قالب رضا قالب رضا

رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

بیایید شهر را برداریم

يكشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۵، ۰۵:۵۷ ب.ظ

آن سال که رضا کنکور داشت من سال سوم بودم. سال کنکورش هر روز میرفتیم کتابخانه و درس میخواندیم. تعطیلات نوروز که شد، تصمیم گرفتیم که رفت و آمدمان با دوچرخه باشد. میرفتیم و میآمدیم و هر روز سوار بر دوچرخه برای خودمان آواز میخواندیم. مسیرمان را هم هر روز عوض میکردیم تا با دیدن مسیرهای جدید، کمی روحیه بگیریم و شادتر به زندگیمان ادامه دهیم.

یک روز رضا گفت: «بیا امروز از نیزه بِرِم، مو توو گلشهر کار دِرُم ازینجه زودتر مِرِسِم». من هم قبول کردم و راه افتادیم. بعد از ظهر بود و هوا گرم. همانطور سرخوش و آوازخوان رکاب میزدیم و گاهی از خلوتی خیابانها برای تک چرخ زدن استفاده میکردیم.  یک جا میان راه، مسیر کج میشد. سر پیچ، روی ضلع بیرونی جاده، یک سطل زباله بزرگ قرار داشت. من پشت سر رضا حرکت میکردم. نمیدانم چه شد که جاده پیچید و رضا نپیچید و مستقیم رفت توی سطل آشغال. چون سر پیچ بود، سرعتم کم بود، من همانجا از روی دوچرخه پایین پریدم و دوچرخهام را رها کردم و رفتم سمت رضا که ببینم چه شده.

وقتی رسیدم به او، دیدم که دارد قاه قاه میخندد! پرسیدم: «چی شدَه؟ چی مرگِتَه؟ فلج شدی؟». هیچی نمیگفت و همانطور میخندید! یک دست به کمر ایستادم و دست دیگرم را به ریشهایم کشیدم و به دنبال دوچرخهام گشتم! چشمتان روز بد نبیند! یک کامیون گنده از رویش رد شد و لاستیک عقب دوچرخهام را به کل کاغذ کرد. همانجا نشستم و عزا گرفتم. راننده کامیون هم آمد پایین و چون دید کامیونش هیچی نشده راهش را کشید و رفت! (خوشحالم که آن روز کتک نخوردم)

به رضا نگاه کردم و دیدم هنوز میخندد! پرسیدم: «چی شده؟» با نگاهش به سمت بنری که روی دیوار، آن طرفتر چسبیده بود، اشاره کرد. گفتم: « خب که چی؟ برهی چی مِخندی؟». گفت: «بخون». بنر را خواندم، گفتم: «خب که چی؟ نوشته همهمان قِدَم بردِرِم بِرِهی شهری زیبا». گفت: «با دقت بخوان». دوباره جمله را خواندم: « یک قدم من، یک قدم تو؛ گامهایی بلند برای برداشتن شهری زیبا!»

گفتم: «خب بابا ای کجاش خنده داره؟». گفت: «خاک بر سرت! مگه آدما شهره بر مِدِرَن؟»

همانجا بود که دوهزاریام افتاد. «یک قدم من، یک قدم تو؛ گامهایی بلند برای برداشتن شهری زیبا!». خدایا مگر میشود!؟ به نظر شما چند نفر در تفکر برای گفتن این جمله، نوشتن آن روی کاغذ، سفارش آن به پرده نویسی، مغازه پرده نویسی و چسباندن این بنر روی دیوار نقش داشتند؟ من از جناب شهردار تقاضا دارم خسارت دوچرخه من را بدهد تا بروم پی کارم! شما هم اگر دیدیدشان بگویید من هنوز منتظرِ خسارت دوچرخهام هستم!