رَقیم

HTML tutorial

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

۱۳ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

ماشین حسابهایتان را بیاورید. حساب کنید: 75 منهای 20 چند میشود؟ آفرین! 55.

بعد از ظهر یک پنجشنبۀ بهاری بود و دقیقا سر چهارراه در حال شکستن تخمه بودیم که پدر جناب مهدی تلفن همراهم را داخل جیبم لرزاند. با خودم گفتم حالا پدر گرامی جناب مهدی با من چکار دارد؟ گوشی را برداشتم و آن دکمۀ سبز را زدم و گرفتمش کنار سرم و گفتم: «سلام علیکم آقای پدر جناب مهدی! حال شما خوبه؟» آن جناب در پاسخ اینگونه گفت: «شکر حسین جان. تو خوبی؟ خونواده خوبن؟» بعد از احوال پرسی های دو دقیقهایِ پدر جناب مهدی پرسیدم: «خب حالا در خدمتُم اگه امری هست؟و شنیدم: «نه حسین جان. عرض خاصی که نیست ولی خب فردا صبح مخم برم پارک. یکی از بچه ها زنگ زده گفته نمیه. خواستم بگم اگه متنی تو بیا به جاش بازی کو.» آن زمان ها من دیوانه ی فوتبال بودم؛ برای همین بی چون و چرا و چگونگی قبول کردم.

جمعه، صبح کله ی سحر، وقتی که هنوز خورشید بیرون نیامده بود، جناب مهدی زنگ زد. با دلخوری تماسش را رد کردم و بلند شدم و رفتم دم در. نگاهی غضب آلود به او انداختم و گفتم: «خب یره جبره که ای وقت نصف شب برن؟ خب صبر مکردن ظلمت بره کنار بعد مرفتن!» جناب مهدی هم گفت: «وخه یره تنبلی نکو. سریع صورت ته بشور بیا برم که بعدش مخه برم دعا ندبه دیر مشه

با همان دلخوری ناشی از بیدار شدن در کلۀ سحر صورتم را شستم و یک تکه نان برداشتم تا در راه بخورم. بیرون که آمدم با دیدن چهرۀ پدر جناب مهدی کلی شاد شدم. همیشه ارادت خاصی به ایشان داشتم. سه نفری با دوچرخههایمان راهی پارک شدیم.

به پارک که رسیدیم یکی از نادرترین صحنههای عمرم را دیدم. تا حالا آن همه پیرمرد یک جا ندیده بودم. همهشان موهایشان سفید بود! تنها کسانی که موی سفید نداشتند من بودم و جناب مهدی و پدر گرامیاش. بهتان بازی کردن با پیرمرد ها را حتی برای یک بار هم که شده پیشنهاد میکنم. عجیب بامزه میدوند. باور کنید.

وقتی که یارکشی کردند من و جناب مهدی در یک تیم افتادیم و پدر جناب مهدی در تیم مقابل. مقداری طول میکشید که در جمع جدید یخ من باز شود؛ برای همین اول چند دقیقهای دروازه بان ایستادم. دروازهبان که بودم یک بار پدر جناب مهدی حمله کرد و پسرش جلویش در آمد. پایشان به هم گیر کرد و جناب مهدی نشست به گریه کردن. پدر گرامیاش هم دستش را گرفت و بلندش کرد و گفت: «وخه یره مرد که گریه نمکنه

آن روز بازی را با اقتدار بردیم و بعد از دعای ندبه پدر جناب مهدی که شرط را باخته بود ما را یک شیرموز خُل مهمان کرد.

باید اعتراف کنم شدیدا به جناب مهدی غبطه میخورم.

پدر من هیچوقت مثل پدر جناب مهدی موبایل نداشت. هیچوقت مثل او با پسرش دوچرخه سواری نمیکرد. هیچوقت فوتبال بازی نمیکرد. هیچوقت برای بالا بردن هیجان بازی شرط نمی‌‌بست و حتی هیچوقت مرا با دوستم به شیرموزی نمیبرد و من خوب میدانم همهاش تقصیر همان 55 سال اختلاف سنی مان بود.

 

  • حسین...

به عقیدۀ من تنها راهِ شناختِ افراد، این است که سرما بخوریم و بعدش برویم قدم بزنیم. حالا اینکه چرا اینگونه فکر میکنم را عرض میکنم.

