رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

کتابِ بخوانیم در دستم بود و خیلی مرموز لابه‌لای نیمکت‌ها قدم میزدم. مردان و زنانی بزرگ‌سال روی نیمکت‌ها نشسته بودند. با صدای بلند و شمرده، جملاتی را که پشت سر همدیگر با خط زیبای تحریری نوشته شده بودند را میخواندم. کلاس ساکت بود. نور خورشید از لای پرده بر روی دیوار می‌تابید. همانطور که قدم میزدم جملات را پشت سر همدیگر میخواندم: «حمید، با عصبانیت کتابِ من را گرفت.» هر جمله را که میخواندم، همهمه‌ای بلند میشد. همۀ جملات را تکرار میکردند.

همهمه بلند شد. صدای نازکی از میان همهمه گفت: «آقا ببخشید، میشه یه بار دیگه بگین؟ گوشیم هنگ کرد.» جمله را دوباره تکرار کردم: «حمید، با عصبانیت کتابِ من را گرفت.» همهمه دوباره بلند شد و همان صدا دوباره گفت: «آقا ببخشید. گوشیم درست نمیشه. میشه بیاین درستش کنین که ادامۀ جمله رو بنویسم؟ آخرش موند.» به سمتش رفتم. گوشی را از دستش گرفتم. با انگشتانم روی کیبرد گوشی‌اش زدم. هنگ کرده بود. ناگهان چشمم به جملۀ نوشته شده خورد: «حمید، با عصبانیت کتابه من... »
خانمِ نازک صدا را بلند کردم و از پنجره به سمت خورشید پرتاب کردم. صورتم از شدت عصبانیت قرمز شده بود. رویم را به سمت دانش آموزان کردم و فریاد زدم: «بین مضاف و مضاف الیه و همچنین بین صفت و موصوف باید کسره گذاشت، نه ه!»
  • حسین...

آنجا برایم خیال‌انگیز است. یادآور روزهای خوبی که گذشت. آنجا را دوست دارم. درست مثل خواهرزادۀ دوساله‌ام که شیشۀ نوشابه را. دوست دارم آنجا را روی پاهایم بخوابانم و برایش لالایی بخوانم. احتمالا اگر میتوانستم، آن «انتهای راهرو، سمت چپ» را برمیداشتم و توی جیبم قایمش میکردم و هر لحظه و هر ساعت و هر روز، درش می‌آوردم و نگاهش میکردم. به یاد روزهای خوبی که گذشت.

  • حسین...

نمیدانم این بحث اعتیاد معلم‌ها توی بقیۀ مدارس هم بود یا فقط ما بودیم که به هشتاد درصد معلم هایمان شک داشتیم؟! در هر صورت بحث راجع به اینکه «فلان معلم معتاد هست یا نه؟!» جزو تفریحات‌مان در دوران راهنمایی بود. شایعات زیادی هم حولِ بعضی‌هایشان شکل میگرفت. مثلا بعضی‌ها میگفتند که دیده‌اند فلان معلم در ماشینش پیک نیک داشته و یا بعضی وقت‌ها پیش‌تر میرفتند و میگفتند که فلان معلم را در ماشینش در حال استعمال مواد مخدر دیده‌‌اند!

از جمله کسانی که اتهام‌ها و شایعات، پیرامونش زیاد بود، معلم ورزش اول راهنمایی‌مان بود. لاغراندام بود و دندان‌هایش زیاد سالم نبودند. روحیۀ خیلی خشنی داشت و در بیشتر مواقع عصبانی بود! برخلاف اکثر معلم‌هایمان لهجۀ شهرستانی هم داشت. نکتۀ جالب پیرامون شخصیتش این بود که معلم هنرمان هم بود! ذکر جملۀ «ادب آداب دارد» با لهجۀ شیرینش (که آن زمان‌ها زیاد به نظرمان شیرین نمی‌آمد) برای درسِ خطاطی، شده بود سوژۀ خندۀ بچه‌های مدرسه.

