رَقیم

HTML tutorial

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

۱۰ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

برای ماها که معمولا زودتر از ساعت ده بیدار نمی‌شویم، ساعت هشت و نیم، صبحِ زود محسوب میشد. برای همین گوشی‌هایمان را برای ساعت هشت و نیم تنظیم کردیم و بساطِ خواب را پهن کردیم و خوابیدیم. من معمولا در طول شب سه چهار بار بیدار میشوم و باز میخوابم. ولی آن شب آنقدر خسته بودم که یک کله تا خودِ صبح خوابیدم و تا پادشاه هفتم رفتم و درست پنج دقیقه مانده به هشت و نیم، یا همان هشت و بیست و پنج دقیقۀ شماها، از خواب بیدار شدم. رفتم یک سری کارهای شخصی کردم و دست و رویم را شستم و آمدم نشستم و بعد از چند دقیقه دست به دعا برداشتم. شاید با خودتان بگویید آن وقت از روز چه وقت نیایش است! ولی خب شما که نمی‌دانید در آن چند دقیقه چه‌ها بر من گذشت!

«هنوز آب از ریش‌هایم می‌چکید که آمدم نشستم روی مبل. پنجره‌ها باز بود و باد می‌وزید و پرده‌ها را تکان میداد. هوا گرفته و پاییزی بود. کمی شرجی و گرم البته. صدای خر و پفِ خیلی خفیفی از آن دو نفر به گوش می‌رسید. نگاهم به مگس‌هایی بود که «آخ جان» گویان دور و بر سر یاسون میچرخیدند. با پاهایم دورشان کردم و بعد صدای کوبیدن پُتک روی آهن توجهم را به سمت زمینِ کناری که گودبرداری شده بود، جلب کرد. رویم را که برگرداندم دیدم یک مگس روی گوش یاسون در حال راه رفتن بود. لگدی به بازوی یاسون زدم. کمی چرخید. با دستم تکانش دادم. صدای خر و پفش هم قطع شد. مگس دور شده بود و دیده نمیشد. یاسون را به آرامی صدا زدم: «یاسی جون! وخه صبح رفته!» توجهی نکرد و باز هم کمی چرخید. پشتش را به من، یعنی بزرگترش کرد و رفت برای ادامۀ خواب. بلند شدم. به تِد نزدیک شدم. انگشتِ شستِ پایش را فشار دادم. به آرامی چشمانش را باز و نگاهی غضب آلود به من کرد. گفتم « خِرسِ من چطوره؟! وخه صبح رفته گُلُم.» ولی توجهی نکرد و باز خوابید. کمی محکم تر پایش را گرفتم و باز نگاهم کرد و پرسید: «ساعت چنده؟» گفتم «هشت و نیم» و با ذکر «هنوز زوده» دوباره خوابید.»

دعا کردم که خدا خودش همۀ خفتگان را از خواب بیدار کند. حالا بعدها خواهید خواند و خواهید فهمید که خدا چقدر مرا دوست دارد.

وقتی دیدم اینها حالا حالاها قصد بیدار شدن ندارند، من هم سرم را گذاشتم روی بالش و رفتم برای دیدنِ پادشاهِ هشتم. من زیاد منتظر نماندم و زود بیدار شدم ولی فکر کنم پادشاه هشتم هم قصد داشت «یک ساعت و دوازده دقیقه» مرا بکارد؛ برای همین موفق به دیدنش نشدم. بیدار بودم که دیدم یاسون چشم‌هایش را به سختی باز کرد و کششی به بدنش داد. تِد هم که انگار خِرس‌طور و به میزان کافی خوابیده بود کاملا سر حال از خواب بیدار شد و شروع کرد به جمع کردن بساط خواب. بساطِ خواب را جمع کردیم و کمی نشستیم و بعد صبحانه را خوردیم و باز نشستیم به تنظیم برنامه. تکلیف این بود که تا وقتِ ناهار کمی وقت هدر دهیم و بعد ناهار را بخوریم و بعد پدرِ جنابِ تِد بیاید و ما را برساند تا روستا. همین هم شد. قبل از ناهار رفتیم بازار و کمی خرت و پرت برای برگزاریِ یک پیک نیکِ لاکچری در دلِ جنگل فراهم کردیم. جنابِ تِد کمی زودتر از ما برگشت خانه تا متفاوت‌‌تر از ما وقتش را هدر دهد. ما هم نامردی نکردیم و موقع برگشت، راه را گم کردیم. گوشی‌هایمان هم در حالت سکوت. تا بیاییم راه را پیدا کنیم و برسیم به مقصد کمی طول کشید و در این زمان جناب تِد از شدت نگرانی نه غش کرد و نه ضعف. بلکه از خانه زد بیرون تا ما را بیابد. عیبی هم نداشت. کمی راه رفت و معنای زجر دادنِ مسافرجماعت را خوب درک کرد.

آمدیم خانه‌شان و کمی منتظر ماندیم تا جناب‌شان برسند و بعد نشستیم ناهار را زدیم و بعد نمازی خواندیم و بعد منتظر ماندیم تا پدرِ جناب‌شان بیایند.

ادامه دارد...


  • حسین...

