رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

۴۶ مطلب با موضوع «یادداشت» ثبت شده است

اینجا توی خوابگاه، تنها وقتی که همه‌جا ساکت و آرام است همان اول صبح است که همه خواب هستند. وگرنه از حدود ظهر تا نیمه‌های شب ملت مدام در حالِ سر و صدا کردن هستند. بنا بر دلایلی امروز صبح کمی زودتر بیدار شدم و بعد از انجام یک سری کار، شروع کردم به وب گردی و مطالعۀ اخبار و از این قبیل کارها. بعد یکهو تصمیم گرفتم سری به وبلاگ قبلی‌ام بزنم ببینم پیامی، چیزی آمده یا نه؛ که البته نیامده بود. همینطور توی دیدگاه‌های قدیمی چرخ میزدم و افراد مختلف را از نظر میگذراندم و تجدید خاطرات میکردم. هر از گاهی روی آدرس وبلاگ‌شان آن گوشه کلیک میکردم و بعد از اینکه میدیدم وبلاگ‌شان را حذف کرده‌اند، ناامید سراغ بقیۀ دیدگاه‌ها میرفتم.

واقعا چقدر افراد از این سرزمین نه چندان وسیع رفته‌اند! اینکه آدم بیاید و ببیند یکی یکی وبلاگ‌ها حذف شده‌اند و دیگر آن دوستان قدیمی نمی‌نویسند خیلی حزن انگیز است. حالا بگذریم از این مسئله که دیگر هیچ راهی برای سلام و احوال‌پرسی هم وجود ندارد. شاید در مورد اینکه امروز چرا کمی زودتر از بقیۀ اوقات بیدار شدم نوشتم. ولی خب فعلا در موردش برنامه‌ای ندارم. راستش را بخواهید اینجا آنقدر اتفاقات گوناگون می‌افتد که اگر میخواستم همه‌اش را بنویسم شاید برای هر ترم، یک کتاب در می‌آمد! ولی خب از آنجایی که هم فرصتش نیست و هم طبقِ چیزی که قبلا گفتم، بیشترش کلیشه است و جذابیتی برای خواندن ندارد، نمینویسم.

البته یک نکتۀ دیگر هم هست و آن اینکه آدم وقتی بزرگ و بزرگ‌تر میشود، کم کم باید مراعات خیلی چیزها را بکند. مثلا تا وقتی کوچک بودم وقتی کسی میمرد اگر حتی به مراسمش هم نمیرفتم کسی اهمیتی نمی‌داد. ولی حالا دیگر اوضاع فرق کرده. الان اگر کسی بمیرد و من به هر طریقی تسلیت عرض نکنم ممکن است بعدا داستان شود! حالا به خاطر اینکه باز یک عده نگویند خودم را چقدر بزرگ فرض کردم، میگویم بچه‌تر که بودم، شاید میتوانستم با خیال راحت در مورد خیلی چیزها بنویسم، ولی حالا دیگر اینجا را کسانی می‌خوانند که نمیشود برایشان همه چیز را نوشت. باید کمی رعایت کرد. ممکن است باز بعدا داستان شود و کیست که بیاید جمع کند قضیه را؟! برای همین یک سری چیزها را از این جنبه نمی‌نویسم. البته دقت کنید که نمی‌نویسم در اینجا همان منتشر نمیکنم است!

بگذریم، ان‌شاءالله که همیشه شاد باشید و وبلاگ حذف نکنید! به پدر و مادرتان هم نیکی کنید.

امضا: شیخ حسین ابن غلامسخیِ مداحی

  • حسین...

روز ثبت نام در دانشگاه، هوا خیلی گرم بود. بعد از ثبت نام، خسته و کوفته آمدم تا خوابگاه را هم ببینم و بعد بروم مشهد و بعد از شروع کلاس‌ها برگردم. تقریبا عصر بود که آمدم خوابگاه و تنها کسی که توی خوابگاه دیدم، ناصر بود. خیلی سریع یک لیست از چیزهایی که لازم بود به خوابگاه ببرم تهیه کردم و همان شب هم راهیِ مشهد شدم. چند روز مشهد ماندم و بعد دوباره آمدم بیرجند. وقتی آمدم خوابگاه، دیدم در اتاق قفل است و کلید هم دستِ نگهبانی نبود. تنها اتاقی که باز بود، اتاق 110 بود. رفتم در اتاق و دیدم دو نفر نشسته‌اند روی زمین و با هم حرف میزنند. گفتم: «این آقا ناصر ما رو ندیدین شما؟!» بعد دیدم از توی تاریکیِ روی تخت طبقۀ پایینی یک دارد دست تکان میدهد و میگوید «من اینجام!» بعد کلید را گرفتم و وسایلم را بردم توی اتاق خودمان که اتاق 107 باشد گذاشتم. بعدش هم رفتم نشستم توی اتاق 110 و شروع کردم به اختلاط کردن. همان روز جرقۀ یکی شدنِ اتاق های 110 و 107 خورده شد و این دو اتاق شدند یکی! با هم میخوردیم و با هم می‌خوابیدیم و با هم بیرون میرفتیم و با هم همه جا بودیم. ظاهرا ما خیلی جوگیر بودیم که همان روزهای اول رفتیم دانشگاه؛ چرا که تا دو هفته توی کل خوابگاه فقط ما چهار نفر بودیم و جاسم که اتاق 114 بود و زیاد با ما رفت و آمد نمیکرد.

