رَقیم

HTML tutorial

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

۲ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

صبح که از خواب بیدار شدم، صدای شُرشُر باران اولین چیزی بود که به گوشم رسید. با خودم فکر کردم امروز حتما کارم زود تمام میشود و بعد میتوانم بروم برای خودم شهر را متر کنم. خیلی زود لباس‌هایم را پوشیدم و با عجله از خانه بیرون زدم. باران نم‌نم می‌بارید و هوا برای یک قدم‌زنیِ طولانی جان میداد!

به ایستگاه تاکسی رفتم و سوار پرایدِ تر و تمیزی شدم. پراید جان میداد برای خوابیدن، اما ترجیح دادم که از مناظر خیابان‌ها استفاده کنم. به ادارۀ گل و بلبل رسیدم. دم در اداره، سربازِ تر و تمیزی ایستاده بود و گوشی‌ها را تحویل میگرفت و میگذاشت‌شان درون سبدهای تر و تمیزی که تعبیه شده بود. داخل اداره شدم. باران هوا را تمیز کرده بود و در و دیوار اداره از تمیزی برق میزد. رفتم که کارم را یک‌سره کنم و بعد بروم دنبال زندگی‌ام. شمارۀ نوبتم 114 بود. هنوز، 85 شماره تا شمارۀ من فاصله بود. تصمیم گرفتم بنشینم و کمی فکر کنم. دقت که کردم، دیدم از سیزده باجۀ موجود، فقط یک باجه در حال پاسخگویی به مردم است و آن هم هر نیم ساعت، یک نفر را راه می‌اندازد! بلند شدم و به سمت همان باجه رفتم. از خانم حاضر در باجه سراغ دیگر همکارهایش را گرفتم. میگفت که همکارهایش رفتند جلسه! مأیوس به سمت صندلی‌های تر و تمیزی که برای انتظار تعبیه شده بودند رفتم، ولی خب در عرض همین مدت کوتاه صندلی‌ام اشغال شده بود. سرپا به انتظار ادامه دادم. کمی که به نوبتم مانده بود، شروع کردم به پر کردن فرم‌های تر و تمیزی که تحویلم داده بودند و کارهایی از این قبیل.

نوبتم که رسید، به سمت تک‌باجۀ پاسخگو رفتم. به محض دیدن اوراقی که در دستم بود، آبِ پاکی را روی دستم ریخت و گفت که کاری که همیشه بدون هیچ مشکلی انجام میدادم، انجام شدنی نیست! با هزار التماس راضی شد به من بگوید که بروم پیش آقای فلانی و اگر آقای فلانی تایید کرد، ایشان کارم را راه خواهد انداخت. من هم بدون معطلی رفتم سراغ آقای فلانی. آقای فلانی کمی در کارِ من تأمل کرد و بعد هم با کمی شک و تردید گفت که نمیداند و باید بروم پیش آقای رئیس و اگر رئیس تایید کرد او هم تایید میکند.

به سمت اتاق رئیس رفتم. هوا سردتر شده بود. منشیِ آقای رئیس پشت میزِ تر و تمیزی نشسته بود و مشغول میل کردن صبحانه بود. وقتی از او سراغ آقای رئیس را گرفتم، به لقمۀ در دهانش اشاره کرد و گفت بروم بعد از صبحانه بیایم. بعد از صبحانه که مزاحمِ جناب منشی شدم، فرمودند که آقای رئیس رفتند جایی و ساعت یک بعدازظهر می‌آیند. چاره‌ای نبود جز انتظار. خواستم همانجا توی سالنِ جلوی اتاق رئیس روی صندلی‌های تر و تمیز و فراوانی که وجود داشت بنشینم، ولی جناب منشی دستور فرمودند که به خارج از محوطه جهت کشیدنِ انتظار تشریف ببرم. هوا سرد بود. چند دقیقه منتظر نشستم و با بخارِ خروجی از دهانم بازی کردم. خانمی با بچۀ خردسالش وارد سالنِ جلوی اتاق رئیس شد. بعد از دقایقی او هم آمد که همراه با من، انتظار بکشد. بعد از چند دقیقه پسربچۀ خردسال، شروع کرد به لرزیدن. به محض دیدن این صحنه وارد سالنِ جلوی اتاق آقای رئیس شدم و از جناب منشی تقاضا کردم که آن خانم و پسرش بروند داخل سالن بنشینند. ولی خب با خشم جناب منشی مواجه شدم و چون ایشان خونشان از بنده رنگین‌تر بود، نتوانستم چیزی بگویم و سرافکنده به محوطۀ خارجی برگشتم.