همانطور که قبلا گفتم، پدرِ جناب تِد تاثیر بسیار زیادی بر سفر ما داشت. همینطور هم که الان میگویم، خودِ جناب تِد هم تاثیر بسیار زیادی بر سفر ما داشت. از جملۀ این تاثیرات کاهشِ هزینۀ حمل و نقل‌مان بود. حالا ما سناتور تِد را از کودکی نمی‌شناسیم، ولی خب از شواهد و قراین پیداست از همان کودکی به بیش فعالیِ افراطیِ مفرط برانگیزِ خوف ناک مبتلا بوده. شاید باورش برایتان سخت باشد اما ما در طول این سفر، حتی یک قران، یا همان یک ریال هم به کرایۀ تاکسی و یا اتوبوس ندادیم. البته این تصور را که ما سوار بر یک خرس به این طرف و آن طرف میرفتیم را هم از سرتان بیندازید بیرون! از این خبرها نبود. جنابِ تِد هم به رسم مردمان تهران، همواره در جهت تزریق امید به ما دو نفر تلاش میکرد و گام بر میداشت. همان بعد از ظهر که خوب استراحت کردیم و خواستیم برویم یک وَری برای خودمان بچریم، ببخشید؛ بچرخیم، جنابِ تِد با تمارض، مسیر سه ساعتی را برای ما نیم ساعته جلوه داد و ما را سه ساعت سربالایی برد تا ناهارخوران. مسیر البته مستقیم بود، رو به سوی کوه و هوا دل‌انگیز و قناری هم که جایش با ساندیسِ انگور قرمز پر شده بود. قدم زنان مسیرِ طولانیِ خانۀ تِدشان اینها تا ناهارخوران را بیخود و بی‌جهت طی کردیم. بیخود و بی‌جهت که میگویم یعنی حیف شد تا ناهار خوران رفتیم ولی ناهار نخوردیم! ولی خب در عوض حسابی کیف داد.

در طول سفر برای دومین بار با مزار شهدای گمنام روبه‌رو شدیم. همان ابتدای ناهار خوران پیچیدیم سمت راست و یک کم رفتیم بالا سمت مزار شهدا. حسابی فضا ملکوتی بود و جان گرفتیم و حال کردیم. کمی نشستیم و دعایی کردیم و زیارتی کردیم و من هم چفیه‌ام را مالیدم به مزار شهدا برای تبرک و بعد عزم برگشت کردیم. در راه برگشت، زدیم و از راه جنگل برگشتیم. البته از راهِ راهِ جنگل هم نه. ترسیدیم یک موقع یک خرسِ زبان نفهم بیاید و گازمان بگیرد. همان لب جاده از لابه‌لای درخت‌ها رفتیم. کمی آواز خواندیم و داد زدیم و هوار زدیم و عربده کشیدیم و مانند اورانگوتان بر سینه کوفتیم و بعد آمدیم پایین.

تاثیرِ پدرِ جناب تِد که از ورود به ترمینال بر این سفر شروع شده بود، با آمدنش دنبالمان و بردنمان به اَلَنگ‌ دره ادامه یافت. حیف هوا داشت تاریک میشد، وگرنه النگ دره جان میداد برای جوج زدن با نوشابه! همچنان حیف که هوا داشت تاریک میشد، وگرنه النگ دره جان میداد برای رفتن به اعماق جنگل. این جان دادن را البته یاسون کمی پاسخ داد و کمی در اعماق جنگل پیش رفت. تا جایی که دیگر صدای‌مان را نمی‌شنید  و در جواب فریادهای «یاسون، یاسون» مان هیچ پاسخی نمیداد! ما هم گمان کردیم یک خرس آمده و گازش گرفته و او را برده تا برای توله هایش کلاس «چگونه حتی با وجود کتک خوردن بیدار نشویم» برگزار کند! ولی خیلی زود تمام حدس و گمان‌ها با رفتنِ من به اعماق جنگل بر بادِ بنا رفت. چون یافتمش و کشیدمش بالا و همه با هم رفتیم منزل تِدشان اینها.

شام را که خوردیم، بساط را جمع کردیم و رفتیم برای خودمان در یک واحدِ مستقل نشستیم و دوباره بساط را پهن کردیم. خسته بودیم و با وجود خستگی کمی پی اِس زدیم. برنامۀ فردا را هم ریختیم روی زمین و نگاهش کردیم: «فردا صبح زود بیدار میشویم و با یک عدد تاکسی به سمتِ روستایِ زیبایِ تِدشان اینها راهی میشویم و تا فردا صبحش آنجا میمانیم.»

ادامه دارد...


  • حسین...

