صبح تا شب بروم کتابخانه و درس بخوانم پول لازم دارم تا از گرسنگی نمیرم

دیگر قضیه را خودتان بگیرید!

جلسه ی اول زود به باشگاه رسیدم و نشستم منتظر بچه ها. وقتی سه نفریشان با هم رسیدند اول مرا به استاد معرفی کردند و کارهای ثبت نامم را انجام دادم. بعدش رفتیم لباس هایمان را عوض کنیم.

حین عوض کردن لباسها ناگهان فِنچ1 را دیدم که به سمت ما میآمد و سرش پایین بود. فنچ همنیمکتیام توی کلاس بود. همیشه از روی دست من تقلب میکرد و خیلی از درس ها را به خاطر من قبول شد! همیشه هم کتکش میزدم. آنقدر مظلوم بود که آدم دلش میخواست همه اش بگیرد طفلک را بزند. عرض میکردم... صدا زدم : «یره فِنچ تو اینجه چیکار مُکُنی؟». سرش را که بالا آورد از دیدن من تعجب کرد! گفت : «تو اینجه چیکار مکنی؟». «الف.ح» پرید وسط بحثمان و گفت : « همدیگه ره مشنسن؟». گفتم : «ها بابا ای همکلاسی مه. مث *** مِزِنُمش!». «الف.ح» گفت : «ای ارشد باشگاهه». برق از سرم پرید و با تعجب پرسیدم : «ارشد؟ بیشی یره! ای به قیافش نمخوره ای حرفا. از صبح تا شب دره از ما کتک مخوره. ارشد؟ اُسکُل کردن2 ماره؟». خیلی جدی بحث ادامه پیدا کرد و من بالاخره فهمیدم که راست میگویند. فِنچ خودمان ارشد باشگاه است!

جایتان خالی؛ فنچ که میخواست آن همه حمایت و تقلب را جایی جبران کند، به صورت خصوصی به من آموزش میداد و خطی3 را که بقیه در عرض دو ماه می‌گرفتند، من در عرض دو هفته می‌گرفتم. این روند آنقدر ادامه یافت که من در عرض کمتر از یک سال دان دو کونگ فو را گرفتم. نه اینکه فکر کنید الکی میگرفتم ها، نه! من همۀ فنون را به صورت خیلی ماهرانه فرا گرفتم، ولی خب خیلی سریع و با شتاب خیلی زیاد. اینطور شد که الان که در خدمتتان هستم، تنها چیزی که از باشگاه یادم مانده همان دعواست که اتفاقا خیلی هم کیف میداد.

همین پیش پای شما(اواسط سال 93)، آن همه حکم کونگ فو که ماه‌ها از در و دیوار خانه آویزان بود را آتش زدم. ولی در عوضش لوح تقدیر مهدقرآنم بابت شاگرد اول شدن را هنوز دارم و به خاطرش از خویشتن افتخار در وکنم.

========================================

1. یک پرنده ی خیلی کوچک که احتمال دادم بعضی ها ندانند. با تلفظ fench.

2. اسکل کردن کنایه از سرکار گذاشتن.

3. توی کونگ فو بعضا به جای کمربند خط هایی وجود دارند که فرد یک به یک خط ها را طی میکند و از خط یک تا خط هفت میرود بالا. از آن به بعد میشود کمربند مشکی و دان ها شروع میشود.