رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

۵۱ مطلب با موضوع «یادداشت» ثبت شده است

شاید آن موقع‌ها دزد دنبالم میکرد و فرار میکردم. شاید هم یک سگ بزرگ. در هر صورت فرار میکردم. از یک موجودِ خارجی. خیلی وقت ها اینطور پیش می‌آمد. همینطور میدویدم و میدویدم تا اینکه از خواب بیدار میشدم. بعد تا روزها بهش فکر میکردم. به این فکر میکردم که چقدر ترسناک است آدم همش بخواهد از یک چیز فرار کند. برای همین خیلی وقت‌ها به جاهایی که ممکن بود در آنجا دزد و یا سگ باشد نمی‌رفتم. میترسیدم مجبور شوم آنقدر بدوم که خسته شوم. خستگی که میگویم نه اینکه فکر کنید یک خستگی معمولی! نه؛ یک خستگی شدید و عجیب. بعضی وقت‌ها هم وقتی از خواب می‌پریدم تا ساعت‌ها اوقاتم تلخ بود و روز خوبی را پشت سر نمیگذاشتم. نمیدانم، باید خواب‌هایم را بیشتر جدی میگرفتم یا اینکه زیادی جدی‌شان گرفتم!

شاید اگر از همان کودکی بیشتر به این مسائل فکر میکردم الان اوضاعم بهتر بود. الان راحت‌تر میتوانستم تا بی‌نهایت بدوم. ولی خب کدام کودکی می‌آید از ترس‌هایش با دیگران حرف بزند؟ گمان نمیکنم اگر برگردم به گذشته باز از این ترس با کسی حرفی بزنم. اینکه نکند یک وقت مجبور شوم آنقدر بدوم که خسته شوم.

شاید هم زیادی به این ترس بها داده‌ام. شاید شده قضیۀ «راز» که الان آمده سراغم. بعضی وقت‌ها دلتنگ کودکی‌ام میشوم. دلتنگ وقتی که با ترس از خواب بیدار میشدم و وقتی می‌دیدم مادرم کنارم خوابیده آرام میگرفتم و دوباره با خیال راحت می‌خوابیدم. الان هم هی پیش خودم آرزو میکنم که زودتر از خواب بیدار شوم و بعد کمی به مادرم نگاه کنم و آرام بگیرم.

ولی حیف... حالا هرچقدر هم که خاله سحر بیاید و سوت بزند، آن موجودی که مرا دنبال کرده دیگر ولم نمیکند. دیگر ظرف غذای دست مرا رها نمیکند و به سمت خاله سحر برنمی‌گردد. این موجود صدای سوت‌ها را نمی‌شنود. فقط به وجود آمده که مرا دنبال کند. آدمی وقتی میخواهد از دست خودش فرار کند فقط باید بدود. اصلا نباید به پشت سرش نگاه کند. ممکن است با موجودی ترسناک روبه‌رو شود که منتظر است دمار از روزگارش در بیاورد. آدم باید خیلی مواظب باشد.


  • حسین...

محیا اولین نوۀ مادرم است. بندۀ خدا وقتی محیا به دنیا آمد خیلی ذوق کرد. همین الان هم از وجودش کلی ذوق زده است. مطمئنا بعدها هم از وجودش کلی ذوق زده خواهد بود. والدۀ گرامی فکر میکند حالا باید در نقش مادربزرگ ظاهر شود و یک چهرۀ جدید به خود بگیرد. برای همین رفتارش با محیا، خیلی خیلی متفاوت‌تر از رفتارش با ما در دوران کودکی است. مثال بخواهم بزنم باید بگویم ما که بچه بودیم اگر خدایی نکرده گریه میکردیم، ول‌مان میکرد یک گوشه تا خودمان ساکت شویم. ولی خدا نکند که محیا گریه کند. حالا تا به هزار ترفند و بازی بچه را ساکت نکند مگر دست برمیدارد؟!

بگذارید این میان داستانی از دنیای آدم بزرگ‌ها برایتان تعریف کنم. ما آدم‌ها نمیتوانیم یوزپلنگ‌های خیلی عجیبی باشیم، برای همین آدم‌های خیلی عجیبی هستیم. بعضی وقت‌ها میدانیم یک کار اشتباه است، ولی باز انجامش میدهیم. نمیدانم چرا ولی بعضی اوقات شاید به خاطر این است که ضررش همان موقع بهمان نمی‌رسد. هیچوقت هم فکر آینده را نمیکنیم و به ضرب المثل «چو فردا شود فکر فردا کنیم» اقتدا میکنیم که خدا پدر گوینده‌اش را بیامرزد.

