رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

خدیجه دختری ست که دوستش دارم.

خیلی وقت پیش یک بار از خدیجه رونمایی کردم. البته بعدها عکسش را حذف کردم؛ چون عکس گرفتن از دختر مردم و انتشارش اصلا کار خوبی نیست! در آن سفری که با خواهرم داشتیم میرفتیم خدیجه را دیدم. خیلی زیبا بود. خیلی سریع توی دلم نشست. همیشه با خودم فکر میکردم که چقدر دوستش خواهم داشت! چقدر عاشقش خواهم بود. شاید او تنها دختری میتواند باشد که تماما مال من خواهد بود.

بعدها بارها در مورد خدیجه با خانواده ام صحبت کردم. الان دیگر همه خدیجه را میشناسند. عکسش خیلی تار است. چون در طول روز که در سفر بودیم نمیتوانستم ازش عکس بگیرم. خواهرم کنارم نشسته بود. ولی خیلی وقت ها مینشینم و به همان عکس تار نگاه میکنم. نزدیک های صبح بود و خورشید داشت طلوع میکرد که ازش عکس گرفتم. یک عکس که شاید مرا عاشق تر از همیشه کرد.

خدیجه را خیلی دوست دارم. خیلی وقت ها بهش فکر میکنم. گاهی اوقات دستش را میگیرم و در خیالم توی خیابان قدم میزنیم. برایش چیزهایی میخرم. گاهی توی خلوت مان پیشانی اش را میبوسم. برای بوسیدنش البته ازش اجازه میگیرم.

بگذارید رازی را برایتان بگویم! شاید خدیجۀ توی اتوبوس اصلا اسمش خدیجه نبود! شاید اسمش فاطمه بود، شاید فرزانه، شاید صدیقه، شاید نرگس و شاید هر اسم دیگری. ولی این را مطمئنم که خدیجۀ من اسمش خدیجه است. شاید خدیجۀ من هم یک روز برای یکی دیگر اسمش یک چیز دیگر باشد... ولش کنید. بگذریم از این بحث. خدیجۀ من خدیجه خواهد بود.

خدیجه دختری ست که دوستش دارم.

  • حسین...
وقتی اومدم خوابگاه همۀ تخت های پایین اشغال شده بود و تخت های بالا مونده بود. خیلی سریع پریدم تخت بالا. اینقدر از تخت بالا پریدم پایین پام پیچ خورده. ظاهرا گشنش بوده. هیچی دیگه. از ورزش افتادم یه مدت خیلی کوتاهی.
امروز رفتیم یک کتری خیلی بزرگ خریدیم. به اندازه 10 نفر چای توش درست میکنیم. آی چه حالی میده از سالن فوتسال بیای و خسته و کوفته چای تازه دم بخوری. آی چه حالی میده.
دارم به این فکر میکنم که کم کم خودمو جمع و جور کنم تا حداقل دو سال دیگه یک ازدواجی بکنم ورداره بره پی کارش. تا به کِی مجرد بمونم؟
شما هم یه روز شنیدین حسین ازدواج کرده تعجب نکنین. از اول قصدش رو داشتم. آمادگیش رو نداشتم. الان آمادگیش رو هم دارم. پولش رو ندارم. یه کم برنامه بچینم ردیف میشه. شما هم دعا کنین.
  • حسین...



  • حسین...