یک شب که به سختی سرما خورده بودم، رضا آمد دم در خانه‌مان و گفت: «یَرَه وَخِه بیا بِرِم سر خط یَک قِدَمی بزنم.» من هم که اصلا حال و حوصلۀ اینجور مسائل را نداشتم گفتم: «برو یره. جانِ تو سِرما خوردُم؛ اصلا حسش نیست! یک وقت دیگه ایشالا.» از آنجایی که با رضا این حرف‌ها را نداریم، دستم را گرفت و با همان دمپایی ابری و زیرشلواری مرا کشاند به سمت خیابانِ اصلی و در طول راه از فواید قدم زدن و تاثیر آن روی سرحال آمدن گفت. در راه گل گفتیم و همچنین شنیدیم تا اینکه دیدیم بی‌کس و تنها وسط بیابان ایستاده‌ایم! مهتاب بود و هوای دلپذیر و صدای سگ‌هایی که انگار نزدیک و نزدیک تر می‌شدند. تا آمدیم کمی بترسیم، وحشت فرایمان گرفت؛ چرا که یک موتوری که خیلی هم وحشتناک بود به ما نزدیک میشد. به رضا گفتم: «رضا، اینا به احتمالِ 99 درصد خفت‌گیرن! تو گوشی دری تو جیبت. برو یک گوشه‌ای قایم شو. مو هیچی ندرم. به مو کاری ندِرَن.» رضا گفت: «عنا! خفه رو یرگه خونوک. همی مانده ولت کنم وسط بیابون با دو تا خفت گیر!» کمی گذشت و موتور سیکلت به ما رسید. هر دو نفرشان که چهره‌هایشان را هم پوشانده بودند، پیاده شدند و چماق‌هایشان را به رخ‌مان کشیدند. کمی نزدیک‌تر که شدند، یکی‌شان را از روی لباس‌هایش شناختم! صدا زدم: «ابول!؟ یره ابوالفضل اینجه چیکار مکنی تو؟! خفت گیری مُکُنی یره؟! خجالت نمکشی؟!» چفیه‌ای که با آن صورتش را پوشانده بود را کنار زد. متعجبانه به من نگاه کرد و گفت: «یره ای وقت شب آمدی وسط بیابون چیکار؟!» گفتم: «هیچی بابا. داشتم قدم مزدم حواسمان نبود همیجور آمدم اینجه! حالا مخی خِفت ما ره بیگیری؟!» گفت: «نه بابا. خفت آشناها ها ره نمیگیرم. برن که ای دور و ورا خطرناکه!» و خندیدیم و بعدش هم به سلامت به خانه برگشتیم.

آن شب بود که من فهمیدم هروقت خواستم کسی را بشناسم، اول باید سرما بخورم، بعدش هم با او برویم قدم‌زنی و تا بَرِّ بیابان قدم بزنیم!

 

  • حسین...

دوم دبیرستان که بودم، رفقایم، یعنی «الف.ح»، امید و هاشم سه نفری میرفتند باشگاه کونگ فویی که از قضا نزدیک مدرسۀ ما بود. من اما با وجود اصرار زیاد از طرف دوستان، به دلیل مخالفت پدر، از رفتن به باشگاه امتناع میکردم. ماه ها گذشت و عید نوروز شد. رضا میخواست از دوران عید برای درس خواندن استفاده کند و چون تنهایی درس خواندن، مزۀ کافی نداشت دست مرا هم گرفت و با خود به کتابخانه برد.

آنجا بود که من تازه با مفهوم درس خواندن آشنا شدم. کسانی را دیدم که روزی 13 ساعت مطالعه میکردند و این برای من که کل مطالعهام در دوران تحصیل به 13 ساعت نمی‌رسید موضوع شگفتآوری بود.

کل دوران عید را با رضا درس خواندم. از جمله خوبیهایش این بود که پدر گرامی دیگر به من، به چشم یک پسر خلف و درسخوان نگاه میکرد. اما خب مگر این شیطان بدکردار میگذارد یک دقیقه به خلف بودنمان ادامه دهیم؟ این شد که یک شب رفت توی جلدم و نشستم به بررسی کردن: «تایم باشگاه 6 تا 8 است، پدر هم که میداند من درسخوان شدهام، کتابخانه هم تا 8 باز است، مدرسه 5:30 تعطیل میشود، اگر هم بخواهم از صبح تا شب بروم کتابخانه و درس بخوانم پول لازم دارم تا از گرسنگی نمیرم

دیگر قضیه را خودتان بگیرید!

جلسه ی اول زود به باشگاه رسیدم و نشستم منتظر بچه ها. وقتی سه نفریشان با هم رسیدند اول مرا به استاد معرفی کردند و کارهای ثبت نامم را انجام دادم. بعدش رفتیم لباس هایمان را عوض کنیم.

