رَقیم

HTML tutorial

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

۲ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

اینجا توی خوابگاه، تنها وقتی که همه‌جا ساکت و آرام است همان اول صبح است که همه خواب هستند. وگرنه از حدود ظهر تا نیمه‌های شب ملت مدام در حالِ سر و صدا کردن هستند. بنا بر دلایلی امروز صبح کمی زودتر بیدار شدم و بعد از انجام یک سری کار، شروع کردم به وب گردی و مطالعۀ اخبار و از این قبیل کارها. بعد یکهو تصمیم گرفتم سری به وبلاگ قبلی‌ام بزنم ببینم پیامی، چیزی آمده یا نه؛ که البته نیامده بود. همینطور توی دیدگاه‌های قدیمی چرخ میزدم و افراد مختلف را از نظر میگذراندم و تجدید خاطرات میکردم. هر از گاهی روی آدرس وبلاگ‌شان آن گوشه کلیک میکردم و بعد از اینکه میدیدم وبلاگ‌شان را حذف کرده‌اند، ناامید سراغ بقیۀ دیدگاه‌ها میرفتم.

واقعا چقدر افراد از این سرزمین نه چندان وسیع رفته‌اند! اینکه آدم بیاید و ببیند یکی یکی وبلاگ‌ها حذف شده‌اند و دیگر آن دوستان قدیمی نمی‌نویسند خیلی حزن انگیز است. حالا بگذریم از این مسئله که دیگر هیچ راهی برای سلام و احوال‌پرسی هم وجود ندارد. شاید در مورد اینکه امروز چرا کمی زودتر از بقیۀ اوقات بیدار شدم نوشتم. ولی خب فعلا در موردش برنامه‌ای ندارم. راستش را بخواهید اینجا آنقدر اتفاقات گوناگون می‌افتد که اگر میخواستم همه‌اش را بنویسم شاید برای هر ترم، یک کتاب در می‌آمد! ولی خب از آنجایی که هم فرصتش نیست و هم طبقِ چیزی که قبلا گفتم، بیشترش کلیشه است و جذابیتی برای خواندن ندارد، نمینویسم.

البته یک نکتۀ دیگر هم هست و آن اینکه آدم وقتی بزرگ و بزرگ‌تر میشود، کم کم باید مراعات خیلی چیزها را بکند. مثلا تا وقتی کوچک بودم وقتی کسی میمرد اگر حتی به مراسمش هم نمیرفتم کسی اهمیتی نمی‌داد. ولی حالا دیگر اوضاع فرق کرده. الان اگر کسی بمیرد و من به هر طریقی تسلیت عرض نکنم ممکن است بعدا داستان شود! حالا به خاطر اینکه باز یک عده نگویند خودم را چقدر بزرگ فرض کردم، میگویم بچه‌تر که بودم، شاید میتوانستم با خیال راحت در مورد خیلی چیزها بنویسم، ولی حالا دیگر اینجا را کسانی می‌خوانند که نمیشود برایشان همه چیز را نوشت. باید کمی رعایت کرد. ممکن است باز بعدا داستان شود و کیست که بیاید جمع کند قضیه را؟! برای همین یک سری چیزها را از این جنبه نمی‌نویسم. البته دقت کنید که نمی‌نویسم در اینجا همان منتشر نمیکنم است!

بگذریم، ان‌شاءالله که همیشه شاد باشید و وبلاگ حذف نکنید! به پدر و مادرتان هم نیکی کنید.

امضا: شیخ حسین ابن غلامسخیِ مداحی

  • حسین...