گاهی به یک شخص نزدیک می‌شویم و میدانیم که نباید نزدیک شویم و باز نزدیک می‌شویم و دست آخر هم خودمان را بدبخت میکنیم. اما چه میشود کرد؟! آن موقع ضررش بهمان نمی‌رسد و بعدها افسوس میخوریم. گاهی رفتاری انجام میدهیم و با خودمان یا با یک شخص دیگر لج میکنیم و میدانیم که بعدها قرار است پشیمان شویم، ولی خب باز هم انجامش میدهیم و باز همان ضرب المثل مذکور را به کار می‌بریم و زندگی‌مان همینطور ادامه پیدا میکند.

حالا من یک ضرب المثل یادتان میدهم که بروید و برای رفقایتان تعریف کنید. از قدیم گفته‌اند که خشت اول گر نهد معمار کج، تا ثریا می‌رود دیوار کج. گاهی ما یک سری حرکت‌ اشتباه را به صورت متوالی انجام می‌دهیم و هی پشت سر هم تکرار میکنیم و دست آخر باز هم خودمان را بدبخت میکنیم.

حالا حکایت مادر گرامی بنده هم همین است. از شدت محبت به نوه‌اش در کودکی هی شیطنت میکرد و دور از چشم دخترش به نوه‌اش قند میداد. خب بچۀ طفل معصوم قند دوست داشت، ولی خب مادرش اصلا اجازه نمی‌داد قند زیاد بخورد. حالا کی بود که بیاید و جلوی مادر ما را بگیرد؟! یواشکی یک قندان قند را توی یک لیوان چای برای نوه‌اش خالی میکرد و چیزی هم که میگفتی خنده خنده ردش میکرد و چشمکی میزد و دل بچه را به دست می‌آورد.

دل بچه به دست آمد و دندان بچه از دست رفت. حالا توی سن چهار سالگی تمام دندان‌های طفل معصوم پوسیده و هیچ کارش هم نمیشود کرد. فقط مادر گرامی بنده هر شب باید از ساعت هشت الی ختم مجلس صدای گریۀ نوه‌اش را گوش کند و هی غصه بخورد و هیچ هم یادش نیاید موقعی را که مشت مشت به بچه قند میداد.

  • حسین...

بعضی وقت‌ها به آبجی کوچولویم حسودی‌ام میشود. آخر او وقتی دو سالش بوده به کربلا رفته و من هنوز که هنوز است نرفتم. چیز زیادی یادش نمی‌آید ولی خب من که خوب یادم است. آنقدر عاشق کربلا شده بود که حتی توی محل خودمان هم بارها و بارها به کربلا رفت! بعضی وقت‌ها یکهو غیبش میزد. شاید سه چهار سالش بیشتر نبود. یکهو غیبش میزد و من و مادر و بقیه هراسان دنبالش میگشتیم. بار اول خودم چند کوچه آنطرف تر نزدیک خانۀ شیخ امینی پیدایش کردم. بعدها هم مادرم چند باری همان نزدیکی‌ها پیدایش کرد. خودش میگفت به کربلا رفته. شاید معماری آن کوچه شبیه معماری کربلا بوده... نمیدانم. ولی خیلی شانس داشتیم که زود پیدایش میکردیم. آبتین خیلی بدشانس بود. کلاس اول راهنمایی همکلاسی‌ام بود. یک روز خبردار شدم که برادر کوچکترش گم شده. برادرش هم سن و سال آبجی کوچولوی من بود. آبتین بعد از آن اتفاق همیشه توی کوچه‌ها دنبال برادرش میگشت. دیگر مدرسه نمی‌آمد و کل روز را دنبال او میگشت. بیچاره بعد از یک مدت ناامید شد. دیگر از برادرش هیچ خبری نشد... .

خیلی خوب یادم هست که گم شدن برادرش چه تاثیر بزرگی روی زندگی‌شان گذاشت. مادرش از آن به بعد همیشه دم در مینشست و پسته میشکست که مبادا پسرش از آن حوالی رد شود. همیشه چشمش به اینور و آنور بود. پدرش شغلش را عوض کرد و نمکی شد. میخواست با گاری کل شهر را دنبال پسرش بگردد. خود آبتین هم شروع کرد به ولگردی توی کوچه‌ها و بیابان‌ها. بیچاره‌ها زندگی‌شان نابود شد. البته درکشان میکنم. غم از دست دادن برادر و فرزند سخت است!