مرحوم قطب‌الدین راوندی روایت کرده است:‌ روزی از امام جعفر صادق(ع) سؤال کردند: روزگار خود را چگونه سپری می‌فرمایید؟

حضرت(ع) در جواب فرمودند: عمر خویش را بر چهار پایه اساسی سپری می‌نمایم: می‌دانم آنچه روزی برای من مقدر شده است، به من خواهد رسید و نصیب دیگری نمی‌گردد. می‌دانم دارای وظایف و مسئولیت‌هایی هستم، که غیر از خودم کسی توان انجام آنها را ندارد. می‌دانم مرا مرگ درمی‌یابد و ناگهان بدون خبر قبلی مرا می‌رباید؛ پس باید هر لحظه آماده مرگ باشم. و می‌دانم خدای متعال بر تمام امور و حالات من آگاه و شاهد است و باید مواظب اعمال و حرکات خود باشم. (مستدرک وسائل الشیعه، محدث نوری، ج 12، ص 172، ح 15)
------------------------------
شخصی برای اولین بار کلم دید. یک برگ از برگ های آن را کند و در زیر آن برگی دیگر دید. با خود گمان برد که شاید در زیر این برگ ها چیز مهمی وجود دارد. یکی یکی برگ ها را کند و به آخر رسید و دید که هیچ چیزِ مهمی در کار نبوده.
حکایت زندگیِ این روزهای ما نیز، همین است. یکی یکی برگ های عمر را پشت سر میگذاریم و به دنبال زندگی میگردیم. و نمیدانیم که زندگی، همین مرور برگ هاست.
  • حسین...

«دیگر دوران بزن و در رو تمام شده!» این جمله‌ای بود که توی دستشویی‌های ترمینال گرگان با تمام وجودم بهش ایمان آوردم. بین زمانی که به سناتور تِد زنگ زدم تا زمانی که بیاید دنبالمان، تصمیم گرفتیم برویم چشم دستشویی‌های آنجا را هم به جمالمان روشن کنیم. ولی خب دیگر نمیشد مثل ترمینال تهران و مشهد داد زد که «آقا اتوبوست رفت. بدو» چرا؟ چون یک پیرزنِ ساکتِ مرموز مشکوک به جادوگری، نشسته بود روی صندلی کنار در ورودی و مدام داشت ما را می‌پایید! برای همین بی سر و صدا منتظر شدیم و بعد کارمان را کردیم و بعد رفتیم توی محوطۀ ترمینال منتظرِ تِد شدیم.

تِد که آمد با خودش موجی از شگفتی را به همراه آورد. دلم میخواست یک عدد پس‌گردنیِ مَشت بزنم پس کله‌اش. یکی نبود بگوید برادرِ من، خودت که وظیفه‌ات است بیایی ما را بار بزنی، ولی دیگر چرا مزاحم پدر گرامی شدی؟! هیچی دیگر. پدرش آمده بود و ما را برداشت و رفتیم سمتِ خانه‌شان. خودِ تِد که اهمیت زیادی ندارد، ولی از اینجا به بعد پدرِ جنابشان وارد ماجرا میشوند. این ورود، ورودی تاثیرگذار به سفرِ ما بود. تاثیر این ورود به حدی بود که دیگر حتی نمی‌توانستیم همان برنامۀ یک ساعته را هم برای خودمان بریزیم! همه‌چیز جوری پیش رفت که اصلا فکرش را هم نمی‌کردیم. و همۀ اینها به خاطرِ ورود پدرِ جنابِ تِد به ماجرا بود.

واردِ خانۀ تِدشان اینها که شدیم، بعد از سلام با مادرِ گرامی‌شان و ایضاً کشیدنِ لُپِ برادرشان وارد اتاقش شدیم و آنجا با مجید، دوستِ دوران کودکی‌اش روبه‌رو شدیم. مجید فقط حدود یک ساعت، همان اولش با ما همراه بود و بعد رفت شهر خودشان. یک ساعتی نشستیم توی اتاقِ تِد و گفتیم و خندیدیم و صبحانۀ لاکچری زدیم بر بدن و بعد گفتیم «حالا وات تو دو، وات نات تو دو؟! چیکار کنیم، چیکار نکنیم؟!» که تصمیم بر زدنِ چند دست پی‌اِس شد. من بودم و یاسون و سناتور تِد. بساط پی‌اس که به راه شد، آن دو تا شروع کردند به بازی و من از فرطِ کم خوابی دچار سرگیجه و بی حالی شده بودم. همانجا دراز کشیدم و بعد با اصرارشان من هم یکی دو دست بازی کردم؛ منتهی دلم هم یک جوری بود. اگرچه پر از صبوری بود. ولی واقعا یک جوری بود و نمی‌توانستم خوب بازی کنم. دلیل اینکه همۀ بازی‌ها را هم می‌باختم همین بود و بس. گفتم بیایم کمی از پنجره کوچه را نگاه کنم و هوا بخورم، مگر حالم خوب شود ولی خب کوچه‌شان هم از آن کوچه‌هایی بود که به محض دیدنش مجبور میشدی بگویی «لا حول ولا قوة الا باالله العلی العظیم» و بعدش هم چشمانت را درویش کنی! باز صد رحمت به تهران، اینجا مردهایشان هم همانطور بودند! مثلا مردِ گنده با رکابی و شلوارک میرفت تا مغازه و برمیگشت! مثلا میخواست بگوید من هم بازو و ساق پا دارم! شاید باورتان نشود ولی بعضی‌هایشان زانو هم داشتند! باز هم بگذریم تا به مفهوم آزادی خدشه وارد نکرده‌ایم!

