رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

عروسی دخترخالم که میخواستم برم بجنورد با یک مشکل جدی مواجه بودم. اون هم پاره بودن سر زانوهای شلوارم بود. درست به اندازه یک کف دست پاره بودن. خیلی غمگین بودم که نمیتونم برم عروسیش. ولی وقتی احمد حاضر شد دو هفته با شلوار کردی بره مدرسه و شلوارش رو به من قرض بده شاد شدم. بعدها فهمیدم به خاطر اینکه با شلوار کردی رفته مدرسه تنبیه شده. ولی از عملش پشیمون نبود.

همین بوده که الان بیشتر از ده ساله که خیلی دوسش دارم و همیشه هرکاری از دستم بربیاد براش میکنم. آدما رو تو سختی ها بشناسین. به شخصیت شون موقع خوشی زیاد اعتمادی نیست.

  • حسین...

بی لشکریم، حوصله شرح قصه نیست

فرمانبریم، حوصله شرح قصه نیست

 

با پرچم سفید به پیکار می رویم

ما کمتریم، حوصله شرح قصه نیست

 

فریاد می زنند ببینید و بشنوید

کور و کریم، حوصله شرح قصه نیست

 

تکرار نقش کهنه ی خود در لباس نو

بازیگریم، حوصله شرح قصه نیست

 

آیینه ها به دیدن هم خو گرفته اند

یکدیگریم، حوصله شرح قصه نیست

 

همچون انار خون دل از خویش می خوریم

غم پروریم، حوصله شرح قصه نیست

 

آیا به راز گوشه ی چشم سیاه دوست

پی می بریم؟ حوصله شرح قصه نیست

شعر از فاضل نظری


پ.ن∶ دعا کنید برای این حقیر، چون... بیخیال. حوصله شرح قصه نیست...

  • حسین...

معمولا پشت هر ترس، علاقه، عادت و یا هر رفتار و احساس مستمری، یک ماجرا وجود دارد. ماجرایی که به وجود آمده، تا زمینۀ به وجود آمدن آن ترس، علاقه، عادت و یا هر رفتار و احساس مستمری که عرض کردم باشد! نتیجۀ بالا را همین چند روز پیش، پس از پنج دقیقه مراقبه کشف کردم! بعد از این که صبح از خواب بیدار شدم و به این فکر کردم که چرا خیلی از اوقات خواب‌هایی با یک مضمون مشترک میبینم. خواب‌هایی که در همه‌شان مثل اسپایدرمن یا همان مرد عنکبوتی خودمان میپرم و جعبه‌ای به اسم «زبان فارسی» را از دست مردمی که دارند نابودش میکنند می‌قاپم و بعد از نشان دادن ارزش واقعی‌اش به آن‌ها، بهشان پس‌ میدهم.

ریشۀ این خواب‌ها را در سن سیزده سالگی‌ام یافتم. آن زمان با اوستا حسن که تنها بیست سال سن و یک مدرک سیکل داشت، میرفتم رابیتس‌بندی. توی ساختمانی در بالای شهر، که درست مثل قبرستان ساکت بود، در کنار یکدیگر کل تابستان را به کار مشغول بودیم. آن محله و ساختمان به قدری ساکت بود که حتی حوصلۀ حرف زدن با یکدیگر را هم نداشتیم. گاهی اوقات هم صاحب کارمان که یک پیرزن بود با دخترش که حدودا دوازده، سیزده سالش بود، می‌‌آمدند سر ساختمان و یک نگاهی میکردند و میرفتند. از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان؟! مهر دختر صاحب کارمان هم به دل حقیر نشسته بود!

یک روز که طبق روال همیشگی مشغول کار بودیم، صاحب کارمان با دخترش آمد تا نگاهی به ساختمان بیاندازد. بعد آمد پیش ما و به اوستا حسن گفت: «اوستا، اون تیکۀ آشپزخونه رو جوری کار کن که ساید بای ساید جا بشه.» و به یک گوشه از آشپزخانه اشاره کرد. اوستا حسن ابتدا نگاهی به من کرد و بعد، نگاهی به پیرزن صاحب کار و بعد از چند ثانیه مکث، گفت: «چشم. خیالتون راحت.» این را که گفت، آنها رفتند و من ماندم و اوستا حسنی که کمی نگران بود! بعد از اینکه چند ثانیه به رو به رو خیره بود، رو به من کرد و گفت: «حسین تو مِدِنی ساید بای ساید چیه؟!» شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: «نه. تو که سیکل دِری نِمدِنی چیه! انتظار دِری مو بِدِنُم؟!» نگاهی به آسمان انداخت و بعد نفس عمیقی کشید و گفت: «نگا کن. بدو برو تا هنوز نرفتن ازشان بپرس ساید بای ساید چیه.» من هم همانجا نشستم و از رفتن امتناع کردم. معمولا استادها خرابکاری‌هایشان را می‌اندازند گردن شاگردهایشان و من این را بارها تجربه کرده بودم؛ ولی چون اوستا حسن سن زیادی نداشت، خیلی اوقات از پذیرش اشتباهاتش سر باز میزدم.

اوستا حسن کمی در فکر فرو رفت و بعد شروع کرد به صحبت کردن با من. هزارتا بهانه آورد و من قبول نکردم. ولی به محض اینکه اسم دختر صاحب کار به میان آمد شاخک‌هایم تیز شد! او هم این را فهمید و خیلی سریع از همین راه وارد شد. مرا به این بهانه که رفتن و پرسیدن این سوال میتواند به نوعی شیرین کاری باشد و میتوانم با این شیرین کاری دل دختر صاحب کار را به دست بیاورم، راهی کرد و من هم شاد و خوشحال از این راهنماییِ اوستا حسن، به دنبال آنها راه افتادم. توی حیاط ساختمان به آنها رسیدم. مادر و دختر، ساید بای ساید، یا به قول خودمان پهلو به پهلو توی حیاط راه میرفتند. از پشت اسم دختر را صدا کردم! هر دو برگشتند و نگاهم کردند. بعد در چشمان دختر خیره شدم و با لبخندی ملیح از او پرسیدم که ساید بای ساید یعنی چه. مادرش از زیر چانه‌ام گرفت و صورتم را به طرف صورت خودش چرخاند و همراه با لبخند به من گفت که منظورش از ساید بای ساید چی بوده. بعد صورتم را چرخاندم و دیدم که دخترک لبش را کج کرده و جوری که چندشش شده باشد، نگاهم میکند و زیر لب میگوید: «بی سواد!» لبخندم از بین رفت و صدای شکسته شدن یک چیزی توی آن قبرستان پیچید. رفتم بالا و دوباره به کار مشغول شدم!

بعد از این ماجرا بود که تصمیم گرفتم هیچوقت از واژه‌های بیگانه و اجنبی استفاده نکنم!

پ.ن: قابل ذکر هست که بدونید تنها دلیل این تصمیم و علاقه من به زبان فارسی، این ماجرا نبوده و نیست. بلکه دلایل زیادی وجود داشته که یکیش این ماجرا هست. 

  • حسین...