حین عوض کردن لباسها ناگهان فِنچ1 را دیدم که به سمت ما میآمد و سرش پایین بود. فنچ همنیمکتیام توی کلاس بود. همیشه از روی دست من تقلب میکرد و خیلی از درس ها را به خاطر من قبول شد! همیشه هم کتکش میزدم. آنقدر مظلوم بود که آدم دلش میخواست همه اش بگیرد طفلک را بزند. عرض میکردم... صدا زدم : «یره فِنچ تو اینجه چیکار مُکُنی؟». سرش را که بالا آورد از دیدن من تعجب کرد! گفت : «تو اینجه چیکار مکنی؟». «الف.ح» پرید وسط بحثمان و گفت : « همدیگه ره مشنسن؟». گفتم : «ها بابا ای همکلاسی مه. مث *** مِزِنُمش!». «الف.ح» گفت : «ای ارشد باشگاهه». برق از سرم پرید و با تعجب پرسیدم : «ارشد؟ بیشی یره! ای به قیافش نمخوره ای حرفا. از صبح تا شب دره از ما کتک مخوره. ارشد؟ اُسکُل کردن2 ماره؟». خیلی جدی بحث ادامه پیدا کرد و من بالاخره فهمیدم که راست میگویند. فِنچ خودمان ارشد باشگاه است!

جایتان خالی؛ فنچ که میخواست آن همه حمایت و تقلب را جایی جبران کند، به صورت خصوصی به من آموزش میداد و خطی3 را که بقیه در عرض دو ماه می‌گرفتند، من در عرض دو هفته می‌گرفتم. این روند آنقدر ادامه یافت که من در عرض کمتر از یک سال دان دو کونگ فو را گرفتم. نه اینکه فکر کنید الکی میگرفتم ها، نه! من همۀ فنون را به صورت خیلی ماهرانه فرا گرفتم، ولی خب خیلی سریع و با شتاب خیلی زیاد. اینطور شد که الان که در خدمتتان هستم، تنها چیزی که از باشگاه یادم مانده همان دعواست که اتفاقا خیلی هم کیف میداد.

همین پیش پای شما(اواسط سال 93)، آن همه حکم کونگ فو که ماه‌ها از در و دیوار خانه آویزان بود را آتش زدم. ولی در عوضش لوح تقدیر مهدقرآنم بابت شاگرد اول شدن را هنوز دارم و به خاطرش از خویشتن افتخار در وکنم.

========================================

1. یک پرنده ی خیلی کوچک که احتمال دادم بعضی ها ندانند. با تلفظ fench.

2. اسکل کردن کنایه از سرکار گذاشتن.

3. توی کونگ فو بعضا به جای کمربند خط هایی وجود دارند که فرد یک به یک خط ها را طی میکند و از خط یک تا خط هفت میرود بالا. از آن به بعد میشود کمربند مشکی و دان ها شروع میشود.

  • حسین...

آن سال که رضا کنکور داشت من سال سوم بودم. سال کنکورش هر روز میرفتیم کتابخانه و درس میخواندیم. تعطیلات نوروز که شد، تصمیم گرفتیم که رفت و آمدمان با دوچرخه باشد. میرفتیم و میآمدیم و هر روز سوار بر دوچرخه برای خودمان آواز میخواندیم. مسیرمان را هم هر روز عوض میکردیم تا با دیدن مسیرهای جدید، کمی روحیه بگیریم و شادتر به زندگیمان ادامه دهیم.

یک روز رضا گفت: «بیا امروز از نیزه بِرِم، مو توو گلشهر کار دِرُم ازینجه زودتر مِرِسِم». من هم قبول کردم و راه افتادیم. بعد از ظهر بود و هوا گرم. همانطور سرخوش و آوازخوان رکاب میزدیم و گاهی از خلوتی خیابانها برای تک چرخ زدن استفاده میکردیم.  یک جا میان راه، مسیر کج میشد. سر پیچ، روی ضلع بیرونی جاده، یک سطل زباله بزرگ قرار داشت. من پشت سر رضا حرکت میکردم. نمیدانم چه شد که جاده پیچید و رضا نپیچید و مستقیم رفت توی سطل آشغال. چون سر پیچ بود، سرعتم کم بود، من همانجا از روی دوچرخه پایین پریدم و دوچرخهام را رها کردم و رفتم سمت رضا که ببینم چه شده.

وقتی رسیدم به او، دیدم که دارد قاه قاه میخندد! پرسیدم: «چی شدَه؟ چی مرگِتَه؟ فلج شدی؟». هیچی نمیگفت و همانطور میخندید! یک دست به کمر ایستادم و دست دیگرم را به ریشهایم کشیدم و به دنبال دوچرخهام گشتم! چشمتان روز بد نبیند! یک کامیون گنده از رویش رد شد و لاستیک عقب دوچرخهام را به کل کاغذ کرد. همانجا نشستم و عزا گرفتم. راننده کامیون هم آمد پایین و چون دید کامیونش هیچی نشده راهش را کشید و رفت! (خوشحالم که آن روز کتک نخوردم)

به رضا نگاه کردم و دیدم هنوز میخندد! پرسیدم: «چی شده؟» با نگاهش به سمت بنری که روی دیوار، آن طرفتر چسبیده بود، اشاره کرد. گفتم: « خب که چی؟ برهی چی مِخندی؟». گفت: «بخون». بنر را خواندم، گفتم: «خب که چی؟ نوشته همهمان قِدَم بردِرِم بِرِهی شهری زیبا». گفت: «با دقت بخوان». دوباره جمله را خواندم: « یک قدم من، یک قدم تو؛ گامهایی بلند برای برداشتن شهری زیبا!»