تا موقع ناهار پی‌اِس زدند و من هم همانجا دراز کِش به صدای قار و قورِ شکمم گوش میکردم که واقعا یک جوری بود. وقت ناهار که شد با اینکه واقعا جا نداشتیم، ولی خب غذای بومی و محلیِ مادر جنابِ تِد بهمان چشمک زد و ما هم زدیم و یک لقمۀ چپش کردیم. بعد از ناهار هم نمازی خواندیم و کمی استراحت کردیم تا بعد از ظهر.

ادامه دارد...


  • حسین...

توی ترمینال، بعد از دستشویی‌هایش، فرایند نازکنی هم خیلی کیف میدهد. برای منی که توی عمرم تا به حال هیچکس نازم را نکشیده، این فرایند از خواب قیلوله بعد از نصفِ روز گچ ساختن هم شیرین‌تر است. تصور کنید که مثلا روزهای کم مسافر است و اتوبوس‌دارهای گرامی دربه‌در دنبال مسافر میگردند. شما میروید و بدو بدو می‌آیند دنبالتان و میگویند کجا میروی؟! کرایه را که میپرسی مثلا میگویند 22 تومان. بعد میگویی نه. من ده تومان بیشتر ندارم بدهم. بعد هی ناز میکنی و او هی ناز میکشد و همینطور ادامه پیدا میکند تا اینکه به پانزده تومان راضی میشود. واقعا احساس فرح‌ بخشی ست. آدم واقعا احساس آدم بودن میکند!

با به کارگیریِ فرایند نازکُنی سوار یک اتوبوس شدیم و حدود ساعت یازده شب به سمت گرگان راهی شدیم. سوار که شدیم تازه فهمیدیم چه کلاه گشادی سرمان رفته است! میپرسید چه کلاهی؟ عرض میکنم. توی اتوبوسی با ظرفیت 45 نفر حدود ده نفر بودند و بس. یعنی ما میتوانستیم با ناز کردن بیشتر نفری ده هزار تومان بدهیم و به مقصد برسیم. ولی حیف که فکر میکردیم مسافر زیاد است و ناز کردن بیش از این فایده ندارد. بگذریم. همینش هم خوب بود. میتوانستیم توی اتوبوس پادشاهی کنیم. هرکدام از مسافرها میتوانست چهار صندلی و نصفی برای خودش داشته باشد. میتوانستیم پاهایمان را تا جایی که دلمان میخواهد دراز کنیم. حتی مسافر جلویی که بعد از چهار ساعت خاطره تعریف کردنِ من برای یاسین از دستم کلافه شد، به راحتی بلند شد و رفت تهِ اتوبوس. البته شایان ذکر می‌باشد که من هم شعور به خرج دادم و از شخصِ یاد شده در بالا عذرخواهی کردم. ولی خب گفت عذرخواهی‌ام به درد عمه‌ام میخورد و خیلی پرحرف تشریف دارم. البته شانس آورد که من عمه ندارم وگرنه میدانستم چطور میشود عمۀ کسی را آورد جلوی چشمانش.

شب بود و مناظر به خوبی دیده نمیشد. ولی ابرهای روی کوه‌ها قابل تشخیص بودند و رطوبت هوا نیز. هوا هم رو به سردی میرفت و دریچۀ روی سقف اتوبوس هم باز بود. حالا یک عده تنبل به هم افتاده بودند و کسی بلند نمیشد که دریچۀ را ببندد. البته باز هم مرامِ خودم که صبح بعد از اینکه خورشید در آمد بلند شدم و دریچه را بستم. آن شب به خاطره تعریف کردن و صحبت و گل گفتن و گل شنفتن با یاسون گذشت و خاطره‌هایش ماند. از درد گفتیم و از درمان. از غم گفتیم و از شادی. از زندگی گفتیم و از مرگ. مهم‌تر از همه شکافِ روی دیوار بود که افسوس در موردش حرف نزدیم. میان توقف‌های اتوبوس از هوای سرد و دل‌انگیزِ شمال استفاده میکردیم و از صدای شُرشُرِ رودخانه درس کوشش میگرفتیم. نیایش با پروردگار در میان آن عظمتی که خودش آفریده و در تاریکیِ دل شب هم صفای خاص خودش را دارد. مخصوصا اینکه از سرما بلرزی و با خودت روراست نباشی و بگویی «الکی مثلا از ترسِ پروردگار میلرزم!»

بعد از طلوع خورشید هم حدود دو ساعت توی راه بودیم. در هوای روشن مناظر شکلِ دیدنی تری به خود میگیرند. البته یک نگرانی به من دست داد و آن این بود که ممکن است برویم جنگل و جنگل آتش بگیرد. یا برویم دریا و دریا خشک شود. چرا؟ چون این یاسون خیلی بدشانس است. نشسته بود سمتِ چپ اتوبوس و آن سمت اصلا منظره نداشت. فقط دشت‌های لایتناهی بود و گاهی ساختمان‌هایی که سر از زمین بر آورده بودند. سمتِ من اما پر بود از کوه و درخت و مزرعه و شالیزار و اینجور مسائل. بله.

صبح حدود ساعت‌های هشت رسیدیم گرگان و به جنابِ تِد زنگ زدم و گفتم که ما رسیدیدم و بیا ما را بار بزن و بردار.

ادامه دارد...


  • حسین...