چند وقتی گذشت و کم کم بچه‌ها قبول کردند که او با همان ویژگی‌های شخصیتیِ عجیب و غریبش، معلم هنرمان است و باید به حرفش گوش کنند. ولی من که آن‌موقع‌ها سر و گوشم بدجوری می‌جنبید، نمی‌توانستم قبول کنم که یک شخصِ (به گمان خودم) معتاد، بیاید و به من درس هنر بدهد.

القصه، یک روز که هنر داشتیم و باید کاردستی‌ای تهیه میکردیم و به مدرسه میبردیم، بنده به اصرار دوستانم تهیۀ کاردستی را بیخیال شدم و رفتم پی بازیگوشی. ظهر هم غافل از اینکه تکلیفم را انجام نداده‌ام، شاد و شنگول به مدرسه رفتم. زنگ دوم، زنگ هنر بود و موقع تحویل کاردستی ها! وقتی وارد کلاس شدم تازه فهمیدم که اوضاع از چه قرار است. خواستم خیلی سریع کلاس را ترک کنم که معلم از آنچه که فکر میکردم زودتر به کلاس آمد و مجبور شدم بنشینم و ببینم چه پیش می‌آید! با آن خشونتی که از معلم هنرمان سراغ داشتم میدانستم که کارم ساخته است و دستانم را در جیبم فرو بردم و برای شلنگ خوردن آماده‌شان کردم.

نوبت تحویل کاردستی ها که رسید، از اینکه نصف کلاس درست مثل من کاردستی‌شان را درست نکرده بودند خیلی خوشحال شدم! ولی خب خوشحالی‌ام زیاد نپایید و آقای معلم، تک تک بچه‌ها را به صف کرد. همان اول کار گفت: «ازتون میپرسم و فقط میخوام راستش رو بشنوم.» و شروع کرد به پرسیدن علت تهیه نکردن کاردستی‌ها. از علی که همان اول بود پرسید و علی هم زد زیر گریه که: «آقا بوخّودا بابابزرگمان مرده! از دیروز درگیر ختم بودم! نتِنِستُم.» معلم زیرک هم گفت: «راستشو بگو. راستشو بگو کاریت ندارم. فقط راستشو بگو.» علی هم که عرصه را به خود تنگ دید؛ شروع کرد به التماس و زاری و گفتن لفظ «غلط کردم» به صورت مکرّر! یکی یکی از بچه‌ها میپرسید و بچه‌ها بعد از تحویل دادن دروغی که خیلی سریع، دروغ بودنش لو میرفت، شروع میکردند به عذرخواهی و گریه و گفتن لفظ «غلط کردم».

نوبت به من که رسید از هول، دروغی سر هم کردم و معلم طبق معمول فهمید دروغ میگویم. بعد هم مثل بقیه به من گفت که راستش را بگویم. من هم که دست و پایم به لرزه افتاده بود، بدون هیچ فکری گفتم: «حوصله نِدِشتُم!»

گفتن این جمله همانا و عصبانیت معلم هنرمان هم همانا! آنقدر عصبانی شده بود که یک عدد کشیدۀ خیلی خشن خواباند زیر گوشم و مرا یک متر به آنطرف تر پرت کرد. بعد هم شلنگ را از روی میزش برداشت که بیفتد به جانم! ولی خب من هم بچۀ پایین شهر بودم و از شانس بدِ معلم‌مان، در دستۀ اشرار قرار میگرفتم! بدون هیچ معطلی بلند شدم و لگدی نثار معلم کردم که تا ده دقیقه فقط به حالت درازکش درد بکشد! بعد هم بلند فریاد زدم: «مرتیکۀ معتاد» و جانم را برداشتم و از مدرسه فرار کردم.

نمیدانم مذاکرات والدینم با عوامل مدرسه چطور پیش رفت که به دو هفته اخراج از مدرسه و یک عذرخواهیِ خشک و خالی بسنده کردند!