گفتم: «خب بابا ای کجاش خنده داره؟». گفت: «خاک بر سرت! مگه آدما شهره بر مِدِرَن؟»

همانجا بود که دوهزاریام افتاد. «یک قدم من، یک قدم تو؛ گامهایی بلند برای برداشتن شهری زیبا!». خدایا مگر میشود!؟ به نظر شما چند نفر در تفکر برای گفتن این جمله، نوشتن آن روی کاغذ، سفارش آن به پرده نویسی، مغازه پرده نویسی و چسباندن این بنر روی دیوار نقش داشتند؟ من از جناب شهردار تقاضا دارم خسارت دوچرخه من را بدهد تا بروم پی کارم! شما هم اگر دیدیدشان بگویید من هنوز منتظرِ خسارت دوچرخهام هستم!

 

  • حسین...

« توجه فرمایید » 

- توجه، توجه، اهالی روح‌آباد توجه فرمایید.... 

گوینده بدون آنکه میکروفون را از دهانش دور کند قَخ میزند تا گلویش صاف شود و بعد از چند سرفۀ کوتاه ادامه میدهد:  

- توجه، توجه، اهالی گلشهر و روح آباد توجه فرمایید!... 

گلویش میگیرد. قخ میزند و سرفه میکند. آدمهای بسیاری که از شلوغ بازار میگذرند پوزخندی  زده و به همدیگر مینگرند. 

- توجه، توجه، اهالی گلشهر و روح آباد توجه فرمایید!...یک عدد الله گم شده است. از یابنده تقاضا میشود آنرا به مسجد تحویل دهد و شیرینی ‌اش را دریافت کند. 

بعضی از آدمهایی که از شلوغ بازار میگذرند لحظه‌ای گوش تیز کرده و می‌ایستند، به همدیگر پوزخندی زده دوباره به راهشان ادامه میدهند 

- توجه، توجه...... 



#محمد شریفی

1379

  • حسین...

 اَنوَر از همان بچه هایی است که معرفتش مثال زدنیست. میتوانم بگویم از او بامعرفتتر تا به حال ندیدم. همیشه رویش حساب باز کردهام و همیشه هوایم را داشته است.

آن شب که پژو پارس خرید، قول داد که فردایش ما را ببرد به قول فرنگیها «پیک نیک». صبح فردای آن روز، من و مهدی و «الف.ح»، بقچه به دست، ایستاده بودیم دم در خانهشان تا چشممان به جمال پژو پارسش روشن شود. نمیتوانم بگویم شده بودیم عین ندید بدید ها؛ زیرا خودمان نمونۀ بارز ندید بدید بودیم. همین که خودرو را از در خانهشان آورد بیرون، نشستیم توی خودرو و درخواست حرکت کردیم.

میخواست ما را ببرد جایی که تابهحال نرفته بودیم. در خانهشان را که بست آمد و سوار خودرو شد. همان ابتدای امر همهمان یک ایه الکرسی خواندیم که توی راه یک حباب محافظِ بزرگ، اطرافمان باشد.

در راه میگفتیم و میخندیدیم و از دور هم بودن لذت میبردیم. انور از آن عشق ماشینهایی بود که تا کوچکترین پیچ و مهرۀ ماشینها را هم میشناخت! دست فرمانش هم که ماشاءالله فوق العاده بود. در زمینۀ خودرو یک بدی داشت و آن هم اینکه خیلی عقدهای بود.

این عقده ای بودن باعث شد که انور جان قصۀ ما را، وسط راه یکهو جو بگیرد و ول نکند. شروع کرد به گاز دادن و سبقت از راست. از آن دورها آقای پلیس مارا در حال سبقت غیرمجاز دید و کفگیر قرمز خودش را که رویش نوشته بود «ایست» را تکان داد. انور هم سرعتش را کم کرد و کنار ماشین آقای پلیس ایستاد.

آقای پلیس که مردی با موهای سپید و چهرهای مهربان بود، شروع کرد به نصیحت کردن انور و انور هم مدام توجیه میکرد. من با شنیدن حرف های آقای پلیس و انور یاد یک روز در دبیرستان افتادم. همان روز که محمدرضا توی زنگ ورزش دستش شکست و گریه کرد.