روزها همینطور یکی یکی میگذشتند و خیلی یواش یواش و آهسته آهسته به جمعیت توی خوابگاه افزوده میشد و دانشجوهای گرامی یکی یکی می‌آمدند و ساکن میشدند. ما هم که هر از گاهی میرفتیم دانشگاه و بعد از اینکه کلاس تشکیل نمیشد برمیگشتیم، به محضِ دیدنِ یکدیگر از هم میپرسیدیم که «هم اتاقیِ جدید برایتان نیامد؟!» بعد هم با جوابِ منفی خوشحال میشدیم و میرفتیم توی اتاق‌های خلوت‌مان به زندگی‌مان ادامه میدادیم. یک روز بعد از اینکه این سوال را از حاج محمد پرسیدیم، با یک جواب متفاوت از گذشته مواجه شدیم: «چرا! یک جوونی بچۀ یزد بود، اسمش بابک بود، با باباش اومد و دید و بعد رفت!»

حدودا دو هفته‌ای با اندیشۀ اینکه آقا بابک چه شکلی میتواند باشد زندگی میکردیم و هرکی میپرسید هم اتاقیِ جدید نیامده میگفتیم چرا! یک آقا بابکی داریم که بچۀ یزد است و قرار است بیاید! روزها گذشت و ما با فکرِ آقا بابک زندگی کردیم! بعد از مدتی یک شب که من توی آشپزخانه در حال طبخ غذا بودم ابوالفضل آمد توی آشپزخانه و گفت میدونی چی شده حاجی حسین؟! گفتم چی شده؟! با صدای بلند و مشعوف گفت که «آقا بابک اومده!» طبخ غذا را نیمه‌کاره رها کردم و خیلی سریع رفتم در اتاقِ 110 که آقا بابک را ببینم و خوش‌آمدی عرض کنم خدمت ایشان! این کار را کردم و بعدش هم زندگی همچنان ادامه داشت!

آقا بابک صبح تا شب می‌نشست یک گوشه و به در یا دیوار خیره میشد و هر ازگاهی هم به چرت و پرت‌هایی که ما میگفتیم خیلی ریز ریز می‌خندید. چند روزی وقتی صدایش میکردیم بابک نگاهمان میکرد ولی بعد از چند روز به این قضیه واکنش نشان داد و خیلی صریح گفت که اسمش بابک نیست! ولی خب اگر اسمش بابک نبود پس چه بود؟ خودش میگفت اسمش بهروز است! ولی خب بچۀ یزد هم نبود! بچۀ بجنورد بود. شاید آن لحظۀ شکست بزرگی توی زندگی خوردیم. دو هفته با یادِ آقا بابک زندگی کردیم و حالا فهمیدیم که آقا بابکی وجود ندارد! آن شب بابت آن شکست عمیق، کلی محمد را کتک زدیم بابت این اشتباه فاحش! حالا تمام این اتفاقات گذشته و دیگر نه بهروزی وجود دارد و نه بابکی؛ بلکه تنها شخصِ موجود کسی ست به اسم بِیبی!

  • حسین...

چند وقت پیش یک شب با رضا توی محله مان در حال قدم زدن بودیم و از هر دری با هم حرف میزدیم. بحث پیچید و پیچید تا اینکه رضا گفت اگر چهار خواسته ات حتما محقق شود چه چیز میخواهی؟! این را که گفت کمی فکر کردم و چند چیز آمد توی ذهنم.

گفتم اولین چیزی که میخواهم یک جعبه ابزار کامل است که تویش هم آچار شلاقی و هم آچار کلاغی داشته باشد. دومین چیزی که میخواهم خفن ترین سیستم دنیا است که بتوانم هم تویش خفن ترین بازی ها را انجام بدهم و هم بتوانم خفن ترین نرم افزار ها را داشته باشم. سومین چیزی که میخواهم یک عدد دوچرخه لاکچری و خفن است که با آن بتوانم هرکجا که دلم خواست بروم و هر وقت هم که مشکلی برایش پیش آمد با جعبه ابزارم درستش کنم. چهارمی را هم نمیخواهم. باشد برای خودت.

بعد گفت ببین چرا اینها را میخواهی؟! کمی که فکر کردم دیدم تمام اینها عقده های درونی من از کودکی هستند. من از همان پنج، شش سالگی که دوچرخۀ حسن را دزدکی سوار میشدم و میخوردم زمین و راندن دوچرخه را یاد میگرفتم حسرتِ داشتنِ یک دوچرخه را داشتم. بعدها که بزرگتر شدم، در دوران دبستان که همۀ رفقایم دوچرخه های خفن و مدل بالا سوار میشدند، من یک دوچرخۀ کهنۀ درب و داغان سوار میشدم و باز هم حسرتِ داشتنِ یک دوچرخۀ خوب را داشتم. بعدها؛ در دوران راهنمایی برادرم برایم یک دوچرخه از یکی از بهترین انواع موجود خرید و حدودا هفت هشت سالی با آن دوچرخه در خیابان های مشهد پادشاهی میکردم، ولی خب آن دوچرخه هم آنقدر خراب شد که کم کم جایش را در دلم از دست داد و باز هم حسرتِ داشتن یک دوچرخۀ خفن تر را داشتم. نمیدانم، شاید اگر خفن ترین دوچرخه دنیا را هم میداشتم و حسرت و عقده ای در دلم نمی ماند، باز هم طمع دست از سرم بر نمیداشت و من برای داشتن یک دوچرخه بهتر خیلی تلاش میکردم.

عقدۀ داشتن یک جعبه ابزار کامل و مخصوصا آچار شلاقی و همچنین کلاغی، بر میگردد به کل دوران دوچرخه داشتنم که همیشۀ خدا مشغول سر و کله زدن با آنها بودم. خیلی وقت ها به خاطر نداشتن ابزار لازم بیخیال تعمیر میشدم و کار را در وسطش رها میکردم و دوچرخۀ بی جان را میبردم دوچرخه سازی و کلی پول میدادم که تعمیرش کنند. حیف آن همه پول که اگر ابزار میداشتم میتوانستم هزاران هزار بستنی بخرم و بخورم!