کلا غم از دست دادن سخت است. غم گم کردن واقعا چیزی نیست که بشود فراموشش کرد و سرد شود. ولی خب بعضی‌ها خیلی راحت با این گم کردن کنار می‌آیند. حالا که فکر میکنم میبینم ما همه‌مان خیلی راحت با این گم کردن کنار می‌آییم. جملات قبلم را تا حدودی پس میگیرم. کمی که توی خاطراتم میگردم میبینم من هم چیزهای باارزشی را گم کرده‌ام. چیزهایی که شاید اصلا متوجه غیبت‌شان هم نشدم. شما هم شاید مثل من باشید. چند وقت پیش آبتین را دیدم. معتاد شده بود. همینطور با کمر خم توی خیابان تند تند راه می‌رفت. نمیدانم چرا ولی یک احساسی به من میگوید آبتین غم گم شدن برادرش را فراموش کرده. این غم دیگر اذیتش نمیکند. حالا غم دیگری گریبانش را گرفته و رها هم نمیکند. شاید او هم مثل من خودش را گم کرده...


  • حسین...

از همان اوانِ کودکی عشق دوچرخه بودم. حسن، صمیمی ترین دوستِ درجۀ یک بنده دارای دوچرخه بود و بنده فاقدش. همین بود که عقدۀ دوچرخه داشتم و همیشه دنبال فرصتی برای سوار شدن دوچرخه‌اش بودم. یادم می‌آید یک بار دوچرخه‌اش را سپرد به من و خودش رفت و تا شب هم نیامد دنبالش. البته تا فردایش هم نیامد. پس فردایش هم همینطور و تا هفتۀ آینده‌اش هم همینطور. بعد از آن یک هفته، دیگر برایم قطعی شده بود که دوچرخۀ حسن مالِ من شده و میتوانم به سادگی آن را هاپولی کنم. ولی خب خیلی زود کور خواندم و حسن دوچرخه‌اش را از من پس گرفت.

سالها در حالِ غصه خوردن بودم و همینطور هی غصه میخوردم و هی همینطور غصه میخوردم و تا سالها غصه خوردم که بالاخره هیچکس دلش برایم نسوخت و در حدود یازده سالگی رفتم سر کار و حدود ده هزار تومان سرمایه برای خرید دوچرخه جمع کردم. مادرم که خدا نگهدارش باشد هم چهارهزار تومان معرفتی گذاشت رویش و با برادرِ بزرگترم رفتیم جمعه بازار و یک دوچرخۀ چهارده هزار تومانیِ لاکچری که نه، تا حدودی لاکچری هم نه، درب و داغان خریدیم.

حدود دو سال با همان دوچرخۀ درب و داغان زندگی کردم و عمر گذراندم تا اینکه بالاخره یک روز موقع برگشت از مدرسه دیدم که توی حیاطِ خانۀمان نیست! یک دزد نابه‌کار آمده بود و خیلی شیک و مجلسی دوچرخه را از توی حیاط برداشته بود و برده نیز! آنقدر رفتم جلوی چشم پدر خدابیامرزم غصه خوردم که نگویید. پدرم هم از آنجا که خیلی دست و دلباز بود برایم اصلا دوچرخه نمی‌خرید؛ به این دلیل که همۀ پول‌ها را خرج خواهرهای گرامی‌ام میکرد و پولی برای خرج کردن برای من باقی نمی‌ماند. به عقیدۀ ایشان منِ مثلا سیزده ساله برای خودم مردی بودم و باید خرج خودم را خودم در می‌اوردم. بگذریم...

ماه‌ها به همین منوال گذشت و من هی حسرت میخوردم و هی غصه تا اینکه پدرِ گرامی متوجه شد که همسایۀ‌مان علی آقا، یک دوچرخۀ چینیِ قدیمی دارد که روی پشت‌ بام‌شان دارد خاک میخورد. بی درنگ همان دوچرخه را به قیمتِ پنج هزار تومان ناقابل برایم خرید. آن دوچرخۀ چینی میتوانست برایم مفید و کارآمد باشد، ولی خب وقتی سوارش میشدم ضایع ترین حالت ممکن را پیدا میکردم. جوری میشدم که افراد میتوانستند مرا به یکدیگر نشان دهند و موجبات شادیِ یک هفته‌شان فراهم شود!

فصلِ تابستان بود و عصرها بساطِ مسابقه به راه بود. من که خسته و کوفته از سر کار می آمدم دیگر نای رکاب زدن با آن دوچرخۀ درب و داغان را نداشتم و همیشۀ خدا آخر میشدم. باز هم هی غصه خوردم و هی حسرت تا اینکه این بار برادر بزرگم که دیگر برای خودش مردی شده بود دلش به حالم سوخت و تصمیم گرفت در سنِ سیزده سالگی برایم یک دوچرخۀ لاکچری بخرد!