بعد از اینکه به وعدۀ‌مان به دوستمان عمل کردیم از بهشت زهرا به سمت حرم امام رفتیم و نمازی به جای آوردیم و بعدش بلاتکلیف یک جا نشستیم و شروع کردیم به تنظیم برنامه برای یک ساعتِ آینده.

تهران شهر بزرگیست. ولی تعداد چیزهایی که برای دیدن دارد خیلی کم است. مثلا میتوانید برج میلاد را که خیلی گران است، ببینید. پل طبیعت را جدا. پارک آب و آتش را و دیگر هیچ... . بین معدود گزینه‌هایی که ریخته بودیم روی زمین و بهشان نگاه میکردیم، پل طبیعت بهترین گزینه بود. باید تا شب خودمان را یک جوری معطل میکردیم. خیلی سریع رفتیم و سوار مترو شدیم و راهیِ پل طبیعت شدیم. من هر بار پل طبیعت، این شاهکار طراحی و معماری را میبینم متحیر میشوم. ولی این یاسونِ کج سلیقۀ چیزِ بد هیچ احساسی بهش نشان نداد.

توی مدتی که از مترو تا پل طبیعت داشتیم پیاده میرفتیم چالش‌های زیادی داشتیم. اولین چالش سربالایی‌ها بود. مثلِ همه‌جای شهر، اینجا هم سربالایی بود و کلی انرژی ازمان گرفت. چالش دیگر فساد بود. سرت را بالا میگرفتی، یک چیزی دیده میشد. سرت را پایین میگرفتی، یک چیزِ دیگر! نمیشد راه رفت اصلا. توی راه هی صبر میکردیم که یک عده از ما دور بشوند بعد به حرکتمان ادامه بدهیم. واقعا متوجه نمیشدم که این خانم‌ها فازشان چه بود. میخواستند بگویند که ما هم ساقِ پا داریم؟! یا مثلا ما هم موهای بافته شده داریم؟! یا چی؟! گوش را که همه میدانیم داریم دیگر! بیخیالش. میترسم به مفهومِ عمیقِ آزادی یک عدد خدشۀ بزرگ وارد کنم! چالش بعدی چالش جوراب بود. من هِی دلم میخواست بروم از آن آقایانی که جوراب نداشتند بپرسم «جانِ من بگو چرا جوراب نمیپوشی؟!» ولی خب یاسون هِی مانعم میشد. چاره‌ای نبود جز نادیده گرفتنِ چالش‌ها. همۀ چالش‌ها را نادیده گرفتیم و خواستیم از دقایقی که روی پل بودیم لذت ببریم که یکهو بیسکوییت‌هایمان تمام شد. چون آن اطراف کلا کالاها را به قیمتِ خونِ ننه‌شان میفروشند ترجیح دادیم برای سرگرم شدن آب میل کنیم. هی قورت قورت آب فرو میدادیم و از زندگی در آن ارتفاع لذت میبردیم.

وقتی که دیگر یاورِ پل طبیعت را استاد کردیم حدود ساعت 7 بود. تصمیم گرفتیم برویم سمت ترمینال و شامی بخوریم و بعد هم سفر را شروع کنیم. درکش واقعا سخت است، ولی هم آمدن‌ها سربالایی بود و هم رفتن‌ها! بگذریم. همان راهی که آمده بودیم را برگشتیم تا مترو و سوار مترو شدیم و رفتیم ایستگاهِ نزدیک ترمینال. آنجا بود که ما فهمیدیم تهران مردمِ بسیار مهربانی دارد. مردمی که همیشه دیگران را امیدوار به ادامۀ حیات میکنند. مثلا وقتی از چند نفر فاصلۀ بین ایستگاه مترو تا ترمینال شرق را پرسیدیم، نقل‌ها بین پنج تا ده دقیقه پیاده‌روی متفاوت بود. ولی خب واقعیتی که ما تجربه کردیم، بیشتر از نیم ساعت پیاده روی بود. البته ما خوب فهمیدیم که به ما کم گفته‌اند که خدایی نکرده کم نیاوریم و با امید به راهمان ادامه دهیم. جای شما خالی آن وسط‌ها هم یک فلافلِ مشت زدیم و شدیم یک آدمِ شکم پر. چاق و چلّه به سمتِ ترمینال ادامه دادیم و بالاخره رسیدیم.

اصولا کیفِ ترمینال به دستشویی‌هایش است. خیلی مرموز وارد میشوی و بلند داد میزنی: «آقا بدو بیا اتوبوست رفت.» و بعد شروع میکنی به زدنِ درهای تک تک دستشویی‌ها و بعد میبینی که مردم زیپ شلوارشان را بالا نکشیده مثل مرغ سرکنده بدو بدو به سمت در خروجی میدوند! اوج هیجان آنجاست که میمانی بین این همه دستشوییِ خالی کدام را انتخاب کنی! آنجاست که دیگر سر از پا نمیشناسی و با فراغ بال میروی و کارت را میکنی و بعد میروی بیرون.

ادامه دارد...


  • حسین...