عقده و حسرتِ داشتن خفن ترین سیستم دنیا را هم که فکر کنم کل جوان های این دوره و زمانه داشته باشند و نیازی به توضیح در موردش نباشد. ولی خب خوب که فکر میکنم میبینم احتمالا تا ابد همین حسرت ها را داشته باشم و این آرزوهای کوچک اولین آرزوهایی باشند که به محضِ شنیدن کلمۀ آرزو به ذهنم برسند.

  • حسین...

صحیفۀ سجادیه، نیایش سی‌ام

«دعای آن حضرت است در یاری خواستن بر ادای وام»

بار خدایا، درود بفرست بر محمد و خاندان او و مرا عافیت بخش از وامی که بدان چهره‌ام دژم شود و خاطرم پریشان گردد و فکرم پراکنده ماند و تلاش من در ادای آن به دراز کشد.

خداوندا، به تو پناه می‌آورم از اندوه وام‌داری و اندیشه آن ودل‌مشغولی برای آن و بی‌خوابی کشیدن در غم آن. پس درود بفرست بر محمد و خاندانش و مرا از وام در پناه خوددار. ای پروردگار من، از تو زنهار می‌خواهم از ذلت وام‌داری در این جهان و از تبعات و عواقب آن پس از مرگ. پس درود بفرست بر محمد و خاندان او و مرا در امان خود گیر، یا به مالی سرشار یا به کفافی ناگسستنی.

بار خدایا، درود بفرست بر محمد و خاندان او و مرا از اسراف و زیاده‌روی دور دار و به بخشش همراه با میانه‌روی از کج‌روی بازدار و به من بیاموز آن روش نیکو را که هزینه‌ام از درآمد بیش نبود و به لطف خویش از تبذیر نگه‌دار و روزی من از حلال روان گردان و انفاق‌های مرا به راه‌های خیر متوجه ساز و از من بستان آن مال که مرا مغرور سازد یا به ستمگری اندازد یا به طغیانم کشاند.

ای خداوند، محبوب من گردان هم‌نشینی با درویشان را و یاری‌ام ده که بر مصاحبت آنان شکیبا باشم. هر چه از متاع این جهانی از من گرفته‌ای، در خزاین باقی خود برای من اندوخته گردان. و آنچه را از خواسته دنیوی نصیب من ساخته‌ای و در این جهان به من عطا کرده‌ای وسیله‌ای ساز برای رسیدن من به آستان عزّ خود و پیوستن من به مقام قرب خود و دست یافتن من به بهشت جاوید خود. زیرا که تو صاحب فضل بزرگ، و بخشنده کریمى.


وام = ربا = محاربه با خدا

  • حسین...

دیگر از مِه خبری نبود و خورشید داشت جنگل را از نعمتِ وجودش بهره‌مند می‌کرد، ولی زمین هنوز خیس بود. کوله بارِ تفرّج را برداشتیم و راهیِ روستا شدیم. درست مثل نوشابه که خوراکِ لذیذِ مهمانی را میشورد و میبرد پایین تا جا باز کند، سربالایی‌های جادۀ منتهی به روستا هم کلِ لذتِ آن روز را شست و برد پایین. یعنی به محضِ دیدنِ سربالایی کل روز را فراموش کردیم و فقط به مسیری که باید با جان کندن طی‌اش می‌کردیم خیره شده بودیم. مطمئنا در آن لحظات چهره‌هایمان دیدنی بوده ولی خب خوشبختانه کسی آنجا نبود که چهرۀ مغموم و شکست خوردۀ‌مان را ببیند! بدون معطلی راه افتادیم. اوایل مسیر با انرژی‌ بودیم و با طراوت. ولی هرچه که پیش می‌رفتیم کند‌تر میشدیم و ترجیح میدادیم که روش‌های گوناگون پیمودنِ مسیر را امتحان کنیم. دویست متر سینه خیز میرفتیم و دویست متر کلاغ پر. دویست متر را دنده عقب می‌رفتیم و دویست متر را چهاردست و پا! خلاصه هرجور که بود خودمان را به روستا رساندیم. روستا از دیروزش کمی نم‌دارتر بود و کمی عجیب به نظر می‌رسید! بله، از پشتِ صحنه اشاره میکنند که نکند تازه باران آمده بوده؟! بله خب. فکر کردن به سربالایی‌های آنجا پاک مغزم را متاثر میکند! خیلی سریع خودمان را به خانۀ مادربزرگِ تد رساندیم. وقتی داخل شدیم با عمویِ تِد مواجه شدیم. ظاهرا یکی دیگر از عموهای تِد بود و بر خلافِ عمویی که دیشب با او هم صحبت شده بودیم، بسیار شبیه پدرِ تِد بود! لحظه‌ای فکر کردم که شاید پدرِ تِد برادری دوقلو دارد! ولی خب بعد از اینکه تِد گفت «سلام بابا» فهمیدم که سخت در اشتباه بودم! آن شخص خودِ پدرِ تِد بود. رفتیم و سلام علیک کردیم و کمی به در و دیوار ساختمان که در حالِ تعمیر و ترمیم بود نگاه کردیم و بعد رفتیم داخل خانه که لباس‌هایمان را عوض کنیم و راهیِ گرگان شویم. قضیه قرار بود اینطور پیش رود که ما بعد از اینکه از گردش برگشتیم و وسایل را گذاشتیم خانۀ مادربزرگِ تِد، از راهِ کوتاه‌تر ولی خاکیِ آن دور و اطراف خودمان را به جاده برسانیم و بعدش با یک ماشین برویم شهر. ولی خب پدرِ تِد دلش به حالمان سوخته بود و آمده بود دنبالمان و قضیه را طورِ دیگری پیش برد! اینجاست که باید یادِ آن جمله‌ام بیفتید که گفتم پدرِ تِد توی این سفر تاثیر زیادی داشت!