آن روز من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌آید! وقتی دیدم برادرم سوار بر دوچرخه خیلی یواش دارد به سمت من می‌آید یک حدس‌هایی زدم ولی خب اصلا فکرش را نمی‌کردم که اینگونه شود! یک دوچرخۀ صفر و خشکِ دماوندِ اصل. آن هم برای من؟ آن هم بدون اینکه یک ذره هم برایش گچ ساخته باشم؟ مگر میشود؟ مگر داریم؟

القصه، از آن دوچرخه سالهای سال استفاده کردم تا اینکه سر ماجراهایی همین سالِ گذشته فروختمش. دوچرخه رفت، ولی یادش در خاطرم ماند. خیلی چیزهای دیگر هم در خاطرم مانده. لذتِ داشتن یک دوچرخۀ خوب، لذت بازی کردن با دوستانم بدون اینکه غصه بخورم، غرورِ داشتن یک برادرِ بزرگترِ حامی و جسمی که شکرِ خدا به واسطۀ همان بازی‌ها الان سالم است.

مهربان باشیم...

  • حسین...

خدیجه دختری ست که دوستش دارم.

خیلی وقت پیش یک بار از خدیجه رونمایی کردم. البته بعدها عکسش را حذف کردم؛ چون عکس گرفتن از دختر مردم و انتشارش اصلا کار خوبی نیست! در آن سفری که با خواهرم داشتیم میرفتیم خدیجه را دیدم. خیلی زیبا بود. خیلی سریع توی دلم نشست. همیشه با خودم فکر میکردم که چقدر دوستش خواهم داشت! چقدر عاشقش خواهم بود. شاید او تنها دختری میتواند باشد که تماما مال من خواهد بود.

بعدها بارها در مورد خدیجه با خانواده ام صحبت کردم. الان دیگر همه خدیجه را میشناسند. عکسش خیلی تار است. چون در طول روز که در سفر بودیم نمیتوانستم ازش عکس بگیرم. خواهرم کنارم نشسته بود. ولی خیلی وقت ها مینشینم و به همان عکس تار نگاه میکنم. نزدیک های صبح بود و خورشید داشت طلوع میکرد که ازش عکس گرفتم. یک عکس که شاید مرا عاشق تر از همیشه کرد.

خدیجه را خیلی دوست دارم. خیلی وقت ها بهش فکر میکنم. گاهی اوقات دستش را میگیرم و در خیالم توی خیابان قدم میزنیم. برایش چیزهایی میخرم. گاهی توی خلوت مان پیشانی اش را میبوسم. برای بوسیدنش البته ازش اجازه میگیرم.

بگذارید رازی را برایتان بگویم! شاید خدیجۀ توی اتوبوس اصلا اسمش خدیجه نبود! شاید اسمش فاطمه بود، شاید فرزانه، شاید صدیقه، شاید نرگس و شاید هر اسم دیگری. ولی این را مطمئنم که خدیجۀ من اسمش خدیجه است. شاید خدیجۀ من هم یک روز برای یکی دیگر اسمش یک چیز دیگر باشد... ولش کنید. بگذریم از این بحث. خدیجۀ من خدیجه خواهد بود.

خدیجه دختری ست که دوستش دارم.

  • حسین...

اینجا توی خوابگاه، تنها وقتی که همه‌جا ساکت و آرام است همان اول صبح است که همه خواب هستند. وگرنه از حدود ظهر تا نیمه‌های شب ملت مدام در حالِ سر و صدا کردن هستند. بنا بر دلایلی امروز صبح کمی زودتر بیدار شدم و بعد از انجام یک سری کار، شروع کردم به وب گردی و مطالعۀ اخبار و از این قبیل کارها. بعد یکهو تصمیم گرفتم سری به وبلاگ قبلی‌ام بزنم ببینم پیامی، چیزی آمده یا نه؛ که البته نیامده بود. همینطور توی دیدگاه‌های قدیمی چرخ میزدم و افراد مختلف را از نظر میگذراندم و تجدید خاطرات میکردم. هر از گاهی روی آدرس وبلاگ‌شان آن گوشه کلیک میکردم و بعد از اینکه میدیدم وبلاگ‌شان را حذف کرده‌اند، ناامید سراغ بقیۀ دیدگاه‌ها میرفتم.