هیچ فرصتی برای از دست دادن نداشتیم. باید در کمترین زمان بیشترین بهره را از سفر میبردیم. هم زمانِ کمی داشتیم و هم پول کمی. در یک کلام بگویم که ما پیه همه چیز را به تن‌مان مالیده بودیم. به ذهنِ یاسون کاری ندارم که چه درش میگذشت. ولی در ذهن من چیزهای عجیبی میگذشت. حالا کم کم تعریف خواهم کرد که چه چیزهای عجیبی!

یاسون سراغی از چفیه‌ای که قرار بود از مشهد برایش ببرم نگرفت. من هم صبر کرده بودم که سر فرصت چفیه را تحویلش بدهم. و چه فرصتی بهتر از الان؟! وقتی داشت برنامه را برای خودش مرور میکرد با دست راستم محکم کوبیدم روی پیشانی‌ام و گفتم: «عخی! چفیه ته یادم رفت یره.» بغضی سنگین توی گلویش نشست و نگاهی غم‌بار به من انداخت و سری تکان داد و بعد کمی افسوس خورد. دیگر هیچی نگفت. بعد از چند ثانیه دیدم کم مانده بیچاره گریه کند. چفیه را در آوردم و گفتم: «بیا. فقط دفعه بعدی مو ره ایجوری غال نذری.» چفیه را که دید گل از گلش شکفت و یک بیسکوییت دیگر از کیفش در آورد و تقدیمم کرد!

توی برنامۀ یاسون اول باید به قولی که به یکی از دوستان داده بودیم عمل میکردیم. خب طبق برنامۀ من هم همینطور بود. خیلی شیک و مجلسی رفتیم و راهیِ بهشت زهرا شدیم. همانطور که از یادداشت‌هایم پیداست، کافیست گوشِ شنوایی گیر بیاورم که شروع کنم از در و دیوار خاطره تعریف کردن. شاید باورتان نشود ولی وقتی گرم خاطره تعریف کردن میشوم دیگر هیچکس نمیتواند مانعم شود. همینطور توی راه خاطره تعریف میکردم. از دست‌فروش‌های توی مترو گرفته تا دستگیره‌های آویزان به میله‌های مترو.

از همۀ اینها که بگذریم باید بگویم حق گفته‌اند که رفیق را باید توی سفر شناخت! یادم می‌آید قدیم‌ها که با رفقا میرفتیم خرید. مثلا یک شلوار را میپوشیدم و میپرسیدم: «میه یا مره؟!» شانه‌ای بالا می‌انداختند و میگفتند نمیدانم! ولی یاسون خیلی قاطع و محکم نسبت به همین سوال من دربارۀ عینک دودی‌ای که توی مترو قصد خریدش را داشتم گفت: «مره برار. نمیه بهت.» این ویژگی‌اش را همانجا با یک پس گردنیِ محکم تحسین کردم. تا دفعۀ بعدی او باشد که بگوید چیزی به من نمی‌آید. آخر مگر میشود که به «حسین مانکن» چیزی نیاید؟!

بگذریم. رسیدیم به بهشت زهرا و رفتیم سر قرار و به وعدۀ‌مان عمل کردیم و دلم نمیخواهد در این رابطه بیشتر بنویسم. فقط این را بگویم که از ایستگاهِ مترو تا خودِ محل قرار را پیاده رفتیم تا به رانندگان محترمِ تاکسی بفهمانیم ما مردِ جنگیم. پیاده میرویم تا کربلا حتی!

ادامه دارد...


  • حسین...

همه چیز از یک «یک ساعت و دوازده دقیقه» شروع شد. البته همه چیزِ همه چیز هم نه، ولی اصلِ سفر از همان یک ساعت و دوازده دقیقه شروع شد. پنجشنبه که ساعت 11 از خواب بیدار شدم، دیگر تا دوشنبه حدود ساعت دو بامداد خوابم نبرد. حال شما تصور کنید در این بازۀ زمانی من هم کنکور دادم، هم توی اداره‌ها اینور و آنور میرفتم و هم ساعت‌ها در سفر بودم.

جمعه بعد از کنکور آمدم خانه و بساطِ سفر را جمع کردم و بعد از ظهر راهیِ تهران شدم. شنبه صبح به تهران رسیدم و یک راست رفتم سراغ کارهای اداری و تا ظهر شنبه تمام‌شان کردم. خواهرِ گرامی را بردم راه‌آهن و راهیِ مشهدش کردم و بعد من ماندم و یاسون که باید توی شهرِ بزرگ تهران به یکدیگر ملحق میشدیم.

ساعت یک و سی و نُه دقیقۀ بعدازظهر به یاسون زنگ زدم و برای ساعت دو و سی و نُه دقیقۀ بعدازظهر توی ایستگاه طرشت با هم قرار گذاشتیم. اما جناب یاسون، به سادگیِ تمام هم رکورد مکانی و هم رکورد زمانی را شکاند. نه تنها ساعت دو و سی و نه دقیقه نیامد، بلکه ایستگاهِ طرشت هم نیامد! یعنی ساعت سه و پنجاه و یک دقیقه آمد، آن هم توی ایستگاه دانشگاه شریف. این همان یک ساعت و دوازده دقیقه‌ای بود که باعث در هم نوردیده شدن مرزهای دورهمی شد.