آن روز وقتی که از کنار محمدرضا رد شدم گفتم: «خب حالا خوبه دستت شکسته! اشکال ندره مهم ایه که تنت سالم باشه، بزرگ بشی یادت مره». به محض اینکه این را گفتم مدیر مدرسهمان نگاهی غضب آلود به  من کرد و دستم را گرفت و برد دم دفتر و گفت: «ما چند نفر بزرگتر اونجا داریم جوش میزنیم، نگرانیم که خدایی نکرده بچۀ مردم اوضاعش بد نباشه اونوقت تو مزه میپرونی؟». من هم که غرور داشتم، کوتاه نمیآمدم و هی توجیه میکردم. بعد از چند دقیقه دیدم مدیر کوتاه نمی آید و اگر همینطور ادامه یابد اوضاعم بدتر میشود. برای همین تصمیم گرفتم که بگویم: «آقا غلط کردم». همین را که گفتم مدیر گفت: «برو دیگه ازین غلطا نکنی.».

انور همانطور به توجیه ادامه میداد و آقای پلیس به نصیحت کردن. من وارد بحث شدم و گفتم: «جناب بوخّودا ای بنده خدا همی دیروز ماشین خریده، دستش تنگه! حالا ای دفه ره شما نادیده بیگیرن. ما قول مدم که ازی به بعد مواظب باشم که جوگیر نشه.». آقای پلیس باز هم نصیحت کرد و من دیدم اینگونه نمیشود ادامه داد. با خود گفتم پس تجربه چه فایده ای دارد؟ همینجا باید به کار آید دیگر! و گفتم: «جناب یَک کِلِمَه بُگُم؟» گفت: «بگو».

گفتم: «غِلَط کِردِم». این را که گفتم آقای پلیس همان حرف مدیرمان در آن روز را تکرار کرد و ما رفتیم پی تفریح مان.

جای تان خالی، خیلی هم خوش گذشت.

  • حسین...

«الف.ح» را سالهاست که میشناسم. دوست موافقی ست. همواره و در همۀ موقعیت ها هوایم را داشته است. چندی پیش خبر خاستگاری‌اش از یکی از فامیل‌هایشان را شنیدم. به این دلیل که در دسترس نبود یک عدد ایمیل تقدیمش کردم و در آن از شرایط و حال و احوالش پرسیدم؛ مقداری هم از آن دوران خوبی که با هم بودیم نوشتم و روی send کلیک کردم. بعد از دو روز، از طرف جناب «الف.ح» ایمیلی برایم آمد بدین شرح: «سلام داش حسین! راستش رو بخوای متنی که نوشته بودی طولانی بود نخوندم فقط از موضوعش فهمیدم در مورد عروسیه. آره داداش کارت عروسی مون رو برات میفرستم. حالمم خوبه

اینکه دوست عزیزمان نامۀ مرا که بعد از ماه ها ندیدنش برایش فرستاده بودم نخواند هیچ، من از بسطی که به موضوع بخشیده بود در تعجبم! چرا تعجب؟ کمی صبر کنید عرض میکنم.

این روزها متاسفانه کار به جایی کشیده شده که آنها (شما که ماهید!)، در راه کسب علم که هیچ، حتی نامۀ دوستان را هم مطالعه نمی‌کنند. تمام وقت آنها اختصاص یافته به خواندن جوک ها و اراجیف چند کلمه ای!  آنها حتی از اخبار هم فقط صرفا جهت اطلاع را نگاه میکنند.

خدای ناکرده اگر مایی که تلفن همراه اندروید نداریم یک موقع کارشان داشته باشیم و بهشان پیامکی بزنیم، جوابمان نه با سلام و درود بلکه با حرف «س» شروع میشود. گاهی هم به دلیل ضعف انشاء به شکلک‌ها پناه می اورند. ما هم که گوشیمان توانایی نمایش آنها را ندارد، با در آوردن صدای زِرت، علائم عجیب و غریبی نثارمان میکند و ما هم محض رضای خدا لبخند میفرستیم برایشان :)

فقط هنوز برایم سوال است بشر که این همه به شکلک علاقه دارد، چرا این همه زور زد و زبان را اختراع کرد؟ خب همانطور به نقاشی کردن ادامه میدادیم دیگر! مگر چه میشد؟! بهتر از این است که تا اینجا پیش برویم و باز دنده عقب برگردیم به عهد غار نشینی.

 

  • حسین...

صبح رفتم آرایشگاه که بعد از مدت ها موهای فَشِنَم را کوتاه کنم. از قضا موقع رسیدن من، یک پسر بچۀ چهار پنج ساله نشسته بود روی صندلی و آقای آرایشگر در حال کوتاه کردن موهایش بود و کودک هم در حال گریه.