صدای قاریِ قرآن، نزدیک شدن به اذان را مژده داد. به خانم پیشنهاد کردم برود داخل نمازخانه بنشیند و ساعت یک بعدازظهر تشریف بیاورد. او هم قبول کرد و رفت. من هم به سمت دستشویی رفتم تا وضو بگیرم و در مدت باقی مانده نمازم را بخوانم. وقتی وارد دستشویی‌هایی که خیلی تر و تمیز بود شدم، دیدم که بالای درش نوشته: «پاکیزگی، نشانۀ ایمان است!»

  • حسین...

در حالی که پای چپم را روی پای راستم انداخته بودم و از شیشههای عینکم به صفحۀ گوشی خیره شده بودم، صدای بسته شدن در را شنیدم. به حیاط نگاه کردم که ببینم چه کسی قرار است بیاید. خواهرم در حالی که داشت چادرش را در میآورد پدیدار شد. خیلی سریع وارد خانه شد. زیر چشمی حرکاتش را نگاه میکردم. به محض ورودش شروع کرد به حرف زدن. همینطور که با صفحه گوشیاش وَر میرفت، حرف میزد. میگفت برای خواهرِ دوستش خواستگار آمده. مادرم خیلی کنجکاو به حرفهایش دقت میکرد. گوشیاش را به مادرم نشان داد و گفت: «ای هَم لیست شرایط ازدواجش که مطرح کردهبا خودم فکر کردم که حتما مثل فیلمها، توی این لیست هم موارد عجیب و غریبی نوشته شده که موجبات شادیِ یک ماهِ خانوادۀ داماد را فراهم میکند. توی همین فکرها بودم که صدای سوت کشیدن مغزِ مادرم را شنیدم! چهرهاش را که نگاه کردم، دیدم از تعجب قرمز شده است! گلویم را صاف کردم و گفتم: «اگه امکانش هست بده مو هم بُخوانُم بیبینم چی خواستنخواهرم گوشی را از دست مادرم که مبهوت شده بود، گرفت و داد به من. مورد اول مهریه بود که 60 عدد سکۀ تمام بهارِ آزادی تعیین شده بود. حالا شاید چانه بزنند و بکنندش 50 سکه. با خودم گفتم حتما در موردِ دوم، به این موضوع اشاره شده که شوهر حتما زنش را دوست داشته باشد. ولی وقتی به مورد دوم نگاه کردم چشمم به شیربها خورد که مبلغ 10 ملیون تومانِ ناقابل پیشبینی شده بود. فکر کردم حتما سومین مورد به موضوع تعهد داماد نسبت به خانوادهاش اختصاص دارد، ولی سومین مورد، به موضوع جهیزیه اشاره داشت که بر عهدۀ داماد بود. انتظارم این بود که مورد چهارم، این باشد که عروس از داماد اجازۀ ادامۀ تحصیل یا کار خارج یا داخل منزل را بخواهد، ولی خب زهی خیال باطل؛ چرا که مورد چهارم به خریدن بیشتر از صد گرم طلا برای عروس، توسط داماد اشاره داشت. حوصلهام سر رفت و یک راست رفتم سراغ مورد آخر که هیچ انتظاری از آن نداشتم! در کمال تعجب دیدم خانوادۀ عروس از خانوادۀ داماد قولِ سالی یک سفرِ حداقل خارج از شهر را خواسته بودند.

گوشی را به خواهرم دادم و پرسیدم: «بعد در عوض اینا همه، خانوادۀ عروس و خودِ عروس چیکار مُکُنَن؟که خواهرم چهرهاش را در هم کشید و گفت: «هیچی دیگه! مِخِی چیکار کنن؟گفتم: «هیچی» و به کارِ خودم مشغول شدم.

احتمالا در آینده اگر کسی از بنده سوال کند که «چرا ازدواج نکردی؟مثل آیندۀ این جوانِ بیچاره و تمامِ جوانهای ازدواج نکردۀ الان، بگویم شرایطش پیش نیامد!

--------------------------------------------------------------------

از اونجایی که این بندگانِ خدا همسایۀ ما تشریف دارن، من مطمئنم اگر راجع به تسهیل شرایط ازدواج برای جوانانِ دمِ بخت با این والدین گرامی صحبت کنیم، متوجه میشیم که خیلی موافق این موضوع هستن

  • حسین...