وقتی به یاسون ملحق شدم پتانسیلِ سیاه و کبود کردنش با کمربند را داشتم؛ ولی خویشتن‌داری کردم و نزدمش. همانجا روی صندلی‌های مترو نشستیم و بعد از 24 ساعت غذا نخوردن، شروع کردم به خوردنِ بیسکوییت‌های یاسون. خیره در چشمانِ معصومِ یاسون یکی یکی بیسکوییت‌های شیرین و خشک را زیر دندان‌هایم خُرد میکردم! خوب میدیدم که یاسون هر از گاهی از ترس، آبِ دهانش را قورت میدهد!

ایستگاهِ مترو خنک بود و بیرون داغ؛ برای همین مثل پلاناریا روی صندلی‌های مترو پخش شده بودیم و ازشان دل نمیکندیم. چاره‌ای نبود. باید خیلی سریع برنامه را تنظیم میکردیم و میرفتیم پِی سرنوشت‌مان. این سفر برای همه‌مان از جهاتی منحصر به فرد و لازم بود. برای همین خیلی مهم بود و برای همین بیش از یک ماه برایش برنامه ریختیم. ولی جالب است بدانید که همۀ آن یک ماه برنامه‌ریزی را نادیده گرفتیم و به برنامۀ یک ساعتۀ‌مان عمل کردیم! یعنی ما فقط برای یک ساعتِ آینده برنامه داشتیم و نمیدانستیم که بعدش قرار است چه اتفاقی بیفتد. یک سفر بعد از سه سال افسردگی برای من لازم بود. میدانم برای یاسون و سناتور تِد هم از چه جهت لازم و مهم بود، ولی نمیگویم. دلم نمیخواهد اصلا.

حدود ساعت چهار بود که شروع کردیم به تنظیم برنامه و جوری ژست گرفتیم که انگار قرار است دنیا را دور بزنیم! ولی خب کم هم از دور زدنِ دنیا نداشت. سفرِ فشرده‌ای بود. برنامه‌ها را بیشتر یاسین تنظیم میکرد و من بیشتر شنونده بودم؛ با اینکه من بزرگتر بودم. البته نه اینکه فکر کنید یاسین با تجربه‌تر بود و عاقل تر بود و این حرف‌ها... نه. فقط به این خاطر بود که من داشتم بیسکوییت‌ها را یکی‌یکی توی دهانم خرد میکردم و فرصت تنظیم برنامه را نداشتم!

ادامه دارد...


  • حسین...

چهارده سالم بود که بعد از اتمام مدارس تصمیم گرفتم برای تابستان، بروم تهران پیش برادرم سرِ کار. آن موقع برای دومین بار بود که به این شهر قدم میگذاشتم؛ اما از دفعه ی اول شاید دوازده - سیزده سالی میگذشت.

خدا خودش شاهد است که با یک عدد پیامکِ شاید 50 کلمه‌ای خودم را به مقصد رساندم. کسانی که به این شهر رفته‌اند خوب میدانند پیدا کردن آدرس در این شهر، با چنین شرایطی چقدر میتواند دشوار باشد.

خلاصه اینکه با همه‌ی دشوار‌ی‌ها خودم را به برادرم رساندم و پس از یکی دو روز شروع به کار کردم؛ کار شریفِ گچ ساختن!

مادرم به برادرم سفارش کرده بود جز به میزان لازم، پول دست من ندهد که بی‌محابا همه را به باد خواهم داد. برادرم هم «چشم»ی گفته بود و هیچ‌جوره کوتاه نمی‌آمد.

کل طول هفته را در یکی از اتاق‌های همان ساختمان سپری میکردیم و آخر هفته ها را به گشت و گذار در خانۀ فامیل اختصاص میدادیم.

خدا را شکر، در سراسر تهران دارای فامیل می‌باشیم. از همین رو شاید کمتر نقطه‌ای از تهران باشد که بنده آنجا را ندیده باشم. احتمال هم میدهم همان کمتر نقطه‌ها فقط کوه نیستند؛ وگرنه این شهری که من دیدم، همه‌اش کوه است و سراشیبی!

یک شب یکی از فامیل‌های‌مان که خانه‌اش در «فرحزاد» است، ما را به ضیافت شام دعوت کرد. جُل و پلاسمان را جمع کردیم و رفتیم فرحزاد. چشمتان روز بد نبیند، فتح اِوِرِست راحت تر از رفتن به منزل این فامیل‌مان بود. وقتی داشتم یک خیابان آسفالت و خیس را فتح میکردم، ناگهان پایم سُر خورد و با زانو خوردم زمین و سر زانوی شلوار لی‌اَم کمی پاره شد. آنقدر ریز بود که میشد نادیده‌اش گرفت. نادیده‌اش گرفتم و به زندگی ام ادامه دادم.

بعدها آن سوراخِ کوچکِ سرِ زانویِ شلوارِ لیِ بنده، کم کم دهان باز کرد و بزرگتر شد. درست به اندازه ای که وقتی مینشستم، کلِ زانویم از ان سوراخ میزد بیرون.

هرچقدر هم که به برادرم التماس میکردم که پولی بدهد تا یک شلوار بخرم، میگفت نه! مادر گفته پولی به تو ندهم.