باید کمی منتظر مینشستم که کار جناب آرایشگر با پسر بچه تمام شود. حالا مردم در چنین مواقعی گوشی اندروید خود را میآورند بیرون و تا موقعی که نوبتشان شود یک سری به کِلَنشان توی کِلَش آف کلنز میزنند. اما خب نشستم به تجزیه و تحلیل حرکات پدر و آقای آرایشگر در کنترل کردن پسر.

حربه های مختلفی را به کار بردند که جالب بود.

در دشت اول پدر یک جهش به سمت بقّالی (همان سوپر مارکت امروزی ها) زد و با یک عدد چیتوز موتوری در دستش برگشت. پسر که چیتوز را دید ساکت شد اما نمیدانم چه شد که دوباره شروع کرد به گریه و زاری و هی تکان دادن سرش. شاید بندۀ خردسالِ خدا فکر کرده بود که چیتوز موتوری به عنوان حقالسکوت چیز بی بهایی ست.

در دشت دوم پدر شروع کرد به قول دادن به پسرش. قول هایی از قبیل: «اگه ساکت بِشی فردا مُبُرُمِت مهدکودک اسمِتِ مینویسم، اگه ساکت باشی فردا بِرِت یَک چرخ (منظور همان دوچرخه است) مِخِرُم بری باهِش کیف کنی. اگه ساکت باشی... .»

نمیدانم چرا این قول های پدر در پسر اثری نداشت. مطمئنم اگر با این سن و سالم به من چنین قولهایی داده میشد ساکت که هیچ، مجسمه میشدم. شاید پدر بارها چنین قولهایی داده بود و عمل نکرده بود.

در دشت سوم جناب آرایشگر شروع کرد به تعریف از زشتی پسر که: «اَه اَه نِگا کو چِقَد زشتَه ای پسِرَه. بذار خوشکلت کنم که بری کیف کنیاز جناب آرایشگر بعید بود. آخر شما که تا به حال با چنین کیسهایی به وفور برخورد داشتید. چرا؟ بعد از این حرف جناب آرایشگر پسر نگاهی از غیظ به آن جناب انداخت و سر به زیر افکند و گفت: «مَن زشت نیستم.« (داخل پرانتز باید عرض کنم که کودکان امروز مشهد لهجه شان دارد از بین میرود. انگار همه شان تهرانیالاصل هستند، شاید پدر و مادر ها احساس میکنند اگر تهرانی و یا معیار حرف بزنند پدر و مادر بهتری هستند!)

در دشت چهارم جناب آرایشگر یک عدد شکلات از کمد مبارک بیرون آورد و به سمت پسربچه گرفت تا مگر آرام گیرد. لیکن اثر نکرد. در اینجا باید خدمت آن جناب عرض کنم: «آخر جناب آرایشگر، چیتوز موتوری اثر نکرد، شکلات آخر؟!»

اما دشت پنجمشان از آن نوع شاهکارها که فقط مخصوص ما ایرانی هاست، بود.

در دشت پنجم پدر رو به فرزند دلبندش کرد و گفت: «بیگی بیشین که اگه نشینی مُدُم ای آقا گوشاته بُبُرَّه.» چشمان پسربچه گرد شد و از توی آینه نگاهی وحشت آلود به من کرددر همان لحظه من هم شوکه شدم. نگاهم را از درون آینه به چشمان پسرک دوختم. به فکر فرو رفتم.

من هیچ وقت تا به حال به کودکان اخم نکردهام. همیشه آنها را دوست داشتهام و توسط آنها دوست داشته شدم. حالا چطور میتوانستم برای او نقش یک هیولا را بازی کنم؟

بدون اینکه فکر کنم بنده ی خدا، پدر، ممکن است ضایع شود لبخندی نثار کودک بیچاره کردم و گفتم: «اسمت چیه؟» گفت: «عباسی.» گمان کردم فامیلش را میگوید اما پدر گفت: «بچه جان بُگو امیرعباس.» عرض کردم: «به به چی اسم قِشَنگی دِری.کلاس چندمی؟» (میدانستم مدرسه نمیرود، ولی میخواستم بحث را باز کنمگفت: «مدرسه نمیرمگفتم: «خب اشکال ندره. تو هم بعدا مری مدرسه.مثل همه ی آدما. مدرسه دوست دری بری؟» گفت: «آره دوست دارم.»

در حین گپ و گفت صمیمی ما، جناب آرایشگر هم از فرصت استفاده کرد و کارش را از سر گرفت. حدودا یک ربعی با پسربچه از زمین و زمان گپ زدم که کار جناب آرایشگر تمام شود. وقتی که کار جناب آرایشگر تمام شد ما رسیده بودیم به بحث شیرین و دل انگیز دوست دارید در آینده چه کاره شوید. ولی پدرش حرفم را قطع کرد و نگذاشت که شغل مورد علاقۀ پسرش را بفهمم و گفت: «خب عباسی، نگا کو موهات چقد خوشکل شده؟»

پسر با دیدن موهایش چشمانش گرد شد و گریه اش را از سر گرفت... .

