قالب رضا قالب رضا

رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

صدای لالایی

يكشنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۵۰ ب.ظ

از وقتی که یادم می آید مادر و پدرم هر دو خر و پف های شدیدی داشتند. درست است که خانه مان بزرگ است اما جمعیت مان هم به همان اندازه زیاد! خانه مان اتاق اتاق بود اما در هر اتاق سه چهار نفری میخوابیدیم. اوایل شش نفر در یک اتاق میخوابیدیم، اما خب اواخر که چند نفر از خواهران و برادرانم به خانه ی بخت تشریف برده بودند، چند نفرشان به خارج از کشور و چند نفرشان به خارج از شهر خانه خلوت شده بود و ما فرصتی برای دیده شدن داشتیم و نیز جای راحت تری برای خوابیدن!

دو سال آخر را من و پدرم با هم در یک اتاق میخوابیدیم. درست مانند حرف T، پدر به صورت قسمت افقی حرف و من به صورت قسمت عمودی حرف. گاهی شب ها سرم را محکم به بالشت میکوبیدم که خدا یک کاری کند که پدرم خر و پفش تمام شود! اما بعضی از شب ها که خر و پف نمیکرد آرزو میکردم که خر و پف کند.

شب هایی که خر و پف نمیکرد گاهی گوش هایم را تیز میکردم که صدای نفس کشیدنش را بشنوم و وقتی که میشنیدم و یا حتی پدر غلطی روی تشک میزد خیالم راحت میشد. آن اوایل خیلی با خر و پف پدر مشکل داشتم اما خب اواخر از خدایم بود که خر و پف کند.

خر و پفش را دوست داشتم!

پدر همیشه زود میخوابید، یک شب ساعت یازده شب رفتم درون اتاق که اقدام کنم خوابیدن را! هیچ صدایی از پدر بلند نمیشد! همه چیز ساکن و ساکت بود. به آرامی گوشم را بردم به طرف صورت پدر که اثری از حیات را از او پیدا کنم و خیالم راحت شود. درست لحظه ای که گوشم به نزدیکی دهانش رسید ناگاه گفت: «چیه؟چی میخوای؟»

درست است که دو متر به عقب پریدم و در آن ظلمات که هیچی دیده نمیشد تمام اسباب و وسایل را شکستم، اما خب در عوضش خیالم راحت شد!

بعدا، یکی از همسایه ها به مناسبت تمام شدن سربازی پسرش اهالی محل را دعوت کرده بود و شامی مفصل به آنها داد.

پدر و مادر بنده هم در همان مهمانی شرکت کردند و پدر با آبگوشت چربی که خورده بود دلی از عزا در آورد و سلام کرد سالی یک بار آبگوشت خوردنش را! شب هم صدای ناز خر و پفش تمام فضای خانه را پر کرده بود! اما صبح هرگز بیدار نشد و دیگر صدای خر و پفش در فضای خانه نپیچید.

حالا دلم خوش است به صدای خر و پف نازنین مادرم کهخدا سایه اش را بالای سرمان نگاه دارد!

آمین