رَقیم

HTML tutorial

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

۱ مطلب با موضوع «فرار از بیرجند» ثبت شده است

پدر خدا بیامرزم یک دوست داشت که او هم خدابیامرز شده. بندۀ خدا اسمش قهرمان بود. سالها فکر میکردم که حتما قهرمانِ یک چیزی هست بندۀ خدا. ولی خب از قهرمانی فقط اسمش را داشت و دیگر هیچ... .

قهرمان توی حیاطِ خانه‌اش یک کاج داشت که هنوز هم همانجا هست. بندۀ خدا کاجِ خوبی بود. البته هنوز هم هست. شاید هم نباشد، نمیدانم. راستش را بخواهید خیلی وقت است که به کاجِ حیاطِ خانۀ قهرمان فکر نکرده بودم. تازگی‌ها ولی بهش فکر میکنم. دلیلش هم این است که اینجا توی بیرجند، تا دلتان بخواهد کاج هست. در هر نقطه از این شهر خلوت که بایستی، چپ را نگاه کنی بی نهایت کاج میبینی، راست را هم نگاه کنی بی نهایت کاج میبینی. البته احتمالش هست که اگر رو به رویت را نگاه کنی چشمت بخورد به یک  جفت دانشجوی دختر و پسر که دست در دست هم دارند قدم می‌زنند.

من به عنوان یک مشهدی، که از یک شهر بزرگ آمده‌‌ام و دارم توی بیرجند درس میخوانم، غالب اوقاتی که توی شهر راه میروم اعصابم کاج کاجی میشود. آنقدر اینجا دلیل برای کاج کاجی شدنِ اعصاب وجود دارد که خیلی!

فکرش را بکنید؛ اوایل مهرماه است و شما هر سال، این موقع با دوستانتان میرفتید توی باغ‌های اطراف شهر و میوه‌های پاییزی میدزدیدید! اما الان مجبورید بروید میوه‌های کاج را از درخت بکَنید و بعد پرت کنید سمتِ دوستانتان و بعد با دوستانتان فوتبال بازی کنید!

فکرش را بکنید؛ اواسطِ آبان ماه است و شما هر سال، این موقع با دوستانتان میرفتید توی پارکِ جنگلی از هوای ابری و پاییزی لذت میبردید. اما الان مجبورید اولِ صبح در سرمای استخوان سوزِ خشکِ نامردِ ناجوانمردِ بی مروّتِ بی وفایِ این شهر توی ایستگاه منتظر بمانید و به کاج‌هایی خیره شوید که یکی پس از دیگری توی خیابان‌ها صف کشیده‌اند و منتظرند از کنارشان با اتوبوس رد شوی و درِ گوششان غُر بزنی که چرا یک اتوبوس نباید بخاری داشته باشد؟

فکرش را بکنید، اوایل دِی ماه است و شما هر سال، این موقع با دوستانتان مشغولِ برف بازی بودید و یا حداقل دو یا سه بار باران را دیده بودید! اما اینجا مجبورید که دستِ دوستانتان را بگیرید بروید زیر دوشِ استخرِ دانشگاه تا مبادا فکرِ باران بزند به سرتان و دلتان بگیرد و یا بروید برفک‌های یخچال را بخورید تا جای برف را توی دلتان پر کند! 

حالا اگر مثل بنده بدشانس باشید، ممکن است  که توی یخچال با یک عدد میوۀ کاج هم رو به رو شوید! 

خلاصه اگر خواستید یک روزی به بیرجند بیایید، مواظب باشید که اعصابتان کاج کاجی نشود!

  • حسین...