رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

محیا اولین نوۀ مادرم است. بندۀ خدا وقتی محیا به دنیا آمد خیلی ذوق کرد. همین الان هم از وجودش کلی ذوق زده است. مطمئنا بعدها هم از وجودش کلی ذوق زده خواهد بود. والدۀ گرامی فکر میکند حالا باید در نقش مادربزرگ ظاهر شود و یک چهرۀ جدید به خود بگیرد. برای همین رفتارش با محیا، خیلی خیلی متفاوت‌تر از رفتارش با ما در دوران کودکی است. مثال بخواهم بزنم باید بگویم ما که بچه بودیم اگر خدایی نکرده گریه میکردیم، ول‌مان میکرد یک گوشه تا خودمان ساکت شویم. ولی خدا نکند که محیا گریه کند. حالا تا به هزار ترفند و بازی بچه را ساکت نکند مگر دست برمیدارد؟!

بگذارید این میان داستانی از دنیای آدم بزرگ‌ها برایتان تعریف کنم. ما آدم‌ها نمیتوانیم یوزپلنگ‌های خیلی عجیبی باشیم، برای همین آدم‌های خیلی عجیبی هستیم. بعضی وقت‌ها میدانیم یک کار اشتباه است، ولی باز انجامش میدهیم. نمیدانم چرا ولی بعضی اوقات شاید به خاطر این است که ضررش همان موقع بهمان نمی‌رسد. هیچوقت هم فکر آینده را نمیکنیم و به ضرب المثل «چو فردا شود فکر فردا کنیم» اقتدا میکنیم که خدا پدر گوینده‌اش را بیامرزد.

گاهی به یک شخص نزدیک می‌شویم و میدانیم که نباید نزدیک شویم و باز نزدیک می‌شویم و دست آخر هم خودمان را بدبخت میکنیم. اما چه میشود کرد؟! آن موقع ضررش بهمان نمی‌رسد و بعدها افسوس میخوریم. گاهی رفتاری انجام میدهیم و با خودمان یا با یک شخص دیگر لج میکنیم و میدانیم که بعدها قرار است پشیمان شویم، ولی خب باز هم انجامش میدهیم و باز همان ضرب المثل مذکور را به کار می‌بریم و زندگی‌مان همینطور ادامه پیدا میکند.

حالا من یک ضرب المثل یادتان میدهم که بروید و برای رفقایتان تعریف کنید. از قدیم گفته‌اند که خشت اول گر نهد معمار کج، تا ثریا می‌رود دیوار کج. گاهی ما یک سری حرکت‌ اشتباه را به صورت متوالی انجام می‌دهیم و هی پشت سر هم تکرار میکنیم و دست آخر باز هم خودمان را بدبخت میکنیم.

حالا حکایت مادر گرامی بنده هم همین است. از شدت محبت به نوه‌اش در کودکی هی شیطنت میکرد و دور از چشم دخترش به نوه‌اش قند میداد. خب بچۀ طفل معصوم قند دوست داشت، ولی خب مادرش اصلا اجازه نمی‌داد قند زیاد بخورد. حالا کی بود که بیاید و جلوی مادر ما را بگیرد؟! یواشکی یک قندان قند را توی یک لیوان چای برای نوه‌اش خالی میکرد و چیزی هم که میگفتی خنده خنده ردش میکرد و چشمکی میزد و دل بچه را به دست می‌آورد.

دل بچه به دست آمد و دندان بچه از دست رفت. حالا توی سن چهار سالگی تمام دندان‌های طفل معصوم پوسیده و هیچ کارش هم نمیشود کرد. فقط مادر گرامی بنده هر شب باید از ساعت هشت الی ختم مجلس صدای گریۀ نوه‌اش را گوش کند و هی غصه بخورد و هیچ هم یادش نیاید موقعی را که مشت مشت به بچه قند میداد.

  • حسین...

هر کدوم از اون سه نوع ترشی به تنهایی برای خوردن با اون غذا کافی بود. حتی اون سالاد هم خودش به تنهایی کافی بود. یا شاید هم اون ماست موسیر. ولی فقط به خاطر یک اشتباه ساده توی چیزایی که شنیدم همه ش رو با یک غذا خوردم و مجبور شدم کلی پول بابتش بدم. فقط حیف یادم رفت اون سس سفید رعنا رو بریزم روی سالاد و بخورم.

  • حسین...

نفرت انگیزه برام شلوغی.

اینکه آدم ده دیقه نمیتونه برای خودش خلوت کنه.

تا میام دو دیقه برای خودم یه گوشه بشینم یکی میاد تو اتاق. بلند میشم میرم یه اتاق دیگه باز یکی دیگه میاد. یه اتاق دیگه که توش ده نفر هستن. باز میرم تو حیاط سرده. توی دستشویی هم که بو میده. رو پشت بوم میخوام بشینم بازم سرده. تو کوچه هم که هم سرده هم خلوت نیست.