پسر، چی توز موتوری به دست، گریه کنان رفت و من روی صندلی آقای آرایشگر به این فکر میکردم که چرا باید برای کنترل کردن فرزندانمان از دیگران غول بسازیم؟ چرا باید آنها را از دیگران بترسانیم؟ چرا به جای ابزار قرار دادن فکر و اندیشه، فرزندانمان را اجتماع گریز کنیم و چرا... .

  • حسین...

پدر خدابیامرز بنده روحانی بود. حدود چهل و پنج شش سال پیش پدر گرامی بعد از اتمام تحصیلات از نجف مستقیم می آید اینجا و دقیقا وسط بیابان خدا می ایستد. دستش را میگذارد روی پیشانی اش و نگاهی به این طرف می اندازد. نگاهی هم به آن طرف که جانب انصاف را رعایت کرده باشد. وقتی بنی بشری را اینجا نمیبیند بقچه اش را میگذارد روی زمین و تصمیم میگیرد که زان پس همینجا ساکن شود. از آن موقع تا حالا این بیابان خدا خیلی تفاوت کرده است. حالا اینجا دیگر جزو شهر است؛ اگر چه که در نقشه نیست ولی خب میگویند شهر است دیگر.

پدر خدابیامرز بنده سالها در این مکان ساکن بود و برای مردم این محله مورد احترام. فعالیتش هم هیچ موقع قطع نمیشد. از کلاس درس گرفته تا امور کفن و دفن اموات محله همه مربوط میشده است به پدر گرامی. نصف پیرمردهای محله مان میگویند که زیردست پدر خواندن و نوشتن را یاد گرفته اند. عده ی اندکی هم که قرآن خواندن بلدند میگویند که این کار را نیز از آن بزرگوار فراگرفته اند. تمام حساب و کتاب محله نیز با پدر بوده است. آورده اند که نامه های مکرر پدر من بوده است که شهرداری را مجاب کرده این محله را آسفالت کند. نیز رسیدن آب و گاز و برق به این محله، البته که در برنامه ی خود شهرداری بوده است، ولی نامه های پدر من روند آن را تسریع کرده است.

بعد از فوت آن بزرگوار اما خلا بزرگی در محله احساس میشود. چرا که هر کسی که مرا بعد از مدتی میبیند سوال میکند: «پسرحاجی از آخر شیخ شدی یا نه؟» من نیز با لبخندی بحث را میپیچانم. سپس آن فرد بحث را چالشی تر میکند: «پس کی شیخ میشی؟» من نیز لبخند محکم تری میزنم. از آنجا که اصولا دوستان ما در محله مان پافشار هستند بحث را به نقاط حساس میکشانند: «ولی تو باید بری شیخ بشی!» اینجاست که دیگر ذهن پیگیر من دنبالۀ مسئله را میگیرد و میگویم: «خب حالا که نشدیم.ما سعی کنیم آدم باشیم کلاهمون رو میندازیم هوا.» دوستمان هم که بعد از مدت ها گوشش به نوای ما روشن شده گل از گلش میشکفد و دلیل این حرفش را میگوید: «مرد حسابی تو اصلا ساخته شدی برای شیخ شدن.» من هم باز لبخند همیشگی را میزنم و پس از خداحافظی میروم پی کارم. جالب است که بدانید این سخنان ثابت است و برای افراد متفاوت، فرقی نمیکند.

بعد از آن خدا بیامرز دیگر دوستانمان در محله سوالات شرعی شان را نه از روحانی محل بلکه از حقیر میپرسند. کلاس های مختلف برای فرزندانشان بر عهده ی من است. نامه نگاری های محله هم گردن حقیر است. بنده هم که زبان«نه»گفتن به دوستان را ندارم سربه زیر به تمام اوامر چشم میگویم. اگر انصاف را نخواهیم دور بزنیم احترام و عزت پدر نیز به من رسیده است.

دیشب اما مسئله کاملا متفاوت شد. مادر گرامی آمد و گفت: «برو ببین شخص همساده چی میگه؟!». من هم بلند شدم و رفتم که ببینم شخص همساده چه میگوید. رفتم پیش شخص همساده و سر کج کردم و گفتم: «بله؟بفرمایید! در خدمتم.» گفت: «ببین یک مستاجر قراره بیاد خونمون بیا و برو همه جای خونه رو نشونش بده و بعد قول نامه بنویس و بگو که اگر بعد از یک سال کوچکترین آسیبی به خونه بزنن باید جبرانش کنن، توی قول نامه هم بنویس.»