مادرم هم هیچ‌جوره کوتاه نمی‌آمد که پول برای شلوار خرج کنم. میگفت با زیرشلواری برو اینطرف و آنطرف! میگفت تو که با زیرشلواری کل مشهد را زیر و رو میکنی. تهران هم رویش.

شاید بنده خدا فکر میکرد من از شلوار قدیمی‌ام دلزده شده‌ام و از قصد سر زانویم را پاره کرده ام تا یک شلوار نو بخرم.

شاید باورتان نشود، ولی دوماه آزگار را با همان شلوارِ پاره زندگی کردم و اینطرف و آنطرف رفتم. هیچ هم معذب نبودم؛ چرا که از هر ده نفر، یک نفر مثل من شلوارش پاره بود. نمیدانم قبل از اینکه سرِ زانویِ شلوارِ لیِ من پاره شود هم این جماعت شلوارِ پاره میپوشیدند؟ یا اینکه به پیروی از حقیر این رفتار از آنها سر زده بود!

این سوالیست که گمان کنم روز قیامت به جوابش برسم. از خدا میخواهم اگر باعث و بانی این حرکت دسته جمعی، بنده حقیر هستم، مرا بیامرزد.

  • حسین...

پشت پرده هر جنگی یک دلیل کاملا منطقی وجود دارد که باعث به وجود آمدن آن جنگ می‌شود.

قدیم‌ها که بشر هنوز نزدیکی عجیبی بین خودش و میمون‌ها احساس می‌کرد و تنها فرقش با میمون این بود که نمی‌توانست از درخت بالا برود، جنگ یک دلیل بیشتر نداشت که آن هم غذا بود. مثلا چهل تا آدم گنده‌ی پشمالو می‌رفتند دنبال غذا، کلی موز و نارگیل و برگ و گل و خلاصه هر چیزی که بشود جوید را پیدا می‌کردند و از آن‌جایی که آن موقع، چیزی به اسم تقسیم وجود نداشت، هر چهل نفر می‌ریختند سر هم دیگر و آخر سر هم کسی که زنده می‌ماند، غذاها را بر می‌داشت و کلی کیف می‌کرد!

اما کم‌کم بشر فهمید که غیر از ناتوانی در بالا رفتن از درخت، فرق‌های دیگری هم با میمون‌ها دارد! مثلا می‌تواند موقع دعوا به غیر از دست‌ها و پاهایش از وسایل دیگری هم استفاده کند! این‌گونه بود که انسان‌ها یاد گرفتند از ابزار استفاده کنند و اصولا هر چیزی که پیدا می‌کردند بی رو دربایستی فرو می‌کردند توی بدن همدیگر!

اما قضیه به همین جا ختم نشد! با پیشرفت علم دلایل جنگ و دعواها بیشتر از یک مورد شد و معمولا آدم‌ها سر هرچیزی می‌جنگیدند! مثلا موردی بوده که پسر کوچکی از  قبیله‌ی لاک پشت‌های چابک، توپش افتاده توی زمین قبیله‌ی خرگوشان خسته، بعد سر همین توپ، دویست و پنجاه نفر کشته و هشتصد و بیست و سه نفر زخمی دادند! 

رفته رفته علم، بیشتر پیشرفت کرد و انسان‌ها فهمیدند برای جنگیدن حتما لازم نیست چوب و چماق و اسلحه بردارند بروند توی میدان! میتوانند موشک ول کنند روی سر و کله‌ی هم! اینجوری خسته هم نمی‌شوند، ضمنا خیلی هم کیف می‌دهد، لباس‌های آدم هم کثیف نمی‌شود!

بعد از این‌که کره زمین از حالت «کره» بودن خارج شد، انسان‌ها از موشک ول کردن توی حلق یکدیگر خسته شدند و تصمیم گرفتند راهی دیگر را امتحان کنند. آن‌جا بود که اولین شبکه‌های اجتماعی به شکل خودجوش راه اندازی شد تا مردم خیلی راحت و مسالمت آمیز بتوانند ضمن این‌که بقای نسل خود را تضمین کرده‌اند، به جنگ‌شان هم ادامه دهند!

شکر خدا بشر امروزی به حدی از درک و فهم و شعور رسیده که فهمیده همه مسائل را نباید با خون و خونریزی حل کرد! می‌شود خیلی راحت با چهار تا فحش سر و ته قضیه را هم آورد و خلاص!

من از همین جا از تمام دولتمردان جهان و علی‌الخصوص مسئولین داعش تقاضا دارم که بیاییم به جای چوب و چماق و تفنگ و شمشیر و این چیزها، هرکدام یکی از این شبکه‌های اجتماعی را روی گوشی‌های‌مان نصب کنیم و خیلی راحت به یکدیگر فحش دهیم! این‌جوری هم خسته نمی‌شویم، هم به کارهای دیگرمان می‌رسیم، هم اگر احیانا توی فحش دادن کم آوردیم می‌توانیم  برای طرف مقابل اظهار تاسف کنیم و توی افق محو شویم. به خدا سوگند کلاسش هم بیشتر است!

حالا دیگر خود دانید!


#مرتضی_هنرمند_راد




+ توی مسابقۀ نمک شو شرکت کنید. حتی اگه دوست ندارید!

  • حسین...