روز ثبت نام در دانشگاه، هوا خیلی گرم بود. بعد از ثبت نام، خسته و کوفته آمدم تا خوابگاه را هم ببینم و بعد بروم مشهد و بعد از شروع کلاس‌ها برگردم. تقریبا عصر بود که آمدم خوابگاه و تنها کسی که توی خوابگاه دیدم، ناصر بود. خیلی سریع یک لیست از چیزهایی که لازم بود به خوابگاه ببرم تهیه کردم و همان شب هم راهیِ مشهد شدم. چند روز مشهد ماندم و بعد دوباره آمدم بیرجند. وقتی آمدم خوابگاه، دیدم در اتاق قفل است و کلید هم دستِ نگهبانی نبود. تنها اتاقی که باز بود، اتاق 110 بود. رفتم در اتاق و دیدم دو نفر نشسته‌اند روی زمین و با هم حرف میزنند. گفتم: «این آقا ناصر ما رو ندیدین شما؟!» بعد دیدم از توی تاریکیِ روی تخت طبقۀ پایینی یک دارد دست تکان میدهد و میگوید «من اینجام!» بعد کلید را گرفتم و وسایلم را بردم توی اتاق خودمان که اتاق 107 باشد گذاشتم. بعدش هم رفتم نشستم توی اتاق 110 و شروع کردم به اختلاط کردن. همان روز جرقۀ یکی شدنِ اتاق های 110 و 107 خورده شد و این دو اتاق شدند یکی! با هم میخوردیم و با هم می‌خوابیدیم و با هم بیرون میرفتیم و با هم همه جا بودیم. ظاهرا ما خیلی جوگیر بودیم که همان روزهای اول رفتیم دانشگاه؛ چرا که تا دو هفته توی کل خوابگاه فقط ما چهار نفر بودیم و جاسم که اتاق 114 بود و زیاد با ما رفت و آمد نمیکرد.

روزها همینطور یکی یکی میگذشتند و خیلی یواش یواش و آهسته آهسته به جمعیت توی خوابگاه افزوده میشد و دانشجوهای گرامی یکی یکی می‌آمدند و ساکن میشدند. ما هم که هر از گاهی میرفتیم دانشگاه و بعد از اینکه کلاس تشکیل نمیشد برمیگشتیم، به محضِ دیدنِ یکدیگر از هم میپرسیدیم که «هم اتاقیِ جدید برایتان نیامد؟!» بعد هم با جوابِ منفی خوشحال میشدیم و میرفتیم توی اتاق‌های خلوت‌مان به زندگی‌مان ادامه میدادیم. یک روز بعد از اینکه این سوال را از حاج محمد پرسیدیم، با یک جواب متفاوت از گذشته مواجه شدیم: «چرا! یک جوونی بچۀ یزد بود، اسمش بابک بود، با باباش اومد و دید و بعد رفت!»

حدودا دو هفته‌ای با اندیشۀ اینکه آقا بابک چه شکلی میتواند باشد زندگی میکردیم و هرکی میپرسید هم اتاقیِ جدید نیامده میگفتیم چرا! یک آقا بابکی داریم که بچۀ یزد است و قرار است بیاید! روزها گذشت و ما با فکرِ آقا بابک زندگی کردیم! بعد از مدتی یک شب که من توی آشپزخانه در حال طبخ غذا بودم ابوالفضل آمد توی آشپزخانه و گفت میدونی چی شده حاجی حسین؟! گفتم چی شده؟! با صدای بلند و مشعوف گفت که «آقا بابک اومده!» طبخ غذا را نیمه‌کاره رها کردم و خیلی سریع رفتم در اتاقِ 110 که آقا بابک را ببینم و خوش‌آمدی عرض کنم خدمت ایشان! این کار را کردم و بعدش هم زندگی همچنان ادامه داشت!

آقا بابک صبح تا شب می‌نشست یک گوشه و به در یا دیوار خیره میشد و هر ازگاهی هم به چرت و پرت‌هایی که ما میگفتیم خیلی ریز ریز می‌خندید. چند روزی وقتی صدایش میکردیم بابک نگاهمان میکرد ولی بعد از چند روز به این قضیه واکنش نشان داد و خیلی صریح گفت که اسمش بابک نیست! ولی خب اگر اسمش بابک نبود پس چه بود؟ خودش میگفت اسمش بهروز است! ولی خب بچۀ یزد هم نبود! بچۀ بجنورد بود. شاید آن لحظۀ شکست بزرگی توی زندگی خوردیم. دو هفته با یادِ آقا بابک زندگی کردیم و حالا فهمیدیم که آقا بابکی وجود ندارد! آن شب بابت آن شکست عمیق، کلی محمد را کتک زدیم بابت این اشتباه فاحش! حالا تمام این اتفاقات گذشته و دیگر نه بهروزی وجود دارد و نه بابکی؛ بلکه تنها شخصِ موجود کسی ست به اسم بِیبی!

  • حسین...