واقعا چقدر افراد از این سرزمین نه چندان وسیع رفته‌اند! اینکه آدم بیاید و ببیند یکی یکی وبلاگ‌ها حذف شده‌اند و دیگر آن دوستان قدیمی نمی‌نویسند خیلی حزن انگیز است. حالا بگذریم از این مسئله که دیگر هیچ راهی برای سلام و احوال‌پرسی هم وجود ندارد. شاید در مورد اینکه امروز چرا کمی زودتر از بقیۀ اوقات بیدار شدم نوشتم. ولی خب فعلا در موردش برنامه‌ای ندارم. راستش را بخواهید اینجا آنقدر اتفاقات گوناگون می‌افتد که اگر میخواستم همه‌اش را بنویسم شاید برای هر ترم، یک کتاب در می‌آمد! ولی خب از آنجایی که هم فرصتش نیست و هم طبقِ چیزی که قبلا گفتم، بیشترش کلیشه است و جذابیتی برای خواندن ندارد، نمینویسم.

البته یک نکتۀ دیگر هم هست و آن اینکه آدم وقتی بزرگ و بزرگ‌تر میشود، کم کم باید مراعات خیلی چیزها را بکند. مثلا تا وقتی کوچک بودم وقتی کسی میمرد اگر حتی به مراسمش هم نمیرفتم کسی اهمیتی نمی‌داد. ولی حالا دیگر اوضاع فرق کرده. الان اگر کسی بمیرد و من به هر طریقی تسلیت عرض نکنم ممکن است بعدا داستان شود! حالا به خاطر اینکه باز یک عده نگویند خودم را چقدر بزرگ فرض کردم، میگویم بچه‌تر که بودم، شاید میتوانستم با خیال راحت در مورد خیلی چیزها بنویسم، ولی حالا دیگر اینجا را کسانی می‌خوانند که نمیشود برایشان همه چیز را نوشت. باید کمی رعایت کرد. ممکن است باز بعدا داستان شود و کیست که بیاید جمع کند قضیه را؟! برای همین یک سری چیزها را از این جنبه نمی‌نویسم. البته دقت کنید که نمی‌نویسم در اینجا همان منتشر نمیکنم است!

بگذریم، ان‌شاءالله که همیشه شاد باشید و وبلاگ حذف نکنید! به پدر و مادرتان هم نیکی کنید.

امضا: شیخ حسین ابن غلامسخیِ مداحی

  • حسین...

روز ثبت نام در دانشگاه، هوا خیلی گرم بود. بعد از ثبت نام، خسته و کوفته آمدم تا خوابگاه را هم ببینم و بعد بروم مشهد و بعد از شروع کلاس‌ها برگردم. تقریبا عصر بود که آمدم خوابگاه و تنها کسی که توی خوابگاه دیدم، ناصر بود. خیلی سریع یک لیست از چیزهایی که لازم بود به خوابگاه ببرم تهیه کردم و همان شب هم راهیِ مشهد شدم. چند روز مشهد ماندم و بعد دوباره آمدم بیرجند. وقتی آمدم خوابگاه، دیدم در اتاق قفل است و کلید هم دستِ نگهبانی نبود. تنها اتاقی که باز بود، اتاق 110 بود. رفتم در اتاق و دیدم دو نفر نشسته‌اند روی زمین و با هم حرف میزنند. گفتم: «این آقا ناصر ما رو ندیدین شما؟!» بعد دیدم از توی تاریکیِ روی تخت طبقۀ پایینی یک دارد دست تکان میدهد و میگوید «من اینجام!» بعد کلید را گرفتم و وسایلم را بردم توی اتاق خودمان که اتاق 107 باشد گذاشتم. بعدش هم رفتم نشستم توی اتاق 110 و شروع کردم به اختلاط کردن. همان روز جرقۀ یکی شدنِ اتاق های 110 و 107 خورده شد و این دو اتاق شدند یکی! با هم میخوردیم و با هم می‌خوابیدیم و با هم بیرون میرفتیم و با هم همه جا بودیم. ظاهرا ما خیلی جوگیر بودیم که همان روزهای اول رفتیم دانشگاه؛ چرا که تا دو هفته توی کل خوابگاه فقط ما چهار نفر بودیم و جاسم که اتاق 114 بود و زیاد با ما رفت و آمد نمیکرد.

روزها همینطور یکی یکی میگذشتند و خیلی یواش یواش و آهسته آهسته به جمعیت توی خوابگاه افزوده میشد و دانشجوهای گرامی یکی یکی می‌آمدند و ساکن میشدند. ما هم که هر از گاهی میرفتیم دانشگاه و بعد از اینکه کلاس تشکیل نمیشد برمیگشتیم، به محضِ دیدنِ یکدیگر از هم میپرسیدیم که «هم اتاقیِ جدید برایتان نیامد؟!» بعد هم با جوابِ منفی خوشحال میشدیم و میرفتیم توی اتاق‌های خلوت‌مان به زندگی‌مان ادامه میدادیم. یک روز بعد از اینکه این سوال را از حاج محمد پرسیدیم، با یک جواب متفاوت از گذشته مواجه شدیم: «چرا! یک جوونی بچۀ یزد بود، اسمش بابک بود، با باباش اومد و دید و بعد رفت!»