توی اتاق آن دو نفر تصمیم گرفتند که با همان زیرشلواری‌هایشان بروند شهر و حوصلۀ عوض کردن شلوار‌هایشان را نداشتند. ولی من چون شلوارم یک شلوارِ فاخر برای خواب بود و اسمش بیژامه بود، کمی خجالت کشیدم و تصمیم گرفتم که شلوارم را عوض کنم. نگاهی به شلوارِ پلوخوری‌ام که انداختم دیدم از عرق سفید شده است! پشیمان شدم و کمی فکر کردم. یاسون که استیصالِ مرا دیده بود گفت: «بیا شلوارِ منو بپوش.» نگاهی به شلوارش انداختم و دیدم شلوار آن بیچاره هم از شلوارِ من سفیدتر شده. ولی نگو ناقلا شلوار زاپاس هم دارد! شلوارِ یاسون را پوشیدم و رفتیم بیرون و مراسم خداحافظی را برپا کردیم و تشکرات را به جای آوردیم و راهیِ گرگان شدیم.

راهِ خروج از روستا کمی پیچ در پیچ بود. درست نیست بگویم مثلِ خرس، ولی تِد واقعا خرس‌طور خوابیده بود و سرِ پیچ‌ها توی ماشین هِی قِل میخورد و من، هم وظیفۀ خطیرِ نگه داشتن خودم را بر عهده داشتم و هم وظیفۀ نگه داشتن او را. بیچاره معلوم بود توی عمرش اینقدر خسته نشده بود. وارد جادۀ اصلی که شدیم یاسون هم به خوابِ غفلت فرو رفت؛ انگار که توی مریخ خواب ندارند بیچاره‌ها! توی جاده مناظرِ خارق‌العاده‌ای وجود داشت. باران نم نم می‌بارید و مِه بالای کوه‌ها را دوباره فرا گرفته بود. جنگل انبوه‌تر از چیزی بود که تصور میکردم. سرسبز بود و خنَک. کوه‌هایی را می‌دیدم که از درخت پوشیده شده‌اند و تمامی نداشتند. پشتِ سر یکدیگر قد علم کرده‌ بودند و عظمت‌شان را به رُخ ما میکشیدند!

ادامه دارد...


  • حسین...

هرچه به سمتِ چشمه میرفتیم، جنگل انبوه‌تر میشد و فضا خوف‌ناک تر. چون دستانمان بوی محتوای سیخ می‌داد احتمال حملۀ خرس هم زیاد بود! نگران بودیم، چون وقتی خرس‌ها گرسنه‌شان بشود دیگر آشنا و غریبه برایشان فرقی نمیکند. میخورند فقط!

آن بالا کنارِ چشمۀ حیات برای لحظاتی آنتن پیدا کردم. خیلی سریع با مادرم تماس گرفتم که مثلا از نگرانی درش بیاورم. با خودم گفتم شاید بندۀ خدا بعد از 24 ساعت بی خبری کمی نگران شده باشد. ولی خب وقتی زنگ زدم گفت: «چی مِگی؟! زود بگو کار درم.» من هم خیلی سریع گفتم زنده‌ام و نگران نشوی و بعد قطع کردم. از این همه نگرانی البته حیرت زده بودم واقعا! بگذریم.

گوشیِ تِد آن بالا هم ول کنِ ماجرا نبود و همچنان داشت می‌خواند. گه گاهی ما هم همخوانی میکردیم و لذت می‌بردیم از صدای زیبایمان ولی خب از قدیم گفته‌اند آدم را سگ بگیرد ولی جَو نه! الحق هم که درست گفته‌اند. جای شما خالی آن بالا یکی از دوستان را که صلاح نمیدانم اسمش را بگویم، جو گرفت و یک «چرا بدی چرا بدی» به سبک هیچکس گفت که اگر فیلمش خدایی ناکرده پخش شود میتواند حتی گوی رقابت را از جدایی نادر از سیمین برباید و با « revenant » رقابت کند. جای شما خالی فکر کردن به آن لحظه در هر شرایطی مرا میخنداند.

القصه؛ آب‌ها را بار زدیم و به سمتِ پایین حرکت کردیم. آمدیم تا به مکان‌مان رسیدیم. بعد سریع دوباره آتش را شعله‌ور ساختیم و کتریِ پر از آب را گذاشتیم روی آتش و کمی برنامۀ لشینگ را پیاده کردیم. بعد چایی آتیشی را زدیم بر بدن و دوباره رفتیم برای لشینگ! آنقدر لشینگ زدیم که دیگر خسته شدیم و گفتیم وقتش رسیده که نماز بخوانیم. البته از وقت نماز خیلی وقت گذشته بود ولی خب ما آن موقع تصمیم گرفتیم که نماز بخوانیم. حالا جدال برای تعیین سمت و سوی قبله شروع شد و هرکس نظری میداد. خیلی سریع تلفن همراهم را در آوردم و رفتم توی بادِ صبا و جهت قبله را بر اساس نرم افزار نشان دادم. یاسون کنارم ایستاده بود و ساکت بود. کمی سرش را خاراند و انگشتش را فرو کرد توی دهانش و بعد آن را بالا گرفت. بعد از چند ثانیه چرخی زد و بینی‌اش را مالید به زمین و بعد به آسمان خیره شد. به نقاطی از آسمان اشاره کرد و بعد درجا یک پرش زد و بعد دوباره ایستاد. کمی سرش را بالا و پایین کرد و با چهره‌ای جدی توی هوا فوت کرد. بعد چرخید و رو به یک سمت ایستاد و گفت قبله آن طرف است! من که از حرکات انسان‌اولیه مآبانۀ یاسون متحیر شده بودم زیر بار نرفتم و تکنولوژی را برتر دانستم. جدال ادامه داشت تا به این نتیجه رسیدیم که نظرِ تلفن همراهِ تِد را حسن ختام قرار دهیم. هرچه که تلفنِ همراهِ تِد گفت را قبول کنیم و بر همان اساس نماز بخوانیم. تلفنِ تِد را نگاه کردیم که داشت قبله را تعیین میکرد. صاف ایستاد سمتِ جهتِ پیشنهادِ یاسون. به یاسون و اینکه خودش در فضا زندگی میکند و با اخترها و ستاره‌ها و نجم‌ها و امثالهم آشنایی کامل دارد اعتماد کردیم و نماز را به همان سمت خواندیم. الحق که نماز خواندن روی چفیه لذتی بسیار عجیب دارد.

