رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

۴ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

این‌که این روزها، تا گوشیم را باز می‌کنم، پیام‌های ‌حلال کنید، فردا عازم هستیم، نائب الزیاره هستیم، روبه‌روی بین الحرمین هستیم و را می‌بینم

این‌که تلوزیون را روشن می‌کنم، یک کانال کنار قدم‌های جابر، یک کانال مستند زائرانت، یک کانال از شور و شوق نوکر‌ها و خدمت گزارانت و را می‌بینم

این‌که هر‌که را می‌بینم مشغول بستن بار سفرش هست و کوله‌اش را لب ‌به لب پر کرده است

این‌که نمی‌شود مردمی را با زبان‌های گوناگون ببینم که با اشاره با هم حرف می‌زنند

این که نمی‌شود بین موکب‌ها، خستگی را از جانم بیرون کنم

این‌که نمی‌شود از هوای بین ستون‌هایت استشمام کنم

این‌که نمی‌شود چایی‌های پر رنگ بین راهی‌ت را بخورم

این‌که پاهایم لیاقت ندارند در سرزمینت قدم بگذارند

این‌که دست‌هایم  به شش گوشه‌ات نمی‌رسد

این‌که چشم‌هایم لایق دیدار قبه‌ات "ادخلو ها بسلام آمنین" نیست

این‌که امسال کنار بهترین زائرت هم ‌قدم نیستم

این‌که نمی‌توانم از نزدیک سلامت کنم

سخت‌ترین لحظه‌های نفس کشیدن زائر جامانده‌ات است

که باید از دور سلامت کند و فقط با تصورش، پا در حرمت بگذارد! 


نویسنده: مریم سادات ترویج

  • حسین...

این روز ها

این روز های عجیب

این روز های شلوغ و پر از دلهره


بین خودمان بماند!

گاهی وقت ها به سرم میزند که زیر همه چیز بزنم و بدو بدو فرار کنم...


منبع: دختری زیر درخت انار

  • حسین...

چند وقت پیش یک شب با رضا توی محله مان در حال قدم زدن بودیم و از هر دری با هم حرف میزدیم. بحث پیچید و پیچید تا اینکه رضا گفت اگر چهار خواسته ات حتما محقق شود چه چیز میخواهی؟! این را که گفت کمی فکر کردم و چند چیز آمد توی ذهنم.

گفتم اولین چیزی که میخواهم یک جعبه ابزار کامل است که تویش هم آچار شلاقی و هم آچار کلاغی داشته باشد. دومین چیزی که میخواهم خفن ترین سیستم دنیا است که بتوانم هم تویش خفن ترین بازی ها را انجام بدهم و هم بتوانم خفن ترین نرم افزار ها را داشته باشم. سومین چیزی که میخواهم یک عدد دوچرخه لاکچری و خفن است که با آن بتوانم هرکجا که دلم خواست بروم و هر وقت هم که مشکلی برایش پیش آمد با جعبه ابزارم درستش کنم. چهارمی را هم نمیخواهم. باشد برای خودت.

بعد گفت ببین چرا اینها را میخواهی؟! کمی که فکر کردم دیدم تمام اینها عقده های درونی من از کودکی هستند. من از همان پنج، شش سالگی که دوچرخۀ حسن را دزدکی سوار میشدم و میخوردم زمین و راندن دوچرخه را یاد میگرفتم حسرتِ داشتنِ یک دوچرخه را داشتم. بعدها که بزرگتر شدم، در دوران دبستان که همۀ رفقایم دوچرخه های خفن و مدل بالا سوار میشدند، من یک دوچرخۀ کهنۀ درب و داغان سوار میشدم و باز هم حسرتِ داشتنِ یک دوچرخۀ خوب را داشتم. بعدها؛ در دوران راهنمایی برادرم برایم یک دوچرخه از یکی از بهترین انواع موجود خرید و حدودا هفت هشت سالی با آن دوچرخه در خیابان های مشهد پادشاهی میکردم، ولی خب آن دوچرخه هم آنقدر خراب شد که کم کم جایش را در دلم از دست داد و باز هم حسرتِ داشتن یک دوچرخۀ خفن تر را داشتم. نمیدانم، شاید اگر خفن ترین دوچرخه دنیا را هم میداشتم و حسرت و عقده ای در دلم نمی ماند، باز هم طمع دست از سرم بر نمیداشت و من برای داشتن یک دوچرخه بهتر خیلی تلاش میکردم.