حدودا دو هفته‌ای با اندیشۀ اینکه آقا بابک چه شکلی میتواند باشد زندگی میکردیم و هرکی میپرسید هم اتاقیِ جدید نیامده میگفتیم چرا! یک آقا بابکی داریم که بچۀ یزد است و قرار است بیاید! روزها گذشت و ما با فکرِ آقا بابک زندگی کردیم! بعد از مدتی یک شب که من توی آشپزخانه در حال طبخ غذا بودم ابوالفضل آمد توی آشپزخانه و گفت میدونی چی شده حاجی حسین؟! گفتم چی شده؟! با صدای بلند و مشعوف گفت که «آقا بابک اومده!» طبخ غذا را نیمه‌کاره رها کردم و خیلی سریع رفتم در اتاقِ 110 که آقا بابک را ببینم و خوش‌آمدی عرض کنم خدمت ایشان! این کار را کردم و بعدش هم زندگی همچنان ادامه داشت!

آقا بابک صبح تا شب می‌نشست یک گوشه و به در یا دیوار خیره میشد و هر ازگاهی هم به چرت و پرت‌هایی که ما میگفتیم خیلی ریز ریز می‌خندید. چند روزی وقتی صدایش میکردیم بابک نگاهمان میکرد ولی بعد از چند روز به این قضیه واکنش نشان داد و خیلی صریح گفت که اسمش بابک نیست! ولی خب اگر اسمش بابک نبود پس چه بود؟ خودش میگفت اسمش بهروز است! ولی خب بچۀ یزد هم نبود! بچۀ بجنورد بود. شاید آن لحظۀ شکست بزرگی توی زندگی خوردیم. دو هفته با یادِ آقا بابک زندگی کردیم و حالا فهمیدیم که آقا بابکی وجود ندارد! آن شب بابت آن شکست عمیق، کلی محمد را کتک زدیم بابت این اشتباه فاحش! حالا تمام این اتفاقات گذشته و دیگر نه بهروزی وجود دارد و نه بابکی؛ بلکه تنها شخصِ موجود کسی ست به اسم بِیبی!

  • حسین...

چند وقت پیش یک شب با رضا توی محله مان در حال قدم زدن بودیم و از هر دری با هم حرف میزدیم. بحث پیچید و پیچید تا اینکه رضا گفت اگر چهار خواسته ات حتما محقق شود چه چیز میخواهی؟! این را که گفت کمی فکر کردم و چند چیز آمد توی ذهنم.

گفتم اولین چیزی که میخواهم یک جعبه ابزار کامل است که تویش هم آچار شلاقی و هم آچار کلاغی داشته باشد. دومین چیزی که میخواهم خفن ترین سیستم دنیا است که بتوانم هم تویش خفن ترین بازی ها را انجام بدهم و هم بتوانم خفن ترین نرم افزار ها را داشته باشم. سومین چیزی که میخواهم یک عدد دوچرخه لاکچری و خفن است که با آن بتوانم هرکجا که دلم خواست بروم و هر وقت هم که مشکلی برایش پیش آمد با جعبه ابزارم درستش کنم. چهارمی را هم نمیخواهم. باشد برای خودت.

بعد گفت ببین چرا اینها را میخواهی؟! کمی که فکر کردم دیدم تمام اینها عقده های درونی من از کودکی هستند. من از همان پنج، شش سالگی که دوچرخۀ حسن را دزدکی سوار میشدم و میخوردم زمین و راندن دوچرخه را یاد میگرفتم حسرتِ داشتنِ یک دوچرخه را داشتم. بعدها که بزرگتر شدم، در دوران دبستان که همۀ رفقایم دوچرخه های خفن و مدل بالا سوار میشدند، من یک دوچرخۀ کهنۀ درب و داغان سوار میشدم و باز هم حسرتِ داشتنِ یک دوچرخۀ خوب را داشتم. بعدها؛ در دوران راهنمایی برادرم برایم یک دوچرخه از یکی از بهترین انواع موجود خرید و حدودا هفت هشت سالی با آن دوچرخه در خیابان های مشهد پادشاهی میکردم، ولی خب آن دوچرخه هم آنقدر خراب شد که کم کم جایش را در دلم از دست داد و باز هم حسرتِ داشتن یک دوچرخۀ خفن تر را داشتم. نمیدانم، شاید اگر خفن ترین دوچرخه دنیا را هم میداشتم و حسرت و عقده ای در دلم نمی ماند، باز هم طمع دست از سرم بر نمیداشت و من برای داشتن یک دوچرخه بهتر خیلی تلاش میکردم.