نماز را که خواندیم نگاهی به باقی‌ماندۀ آذوقه انداختیم و دیدیم هندوانه را! هندوانه‌ای درشت که داشت چشمک میزد. نیمی از محتوایِ سیخ هم مانده بود ولی خب دیگر واقعا هم شکم‌هایمان و هم چشم‌هایمان سیر شده بودند! خیلی سریع هندوانه را آماده کردم و به دو نیم تقسیم کردم و قاچ قاچش کردم و شروع کردیم به خوردن. آخرهایش که رسیدیدم دیگر داشتم میترکیدم! خوبی‌اش این بود که وسطِ جنگل انبوه بودیم و میتوانستیم به راحتی کارهای ضروری‌مان را هم انجام دهیم. تصور کنید وسطِ بالاشهرِ تهران که نه خبری از مسجد است و نه سرویس بهداشتی عمومی گیر کرده‌اید و هوا خنک است و شما هم حدود نصف هندوانه را میل کرده‌اید! واقعا خدا را شکر بابتِ خلقِ جنگل! بگذریم.

حول و حوش ساعت‌های چهار عصر بود و بعد از تمایلِ( از میل کردن می‌آید؛ دوست دارم واژه‌های جدید بسازم! دلم میخواهد اصلا. مشکلی دارید؟!) هندوانه تصمیم گرفتیم که کم کم بساطِ عشق و حال را جمع کنیم و برگردیم سمتِ روستا و بعد از آنجا هم برویم سر جاده و بعد هم سوارِ یک عدد خودرو شویم و بعد هم برگردیم به شهر و بعد هم...

ادامه دارد...


  • حسین...

بعد از اینکه کمی برنامۀ لَشینگ را اجرا کردیم و گپ زدیم و در کنارش چای آتیشی را زدیم بر بدن، به طرزِ عجیبی گرسنه شدیم. دیگر وقتش رسیده بود که بساطِ کباب را راه بیاندازیم و اصلِ برنامه را اجرا کنیم. هوا همچنان ابری بود و باران خیلی کم میبارید. وظیفۀ مهیّا کردن آتش و زغال( و یا حتی ذغال) بر عهدۀ من بود و وظیفۀ آماده کردن سیخ و محتوایِ سیخ بر عهدۀ آن دو بیگانه! آن لحظات واقعا لحظاتِ سختی بود. همه‌اش چشمم بهشان بود که خدایی ناکرده یک موقع به محتوای سیخ‌ها دستبرد نزنند. یکی‌شان که خرس بود و طبیعتا گوشتخوار و بالِع(بر وزن فاعل به معنیِ بسیار بلعنده و مُبَلعَن!). یکی‌شان هم که از فضا آمده بود و آنجا به دلیل وجود کلاهِ فضانوردی از خوردنِ غذای زمینی محروم بود و معلوم بود که خیلی دلش میخواهد علاوه بر آن محتوایِ سیخ‌ها، من و تِد را هم بخورد!

القصه. خیلی سریع با استفاده از تکنیک پیچیدۀ چیدنِ چندین سنگ بر شانۀ یکدیگر و خیلی عاشقانه*، سکویی برای گذاشتن سیخ‌ها روی آتش فراهم کردم و زغال‌ها (و یا حتی ذغال‌ها) را گلچین کردم و بستر مهیا شد برای کباب. خوشبختانه آن دو بیگانه توانستند خودشان را کنترل کنند و حتی ذره‌ای از محتوای سیخ‌ها را هم نخوردند. البته اگر هم میخوردند ضرری به کسی نمی‌رسید؛ چرا که مادرِ گرامیِ تِد آنقدر برایمان محتوا گذاشته بود که حتی اگر یک ‌سال آن بالا می‌ماندیم میتوانستیم زنده بمانیم! بیگانۀ فضایی یا همان یاسون را برای چرخاندنِ منظم و یکنواختِ سیخ‌ها گماردیم و همراه با آن خرس شروع کردیم به باد زدنِ سیخ‌ها و محتوای‌شان از دو جهت! این روش کارساز بود و محتوا به نحوِ احسن کباب شد و جای همۀ‌تان خالی زدیم‌شان بر بدن. حالا شاید یک عده برای اینکه مثلا بگویند دلشان‌ آب نیفتاده و این حرف‌ها، بیایند و ادعا کنند که این حرکت‌ها را هر هفته در حیاطِ خانۀ‌شان انجام می‌دهند؛ ولی خب باید عرض کنم خدمت آن دسته از خوانندگانِ عزیز که آن شرایط را نباید با این شرایط مقایسه کنید و همچنان باید دلتان بسوزد. تصور کنید در دِلِ تابستان، میانِ جنگلِ انبوه، هیچ صدای اضافه‌ای نیست و فقط صدای طبیعت به گوش می‌رسد. هوا ابریست و باران نرم نرمک می‌بارد. آتش روشن است و بوی دلنشینِ سیخِ روی آتش در فضا می‌پیچد. میتوانید جرعه‌ای چای بنوشید. چایی که آبش از چشمه آمده است و روی آتش دم کشیده. دو فروند از بهترین رفقایتان در کنارتان هستند و از همه مهمتر، تلفن‌تان آنتن نمی‌دهد! این چیزی نیست که بشود آن را با حیاطِ خانه مقایسه کرد. این را فقط و فقط باید با خودش مقایسه کرد! بگذریم، ترجیح میدهم بیشتر از این دلتان را آب نیندازم.