جلوی شخص همساده که سرم پایین بود اما توی تخیلم سرم را بالا گرفتم و آهی کشیدم و به پدر گفتم: «دیدی پدر؟ پسرت جا پای تو که هیچ، از تو فراتر گذاشت. بنگاهی محل هم شدم.»

  • حسین...

امروز بیکاری زده بود به سرم. از همان‌هایی که حتی باعث می‌شود یک مرد بلند شود برود به گلدان‌ها آب بدهد! من اما چون زیاد بیکار شده بودم، علاوه بر آب دادن به گل‌ها تصمیم گرفتم سری به آرشیو عکس‌هایم بزنم. آرشیو عکس‌ها که می‌گویم گمان نکنید عکس‌های خودم است! عکس‌های دوستان است که من هم دارمشان.*

ما بین عکس‌ها یک عکس توجه‌ام را جلب کرد. عکسی با حضور همۀ بچه‌های کلاس دوم دبیرستان و معلم ادبیات‌مان آقای علیجانی (که امیدوارم هرکجا هست شاد و سربلند باشد). خودم که در عکس نبودم ولی محض دلخوشی بالای عکس نوشته بودم «عکاس: حسین مداحی». نگاهی به چهره دوستان انداختم و به این فکر کردم که الان هرکدام‌شان در کدام گوشه از این کره خاکی (مشهد) مشغول زندگی ست!؟ یکی یکی نگاه‌شان می‌کردم و با دیدن هرکدام لبخندی بر روی لبم می‌نشست.

به عکس حمیدرضا که رسیدم ناگهان اخم کردم و انگار که واقعا روبه رویم باشد ترش رو شدم. حمیدرضا همیشه یک جوری بود. هیچ‌وقت، هیچ‌کس آدم حسابش نمی‌کرد و چون من به همه احترام می‌گذاشتم، او به من اعتماد داشت و می‌دانست مانند بقیه، توی جمع ضایع‌اش نمی‌کنم. برش می‌داشتم می‌بردمش کتابخانه که درس بخواند، هرهفته زنگ ورزش همیشه توی تیم خودم می‌بردمش، سر امتحان به او امداد غیبی می‌رساندم و... . حمیدرضا همیشه می‌گفت که می‌خواهد برود و خلبان ارتش بشود. بچه‌ها هم همیشه می‌گفتند مگر بروی سوار خرمگس بشوی و فرمان بدهی! حمیدرضا به معنای واقعی کلمه خنگ بود. هوش و استعدادش به صفر میل می‌کرد. چاق بود. همیشه هم رفتارش به قدری محترمانه بود که لج همه را در می‌آورد. مانند مادری مهربان هوای همۀ بچه‌ها را داشت. خب طبیعتا به معلم‌ها هم احترام می‌گذاشت و چنین افرادی همیشه منفور بوده و هستند.

گمان نکنید که من از او خوشم می‌آمد ها. نه، هرگز! من فقط عادت داشتم که با همه رفتاری خوب داشته باشم. مسخره‌اش نمی‌کردم و مقداری حس ترحم هم قاطی شده بود. وقتی که نگاهم از تک تک بچه‌ها گذشت. فکری به سرم زد. یک بار دیگر هم نگاهی به چهره بچه‌ها انداختم ولی این‌بار سرنوشت‌شان را در ذهنم مرور کردم. به جز سه چهار نفر از سرنوشت بقیه اطلاع داشتم. از کلاس بیست و پنج نفری، هشت نفر ترک تحصیل کردند و رفتند پی زندگی‌شان و احتمالا الان دارند آش می‌خورند! از هفده نفر باقی مانده ده نفرمان پشت کنکور مانده‌ایم و سه نفر رفته‌اند دانشگاه! حالا این‌که چه رشته‌ای خدا می‌داند، اسم رشته‌های‌شان سخت است! چهار نفر را نمی‌دانستم چه شده‌اند که حمیدرضا یکی شان بود. با جناب مهدی تماس گرفتم و جویای احوال حمیدرضا شدم؛ با خود گفتم شاید ایشان از احوال حمیدرضا اطلاع داشته باشد. جناب مهدی گفت صبر کن خبر می‌دهم. من هم صبر کردم و چند دقیقه بعد جناب مهدی تماس گرفت و داستانی تعریف کرد که چکیده‌اش این است:

«حمیدرضا الان در دانشکده افسری ارتش در حال تحصیل می‌باشد، وزنش از 120 کیلو به 70 کیلو کاهش یافته و شاگرد اول دانشکده‌شان هم هست. شنیده ام که برای تعطیلات نوروز قرار است که بیاید مشهد، رمز موفقیتش را که پرسیدم به شما هم اطلاع می‌دهم.»

============

* من از کودکی به قدری بدعکس بودم که ترجیح می‌دادم در عکس‌ها حضور نداشته باشم.

  • حسین...