عقدۀ داشتن یک جعبه ابزار کامل و مخصوصا آچار شلاقی و همچنین کلاغی، بر میگردد به کل دوران دوچرخه داشتنم که همیشۀ خدا مشغول سر و کله زدن با آنها بودم. خیلی وقت ها به خاطر نداشتن ابزار لازم بیخیال تعمیر میشدم و کار را در وسطش رها میکردم و دوچرخۀ بی جان را میبردم دوچرخه سازی و کلی پول میدادم که تعمیرش کنند. حیف آن همه پول که اگر ابزار میداشتم میتوانستم هزاران هزار بستنی بخرم و بخورم!

عقده و حسرتِ داشتن خفن ترین سیستم دنیا را هم که فکر کنم کل جوان های این دوره و زمانه داشته باشند و نیازی به توضیح در موردش نباشد. ولی خب خوب که فکر میکنم میبینم احتمالا تا ابد همین حسرت ها را داشته باشم و این آرزوهای کوچک اولین آرزوهایی باشند که به محضِ شنیدن کلمۀ آرزو به ذهنم برسند.

  • حسین...

صحیفۀ سجادیه، نیایش سی‌ام

«دعای آن حضرت است در یاری خواستن بر ادای وام»

بار خدایا، درود بفرست بر محمد و خاندان او و مرا عافیت بخش از وامی که بدان چهره‌ام دژم شود و خاطرم پریشان گردد و فکرم پراکنده ماند و تلاش من در ادای آن به دراز کشد.

خداوندا، به تو پناه می‌آورم از اندوه وام‌داری و اندیشه آن ودل‌مشغولی برای آن و بی‌خوابی کشیدن در غم آن. پس درود بفرست بر محمد و خاندانش و مرا از وام در پناه خوددار. ای پروردگار من، از تو زنهار می‌خواهم از ذلت وام‌داری در این جهان و از تبعات و عواقب آن پس از مرگ. پس درود بفرست بر محمد و خاندان او و مرا در امان خود گیر، یا به مالی سرشار یا به کفافی ناگسستنی.

بار خدایا، درود بفرست بر محمد و خاندان او و مرا از اسراف و زیاده‌روی دور دار و به بخشش همراه با میانه‌روی از کج‌روی بازدار و به من بیاموز آن روش نیکو را که هزینه‌ام از درآمد بیش نبود و به لطف خویش از تبذیر نگه‌دار و روزی من از حلال روان گردان و انفاق‌های مرا به راه‌های خیر متوجه ساز و از من بستان آن مال که مرا مغرور سازد یا به ستمگری اندازد یا به طغیانم کشاند.

ای خداوند، محبوب من گردان هم‌نشینی با درویشان را و یاری‌ام ده که بر مصاحبت آنان شکیبا باشم. هر چه از متاع این جهانی از من گرفته‌ای، در خزاین باقی خود برای من اندوخته گردان. و آنچه را از خواسته دنیوی نصیب من ساخته‌ای و در این جهان به من عطا کرده‌ای وسیله‌ای ساز برای رسیدن من به آستان عزّ خود و پیوستن من به مقام قرب خود و دست یافتن من به بهشت جاوید خود. زیرا که تو صاحب فضل بزرگ، و بخشنده کریمى.


وام = ربا = محاربه با خدا

  • حسین...