محتوایِ سیخ‌ها را یکی پس از دیگری زدیم بر بدن و جالب اینکه به همان مقدار که تناول نمودیم، اضافه ماند و بعدها به خانه بازگشت! تا این حد در رفاه به سر می‌بردیم! بگذریم، به نظرِ شما بعد از آن قوتِ دلچسب، چه چیزی میچسبید؟! دوغ؟ آن را که داشتیم ولی منظور چیزِ دیگریست. خواب؟ در جنگل خطر داشت! چای؟ این هم گزینۀ خوبی ست ولی در آن موقع بیشتر از همه چیز دست‌ها و انگشت‌هایمان به یکدیگر می‌چسبید. نیاز بود برویم تا لبِ چشمه و آب بیاوریم و همان کارِ ضروری که شستنِ دست‌ها باشد را به مرحلۀ عمل برسانیم! همین کار را هم کردیم. یعنی رفتیم تا لبِ چشمه تا آب مورد نیاز برای کارهای ضروری مان را برداریم و و بعدش برگردیم.

ادامه دارد...

* اشاره به بیتِ «عشق بر شانۀ هم چیدنِ چندین سنگ است / گاه میماند و ناگاه به هم میریزد» از فاضل نظری


  • حسین...

خیلی سریع شروع کردیم به جمع کردن چوب‌هایی که افتاده بود کف جنگل برای برپا کردنِ یک آتشِ جانانه. عملا با آن همه هیزمی که ما جمع کردیم، هرکسی ما را میدید فکر میکرد قصد آتش زدن جنگل را داریم. من و یاسون تکه‌های کوچک را جمع میکردیم و سناتور تِد به علتِ داشتن هیکل درشت و حجم عظیمی از چربی، میرفت و یک درخت را از جایش می‌کند و می‌‌آوردش برای آتش. القصه، گاهی برای جمع کردنِ هیزم تا جایی میرفتیم که باید با سوت به یکدیگر پیغام میدادیم و هوا هم مِه‌آلود بود ضمنا! جنگل ترسناک نبود. بکر بود و ساکت. نه صدای ماشین بود و نه صدای موتور. فقط صدای علی سورنا تمامِ مدت توی گوشمان میپیچید. ولی از حق نگذریم لیست پخش سناتور تِد خیلی متنوع بود و همه نوع سلیقه ها را جواب میداد. ولی خب این را هم نباید فراموش کنیم که سناتور خودش خرس است و یاسون هم که کلا فضایش با فضای ما فرق دارد. برای همین فقط من با لیست پخشش حال میکردم! علی سورنا و هیچکس میرفتند کنار، علی زندوکیلی و علیرضا قربانی می‌آمدند جلو! اینها میرفتند کنار محسن یگانه و ایضا چاوشی جایشان را میگرفتند! بگذریم، پس از انکه به اندازۀ آتشِ نمرود(لعنت الله علیه) هیزم جمع کردیم، شروع کردیم به برپا کردن آتش. اینجا دیگر میدانِ عمل بود و تازه معلوم میشد که آتش به اختیارِ واقعی کیست! مِه بود و باران نرم نرمک میبارید و آتش روشن کردن ممکن بود کمی سخت‌تر از حالت عادی باشد. ولی ما مردِ روزهای سخت بودیم و آتش را برپا کردیم و یکهو کلِ جنگل آتش گرفت! البته این یک اغراق بیشتر نبود. خواستم بگویم که مثلا هیجان ما خیلی زیاد بود و دیگر از شور و شعف در پوست خودمان نمی‌گنجیدیم. من و یاسون آنقدر در پوست خودمان نمی‌گنجیدیم که کم مانده بود تِد را بکشیم و پوست و پشمش را با هم جدا کنیم و در آن بگنجیم؛ حتما میدانید که پوست خرس خیلی بزرگ است؟!

کمی که گذشت، آن دو بطریِ چهارلیتریِ آب‌مان هم تمام شد و تشنه و گرسنه ماندیم وسطِ جنگل! البته جای نگرانی نبود چون شاید یک ربعِ ساعت که به سمت بالا راه می‌رفتیم، میرسیدیم به چشمۀ حیات و میتوانستیم تا میتوانیم برای خودمان آب زلال و شیرین و طبیعی از دلِ کوه برداریم! تصمیم بر آن شد که من بمانم کنار وسایل که خدایی نکرده میمون‌های جنگلِ تِدشان اینها به اموال‌مان دستبرد نزنند و آن دو نفر بروند آب بیاورند. هرچه بطری و کتری و لیوان و نِیِ خودکار داشتیم بردند با خودشان که آب کنند و بیاورند. بعد از رفتن‌شان سکوتی عجیب توی جنگل حکم فرما نشد. چرا نشد؟ چون علی سورنا هنوز داشت می‌خواند! او میخواند و من در تنهاییِ خودم با او زمزمه میکردم. کمی هم صدایم را بم تر کرده بودم که بگویم الکی مثلا من هم بلدم!