آقا دو دیقه بخوام سکوت رو تجربه کنم باید چه کسی رو ببینم؟

خدا شاهده سیزده روز مهمون داری و انواع و اقسام مسئولیت ها سخته. چی میشد مهمونا شعورشون میکشید سه روز اول میومدن همه دید و بازدید ها انجام میشد؟

آقا شما داماد خانوادۀ ما شدی درست. ولی دلیل نمیشه صبح تا شب اینجا پلاس باشی. دامادو فردا شب میندازم بیرون.

چرا باید هر ده دیقه یکی در خونه رو بزنه تا من مجبور باشم برم درو باز کنم؟

چرا باید هر روز صبح برم نونوایی شیش هزار تومن نون بخرم؟

و اینکه چرا باید داماد تازه بیاد بغل من بخوابه؟

اینم شد زندگی؟

  • حسین...

چرا همه چی داره اینقدر تند رد میشه؟!

چرا من نمیتونم به هیچی فکر کنم؟ 

چرا وضعیت اینقدر داره فرق میکنه هی؟

شده بعضی وقتا عین مرده متحرک فقط شاهد اتفاقات دور و برتون باشین؟ در حالی که باید تاثیر زیادی بذارین فقط بشینین و نگاه کنین

  • حسین...

بعضی وقت‌ها به آبجی کوچولویم حسودی‌ام میشود. آخر او وقتی دو سالش بوده به کربلا رفته و من هنوز که هنوز است نرفتم. چیز زیادی یادش نمی‌آید ولی خب من که خوب یادم است. آنقدر عاشق کربلا شده بود که حتی توی محل خودمان هم بارها و بارها به کربلا رفت! بعضی وقت‌ها یکهو غیبش میزد. شاید سه چهار سالش بیشتر نبود. یکهو غیبش میزد و من و مادر و بقیه هراسان دنبالش میگشتیم. بار اول خودم چند کوچه آنطرف تر نزدیک خانۀ شیخ امینی پیدایش کردم. بعدها هم مادرم چند باری همان نزدیکی‌ها پیدایش کرد. خودش میگفت به کربلا رفته. شاید معماری آن کوچه شبیه معماری کربلا بوده... نمیدانم. ولی خیلی شانس داشتیم که زود پیدایش میکردیم. آبتین خیلی بدشانس بود. کلاس اول راهنمایی همکلاسی‌ام بود. یک روز خبردار شدم که برادر کوچکترش گم شده. برادرش هم سن و سال آبجی کوچولوی من بود. آبتین بعد از آن اتفاق همیشه توی کوچه‌ها دنبال برادرش میگشت. دیگر مدرسه نمی‌آمد و کل روز را دنبال او میگشت. بیچاره بعد از یک مدت ناامید شد. دیگر از برادرش هیچ خبری نشد... .

خیلی خوب یادم هست که گم شدن برادرش چه تاثیر بزرگی روی زندگی‌شان گذاشت. مادرش از آن به بعد همیشه دم در مینشست و پسته میشکست که مبادا پسرش از آن حوالی رد شود. همیشه چشمش به اینور و آنور بود. پدرش شغلش را عوض کرد و نمکی شد. میخواست با گاری کل شهر را دنبال پسرش بگردد. خود آبتین هم شروع کرد به ولگردی توی کوچه‌ها و بیابان‌ها. بیچاره‌ها زندگی‌شان نابود شد. البته درکشان میکنم. غم از دست دادن برادر و فرزند سخت است!

کلا غم از دست دادن سخت است. غم گم کردن واقعا چیزی نیست که بشود فراموشش کرد و سرد شود. ولی خب بعضی‌ها خیلی راحت با این گم کردن کنار می‌آیند. حالا که فکر میکنم میبینم ما همه‌مان خیلی راحت با این گم کردن کنار می‌آییم. جملات قبلم را تا حدودی پس میگیرم. کمی که توی خاطراتم میگردم میبینم من هم چیزهای باارزشی را گم کرده‌ام. چیزهایی که شاید اصلا متوجه غیبت‌شان هم نشدم. شما هم شاید مثل من باشید. چند وقت پیش آبتین را دیدم. معتاد شده بود. همینطور با کمر خم توی خیابان تند تند راه می‌رفت. نمیدانم چرا ولی یک احساسی به من میگوید آبتین غم گم شدن برادرش را فراموش کرده. این غم دیگر اذیتش نمیکند. حالا غم دیگری گریبانش را گرفته و رها هم نمیکند. شاید او هم مثل من خودش را گم کرده...


  • حسین...