عقدۀ داشتن یک جعبه ابزار کامل و مخصوصا آچار شلاقی و همچنین کلاغی، بر میگردد به کل دوران دوچرخه داشتنم که همیشۀ خدا مشغول سر و کله زدن با آنها بودم. خیلی وقت ها به خاطر نداشتن ابزار لازم بیخیال تعمیر میشدم و کار را در وسطش رها میکردم و دوچرخۀ بی جان را میبردم دوچرخه سازی و کلی پول میدادم که تعمیرش کنند. حیف آن همه پول که اگر ابزار میداشتم میتوانستم هزاران هزار بستنی بخرم و بخورم!

عقده و حسرتِ داشتن خفن ترین سیستم دنیا را هم که فکر کنم کل جوان های این دوره و زمانه داشته باشند و نیازی به توضیح در موردش نباشد. ولی خب خوب که فکر میکنم میبینم احتمالا تا ابد همین حسرت ها را داشته باشم و این آرزوهای کوچک اولین آرزوهایی باشند که به محضِ شنیدن کلمۀ آرزو به ذهنم برسند.

  • حسین...

آدم وقتی هرازگاهی می آید و وبلاگ دوستان را میخواند هوس میکند کمی بنویسد. این کمی نوشتن شاید وقت و انرژی از آدم نگیرد؛ ولی تا دلتان بخواهد حوصله میخواهد! من آدمی هستم که در هر شرایطی نمیتوانم بنویسم. قبلا مینشستم توی اتاق و گاهی با یک آهنگ آرام شروع میکردم به نوشتن ولی الان، توی خوابگاه شرایط برای نوشتن مهیا نیست. یکی صدای آهنگش را زیاد میکند، یک دستش را میکند توی دماغش و بعد میمالد به تُشَکَش و یکی هم مهمان دعوت میکند. سفره همیشه وسط اتاق پهن است و هوا هم بس ناجوانمردانه گرم است!

داشتم از نوشتن مینوشتم؛ باید بگویم اینکه یک نفر بیاید و بخواهد از خاطرات خوابگاه و یا دانشگاه بنویسد باید خیلی کار سختی باشد. خیلی ها این شرایط را تجربه کرده اند و خیلی ها هم شرایط مشابه را، بنابراین ممکن است کلیشه شود و وقت هدر دادن. وقت زیاد دارم برای هدر دادن ولی خب دوست ندارم وقتِ خواننده ام مثل وقت خودم بیهوده هدر شود، برای همین زیاد در این مورد نمینویسم. شاید بعدها اگر موقعیتی استثنائی پیش آمد و قابل نوشتن بود نوشتم.

نوشتن این روزهایم خلاصه شده در نوشتن جزوه و حساب و کتابِ اینکه امروز صبحانه 2500 تومان شد یا 2400 تومان؟ فکر کردنِ این روزهایم خلاصه شده در فکر کردن به مسئلۀ تعداد غیبت ها در دانشگاه و تعداد کارهای عقب افتاده سر کار. راه رفتن این روزهایم خلاصه شده در راه رفتن از ایستگاه اتوبوس تا دانشکده و از دانشکده تا ایستگاه اتوبوس. خوراکِ این روزهایم هم خلاصه شده در غذاهای تکراری و البته خوبِ سلف دانشگاه.

بگذریم، این که نمینویسم دلیلش این است که اینجا شرایطش فراهم نیست. شاید هر از گاهی بلند شدم و رفتم توی کافی نتی، پارکی، کافی شاپی (البته تنها)، چیزی و شروع کردم به نوشتن و یک یادداشت خوب از خودم در کردم.

  • حسین...