تنهایی‌ام همچنان ادامه داشت تا اینکه بعد از دیدن ساعت متوجه شدم حدود نیم ساعت از زمان رفتن‌شان گذشته، کم کم منتظر آمدن‌شان بودم ولی خبری ازشان نشد. شاید حدود چهل دقیقه از رفتن‌شان گذشته بود و ازشان هیچ خبری نبود. هرچقدر سوت زدم که جواب بدهند، صدایی نمی‌شنیدم. کم کم نگرانی افتاد به جانم. خواستم کوله‌بار را رها کنم بروم دنبال‌شان که با خودم گفتم: «مگه خری؟! الان باز اونا پیداشان مشه کی بیه دنبال تو بگرده؟! بیشین سر جات یرگه خونوک!» و نشستم سر جایم و آتش را تیمار کردم که وانگهی خاموش نشود. بعد از چند دقیقه صدای نکرۀ جفت‌شان را شنیدم که در حال آواز خواندن داشتند می‌آمدند. صدای علی سورنا را خفه کردم و بیشتر دقت کردم. دیدم یاسین نِیِ خودکار را پرِ آب کرده و چون دستانش پر است بر دهان گرفته و با این حال باز هم دارد میخواند! صدایش که نکره بود، نکره تر شده بود و آن موقع بود که تازه فهمیدم چرا توی جنگل هیچ حیوانی نیست؛ بیچاره‌ها از صدای ما سه نفر فرار کرده‌اند! اینقدر که حتی فکر کنم خودِ حمار هم از صدای ما بدش آمده بود!

کتری را از دستِ یاسون گرفتم و خیلی سریع گذاشتمش روی آتش تا بساطِ چای را ردیف کنم. بعد هم سه نفری نشستیم به گپ زدن و لذت بردن از طبیعت. آنجا همه چیز بود. سکوت، آب در حال جوشیدن و آماده برای چای شدن روی آتش، هوای مطبوع و دل انگیزِ بهاری در دلِ تابستان، مِه، قطراتِ ریز باران، هوای صاف و تازه، آتش گرم، یک عالمه خوراکیِ خوشمزه که مادرِ تِد برایمان گذاشته بودند و هزار چیزِ عجیب و غریب دیگر.

 من و یاسون هر دو حسِ غریبی داشتیم، کمی از واقعیت دور بودیم. شاید بدین خاطر بود که تا به حال تا این حد از زندگی راضی نبودیم.

ما روی کوه بودیم، درست وسطِ ابرها. همانجایی که از پایین خیلی دور به نظر می‌رسد. ما دور بودیم، برای یک روز از دسترس خارج بودیم. آن بالا به هرچیزی که نگاه میکردیم نشان از عظمت داشت. عظمتی وصف نشدنی. آن بالا خیلی فرق داشت.

ادامه دارد...


  • حسین...

 وقتی به خانۀ مادربزرگ تِد رسیدیم، دیگر هوا کاملا تاریک بود. نه صدای گرگ می‌آمد و نه خِرخِرِ خِرس و نه حتی صدای چیز چیزِ شغال! فقط صدای خرِ پدربزرگش می‌آمد که هر از گاهی ناله سر میداد و از رسم زمانه گلایه میکرد و سکوتِ حاکم بر مکان را میشکست. سکوتِ عجیبی بود، شهر خالی بود... ببخشید، قاطی شد؛ عرض میکردم که سکوت خیلی عجیبی بود. خیلی زود مادربزرگِ مهربانِ تِد بساطِ شام را ردیف کرد و نشستیم توی بهارخواب و به اتفاق عموی تِد شام خوردیم. مرغ‌هایی بود که خودشان پرورش داده بودند و سبزی‌هایی که خودشان کاشته بودند و کدوهایی که خودشان بزرگ شدن‌شان را دیده بودند. طعم و مزه‌شان با طعم و مزۀ مشابهِ شهری‌شان به شدت فرق میکرد. شامِ لذت بخشی خوردیم و کم کم داشت وقتِ خواب میرسید. پدربزرگ تِد رو کرد به تِد و پرسید: «ساعت چنده؟!» و تِد هم گفت: «ساعت نُهِه.» پدربزرگ با نگاهی متعجب گفت: «نُهِ قدیم یا جدید؟!» آنجا یادم آمد که روستاییان هیچوقت ساعت‌هایشان را تغییر نمیدهند و گاهی با ما شهری‌ها از این دست مشکلات دارند! خلاصه ساعت به وقتِ قدیم ده بود و ما باید می‌خوابیدیم تا صبحِ زود بیدار شویم. ولی چشمتان روز بد نبیند، این خرس‌ها معمولا شبها بیدارند و اینور و آنور میروند و آن یکی هم که کلا شب و روز سیاره‌اش با شب و روز سیاره ما تفاوت دارد! این شد که تا پاسی از شب خوابم نبرد و باالاجبار صوتِ کلیپ‌های آنها را گوش میکردم و برایشان تصویر متصور میشدم.

آن شب را نفهمیدم چطور خوابیدم، ولی فهمیدم چطور بیدار شدم! حتما یادتان هست که گفتم بعدا خواهید خواند و خواهید فهمید که خدا چقدر مرا دوست دارد! باری، یاسون صبحِ زود خودبه‌خود بیدار شده بود و رفته بود بیرون و از منظرۀ صبح لذت برده بود! این را مدیونِ دعای من در آن صبح خواب‌انگیز است!