با اینکه آن موقع عذرخواهی کردم ولی هنوز معتقدم اشتباه از خود معلم مان بود. گفت راستش را بگو که کاریت نداشته باشم، اما به محض اینکه من راستش را گفتم مرا کتک زد!

  • حسین...

نمیدانم چه سرّی دارد که همیشه علاف میکند. عادتش است که مرا حداقل نیم ساعت دم درِ خانه‌شان بکارد. انگار روبه‌روی خانه‌شان کنار درخت کاج، پاتوقم شده است. صدای بسته شدن در خانه‌شان را که میشنوم سرم را بالا می‌آورم و نگاهش میکنم. هوا سرد است و برف خیلی آهسته میبارد. با حالت قوز به سمتم می‌آید. مثل همیشه لبخند به لب دارد. نفس عمیقی می‌کشم و به بخار ادامه داری که از دهانم خارج میشود خیره میشوم. بعد دلخور نگاهش میکنم که هنوز لبخند بر لب دارد.

با خنده میگوید: «شرمنده برار. جورابام گم شده بود لامصب.»

دست راستش را به طرفم دراز میکند و با دست چپش محکم میکوبد روی شانه ام. نگاهی غضب آلوده نثارش میکنم.

میگویم: «مرگ شرمنده. تو ای هوای سرد نیم ساعت مو ره کاشتی. خدا خرت کنه. سلام.»

میگوید: «حالا ایجوری قیافه نگیر دخترای محل میبینن زشته. برنامه چیه؟»

دستم را از دستش جدا میکنم و توی جیب کاپشنم قایم‌شان میکنم.

میگویم: «برنامه؟ برنامه نِدِرم. مثل مرد مِرِم ‌تشییع جنازه بعدش هم پارک.»

میگوید: «خب نفهم حداقل مگفتی یک لباس سیاه مُپوشیدُم. ایجوری خب خیطه»

میگویم: «برو یره. لباس سیاه مِخِی چیکار؟ کاپشن دِری دیگه. چی سفید بپوشی چی سیاه، کُلِش مِرَه زیر کاپشن. راه بیفت بِرِم.»

او هم دستانش را توی جیب‌های کاپشنش قایم میکند و با من همگام میشود. توی کوچه هیچکس نیست. صدای کلاغ‌هایی که انگار از سردیِ هوا کلافه شده‌اند را میشنویم. سرم را توی کاپشنم دزدیده‌ام و تند تند قدم میزنم. از لابه‌لای کوچه‌ها با سری دزدیده و دستانی در جیب به سرعت میگذریم. توی راه هیچ صحبتی نمیکنیم. قدم‌هایم خسته‌اند، انگار که به هر کدام از پاهایم یک وزنۀ 100 کیلویی بسته‌اند. با سرعت راه میرویم ولی پاهایم کمی از بالاتنه‌ام عقب مانده‌اند. انگار بالاتنه‌ام عجله‌اش بیشتر است. به خیابان اصلی که میرسیم سرم را بالا می‌آورم و ایستگاه اتوبوس را از دور میبینم. شتاب میگیرم و با سرعت بیشتری به سمت ایستگاه اتوبوس حرکت میکنم. او هم همراهم می‌آید. ولی انگار نفس نفس می‌زند. به ایستگاه اتوبوس می‌رسیم. یک اتوبوس می‌خواهد حرکت کند.

میگویم: «بدو، بدو که مِخَه حرکت کنَه. بدو بهش برسم.»