دیگر از مِه خبری نبود و خورشید داشت جنگل را از نعمتِ وجودش بهره‌مند می‌کرد، ولی زمین هنوز خیس بود. کوله بارِ تفرّج را برداشتیم و راهیِ روستا شدیم. درست مثل نوشابه که خوراکِ لذیذِ مهمانی را میشورد و میبرد پایین تا جا باز کند، سربالایی‌های جادۀ منتهی به روستا هم کلِ لذتِ آن روز را شست و برد پایین. یعنی به محضِ دیدنِ سربالایی کل روز را فراموش کردیم و فقط به مسیری که باید با جان کندن طی‌اش می‌کردیم خیره شده بودیم. مطمئنا در آن لحظات چهره‌هایمان دیدنی بوده ولی خب خوشبختانه کسی آنجا نبود که چهرۀ مغموم و شکست خوردۀ‌مان را ببیند! بدون معطلی راه افتادیم. اوایل مسیر با انرژی‌ بودیم و با طراوت. ولی هرچه که پیش می‌رفتیم کند‌تر میشدیم و ترجیح میدادیم که روش‌های گوناگون پیمودنِ مسیر را امتحان کنیم. دویست متر سینه خیز میرفتیم و دویست متر کلاغ پر. دویست متر را دنده عقب می‌رفتیم و دویست متر را چهاردست و پا! خلاصه هرجور که بود خودمان را به روستا رساندیم. روستا از دیروزش کمی نم‌دارتر بود و کمی عجیب به نظر می‌رسید! بله، از پشتِ صحنه اشاره میکنند که نکند تازه باران آمده بوده؟! بله خب. فکر کردن به سربالایی‌های آنجا پاک مغزم را متاثر میکند! خیلی سریع خودمان را به خانۀ مادربزرگِ تد رساندیم. وقتی داخل شدیم با عمویِ تِد مواجه شدیم. ظاهرا یکی دیگر از عموهای تِد بود و بر خلافِ عمویی که دیشب با او هم صحبت شده بودیم، بسیار شبیه پدرِ تِد بود! لحظه‌ای فکر کردم که شاید پدرِ تِد برادری دوقلو دارد! ولی خب بعد از اینکه تِد گفت «سلام بابا» فهمیدم که سخت در اشتباه بودم! آن شخص خودِ پدرِ تِد بود. رفتیم و سلام علیک کردیم و کمی به در و دیوار ساختمان که در حالِ تعمیر و ترمیم بود نگاه کردیم و بعد رفتیم داخل خانه که لباس‌هایمان را عوض کنیم و راهیِ گرگان شویم. قضیه قرار بود اینطور پیش رود که ما بعد از اینکه از گردش برگشتیم و وسایل را گذاشتیم خانۀ مادربزرگِ تِد، از راهِ کوتاه‌تر ولی خاکیِ آن دور و اطراف خودمان را به جاده برسانیم و بعدش با یک ماشین برویم شهر. ولی خب پدرِ تِد دلش به حالمان سوخته بود و آمده بود دنبالمان و قضیه را طورِ دیگری پیش برد! اینجاست که باید یادِ آن جمله‌ام بیفتید که گفتم پدرِ تِد توی این سفر تاثیر زیادی داشت!

توی اتاق آن دو نفر تصمیم گرفتند که با همان زیرشلواری‌هایشان بروند شهر و حوصلۀ عوض کردن شلوار‌هایشان را نداشتند. ولی من چون شلوارم یک شلوارِ فاخر برای خواب بود و اسمش بیژامه بود، کمی خجالت کشیدم و تصمیم گرفتم که شلوارم را عوض کنم. نگاهی به شلوارِ پلوخوری‌ام که انداختم دیدم از عرق سفید شده است! پشیمان شدم و کمی فکر کردم. یاسون که استیصالِ مرا دیده بود گفت: «بیا شلوارِ منو بپوش.» نگاهی به شلوارش انداختم و دیدم شلوار آن بیچاره هم از شلوارِ من سفیدتر شده. ولی نگو ناقلا شلوار زاپاس هم دارد! شلوارِ یاسون را پوشیدم و رفتیم بیرون و مراسم خداحافظی را برپا کردیم و تشکرات را به جای آوردیم و راهیِ گرگان شدیم.

راهِ خروج از روستا کمی پیچ در پیچ بود. درست نیست بگویم مثلِ خرس، ولی تِد واقعا خرس‌طور خوابیده بود و سرِ پیچ‌ها توی ماشین هِی قِل میخورد و من، هم وظیفۀ خطیرِ نگه داشتن خودم را بر عهده داشتم و هم وظیفۀ نگه داشتن او را. بیچاره معلوم بود توی عمرش اینقدر خسته نشده بود. وارد جادۀ اصلی که شدیم یاسون هم به خوابِ غفلت فرو رفت؛ انگار که توی مریخ خواب ندارند بیچاره‌ها! توی جاده مناظرِ خارق‌العاده‌ای وجود داشت. باران نم نم می‌بارید و مِه بالای کوه‌ها را دوباره فرا گرفته بود. جنگل انبوه‌تر از چیزی بود که تصور میکردم. سرسبز بود و خنَک. کوه‌هایی را می‌دیدم که از درخت پوشیده شده‌اند و تمامی نداشتند. پشتِ سر یکدیگر قد علم کرده‌ بودند و عظمت‌شان را به رُخ ما میکشیدند!

ادامه دارد...


  • حسین...