حدود ساعت هشت بود که ما نیز بیدار شدیم و رفتیم و دستی به آب زدیم و نگاهی به خر و گوسفند انداختیم و برگشتیم و چای و مربای آلبالویی را زدیم بر بدن. خدا به مادبزرگِ تِد 120 سال عمر با برکت بدهد و خدا کند بیاید مشهد تا بشود گوشه‌ای از مهمان نوازی‌شان را جبران کنم؛ با وجودِ اینکه بنایی داشتند و خانۀ‌شان از رانش آسیب جدی دیده بود، همیشه چایی آتیشی‌اش به راه بود و خیلی به فکر ما بودند که بهمان بد نگذرد. دمشان گرم و تن‌شان سالم!

صبحانه را که زدیم، به هوای باران و سرما، ژاکت را پوشیدم بالای پیراهن و با همان شلوارِ خوابِ خفن راهیِ جنگل شدیم. کلی وسایل برداشتیم، شاید وسایلی که برای اردوی ده نفر هم کافی بود. خدا به مادرِ تِد هم عمر پربرکت بدهد که ایشان همه‌چیز برایمان گذاشته بودند و هیچ کم و کاستی نداشتیم! حتی یک شیشه مایع آتش‌زا هم بود! مِه بود و هوا کمی خنک. سرپایینی میرفتیم و خوش میگذشت. همین که از روستا خارج شدیم، یک نفر با پراید آمد و ما را تا مسیری رساند. مسیر کوتاه بود، ولی برای ما که خسته بودیم و لَش، خودش کلی بود! مِه هی می‌آمد و هِی میرفت. باران هم همینطور. جنگل رفته رفته انبوه و انبوه‌تر میشد. تِد که گویا از ما دو نفر خسته‌تر بود، اصرار داشت که همانجا لبِ جاده بنشینیم. ولی خب کمی رفتیم بالای جنگل و یک جا برای نشستن پیدا کردیم و وسایل را گذاشتیم و رفتیم برای خلقِ یک روزِ خوب.

ادامه دارد...


  • حسین...

پیش نویس: اول صوت را پخش کنید و بعد همزمان با صوت بخوانیدش.



چاقو را می‌گذارم روی ماهی، دندانه‌های تیزش پوست بی‌پولکش را خراش می‌دهد. یخش خوب آب نشده، باید مچ دستم را هی بالا و پایین ببرم و روی چاقو فشار وارد کنم تا توی تن یخ زده‌اش فرو برود.

هنوز بچه است. اگر عمرش به دنیا بود، اگر سر به هوا نبود و تور یا قلاب ماهیگیری را می‌دید، از آن ماهی‌‌های گنده می‌شد، همان‌ها که 2متر طول‌شان می‌شود. شاید وقتی از یک گردش گروهی بر می‌گشت صید شد یا شاید دلش گرفته بود و تصمیم گرفت برود یک گوشه از دریا و سهم تنهاییش را ول بچرخد که صید شد، بعد لابه لای انبوهی از یخ تمام جنوب را کوبید و آمد شمال  به عنوان سوغاتی. حالا زیر دست من خرد می‌شود. چه سرنوشت اندوهباری!

چه خوب این ماهی‌ها حس مادری ندارند و روی تکه سنگی، ته مانده کشتی غرق شده‌ای تخم‌شان را خالی می‌کنند و خداحافظ! اگر غیر از این بود در روز میلیون، میلیون ماهی ماده دچار افسردگی می‌شدند و می‌رفتند ته‌ته‌های دریا برای بچه‌های‌شان مویه می‌کردند و ضجه می‌زدند. لابد ماهی‌های نر دور و بر ماده‌ها می‌چرخیدند و دم می‌زدند، هی می‌گفتند «بس است دیگر شما که توی یک شکم فوج فوج ماهی می‌زایید، حالا بخاطر یک بچه نادان سر به هوا این همه گریه؟! مگر کم از خطراتی که در کمینش است گفتیم. مگر کم از این صیادهای فلان فلان شده گفتیم؟ اصلا حقش بود پسره مادر...» بعد ماهی‌های ماده توی دلشان از کله تا دم شوهرشان را به فحش می‌کشیدند و خودشان را برای شکمی دیگر آماده می‌کردند. بعد نفرین می‌کردند «الهی هر کس جگر گوشه‌ام را می‌خورد استخوان توی گلویش گیر کند و تا مرز خفه شدن برود؛ الهی بعد خوردن بچه‌ام مسموم شود»

چاقو هنوز روی کمرش است. اگر کمی فشارش بدهم تیزی چاقو می‌رسد به مغز استخوانش، قرچ قرچ صدا می‌دهد و از زیر شکمش بیرون می‌آید، چه سرنوشت اندوهباری! اینکه توی اوج جوانی وقتی هنوز نیم مترش نشده صید شود بعد بین کلی یخ بخواباننش و دور از شهر و دیار و ننه بابایش، چاقو را بگذارند روی کمرش. حتی اجازه ندهند یخ بدنش آب شود.

سرامیک آشپزخانه سرد است، ماهی توی دستم سرد است، هوایی که پشت پنجره ایستاده سرد است. از دور صدای ضجه می‌آید، یک ماهی ماده انگار زیر آب دهان باز کرده تا چیزی بگوید، اما قلوپ قلوپ آب می‌رود توی دهانش. بلند می‌شوم، به رسم مهمان نوازی بهترین جای فریزر می‌گذارمش. دستانم را می‌شویم، توی مبل فرو می‌روم ،کتابی می‌گیرم، ورق می‌زنم. دستانم بوی جنوب می‌دهند، بوی یک بچه ماهی دور از مادرش.


rahbar_f62

  • حسین...