دستش را میگیرم و محکم میکشم و با هم میدویم. نفس نفس زنان وارد اتوبوس میشویم. به محض ورودمان راننده در اتوبوس را می‌بندد. یک نفس عمیق میکشیم و بعد با چشم‌هایمان دنبال جای خالی میگردیم. کارت بلیط را به دستگاه نزدیک میکنم و بعد از شنیدن صدای بوقِ کوتاهی که نشان از پرداخت بهای بلیط است، به سمت وسط اتوبوس حرکت میکنم. او هم دنبالم می‌آید. جایی در وسط مردم دو صندلی خالی وجود دارد. خیلی خسته و سنگین خودم را روی صندلیِ کنار پنجره ولو میکنم. او هم کنارم می‌نشیند. زیپ کاپشنم را کمی باز میکنم. سرم را بالا میگیرم و بعد به او نگاه میکنم. هنوز نفس نفس میزند. دستانش را بالا می‌آورد و یک «ها» نثار دستانِ یخ زده‌اش میکند. کمی به هم می‌مالدشان و بعد دوباره توی جیب‌های کاپشنش قایم‌شان میکند. هوا ابری است و برف خیلی آهسته میبارد. به درخت‌های توی پیاده رو نگاه میکنم که حواسم را به خود جلب میکند: «حالا ای بنده خدا که درم مرم تشییع جنازش کی هست؟ آشنایه یا نه؟»

میگویم: «نه. زیاد آشنا نیست. از بچه‌های گردان فاطمیونه. بنده خدا شیش ماه گم شده بوده. بعد از شیش ماه فقط استخوناشه گیر آوردن. با آزمایش فهمیدن کیه. یکی از فامیل‌های دورِ دوست آبجیمه.»

میگوید: «آها. خدا بیامرزش. شهادت مبارکش باشه.»

صدای نچ نچ مردِ میانسالی که پشت سر او نشسته توجه‌مان را جلب میکند. دو نفری برمی‌گردیم و نگاهش میکنیم. بعد نگاهی به همدیگر میکنیم. مردِ میانسال انگار که از چیزی ناراحت است. بدون آنکه حرفی بزنیم، سرمان را برمی‌گردانیم. به ابر‌های توی آسمان خیره میشوم. انگار که تمامی ندارند. وقتی به عظمت‌شان فکر میکنم وحشت وجودم را فرا می‌گیرد. انگار تمام شهر را در مشت خود گرفته‌اند. ساکت هستند و انگار همین سکوت، شهر را نیز در خفقان فرو برده است.

نگاهی به او می‌اندازم. به رو‌به‌رو خیره شده است. میگویم: «تو حاضری ول کنی همه چی ره بری سوریه؟» میگوید: «نه. نِمدِنُم. شاید یک روزی ظرفیت شه پیدا کردم. ولی خب فعلا نه.»

مرد میانسال یک نچ میکند و میزند روی شانه‌های او. با صدای گرفته‌ای میگوید: «محتاج نشدی پسر جان. اینا که مرن سوریه محتاجن. از بی‌پولی و بی‌کاری مرن جنگ. وگرنه اگه کار باشه و پول باشه بره چی برن جنگ؟ اینا معلوم نیست چقدر پول میگیرن که حاضر مشن بجنگن. تو هم نگو ظرفیت شه ندرم. بگو فعلا پول درم.»

حرف‌های مرد میانسال کمی متأثرم میکند. چهر‌ه‌ام را در هم میکشم و میگویم: «چی مگی حاجی؟ هم مو ماهی صد ملیون بهت مدم. مری جنگ؟!» نگاه غضب آلودی میکند و میگوید: «ها که مرم. ولی خب ندری که بدی. تو بده ماهی صد ملیون مو مرم جنگ.» سکوت میکنم و سرم را برمی‌گردانم. انگار او هم مثل من هیچ درکی از جنگ ندارد. به معدود آدمهایی که توی پیاده‌رو ها، سر به زیر در حال راه رفتن هستند نگاه میکنم. بعد به او نگاه میکنم. سرش توی گوشی‌اش است. چهره‌اش هیچ حالتی ندارد. بعد به من نگاه میکند. گوشی‌اش را میگیرد طرفم و میگوید این را بخوان. مطلبی در مورد پلاسکو است. در مورد شهدای آتش نشان که در ان حادثه شهید شدند. آهی از اعماق دل میکشم و میگویم: «واقعا دردناک بود حادثه. ای بنده‌های خدا هم جوون بودن. بعضی‌هاشان هنوز داماد هم نشده بودن. لایق شهادت بودن. خدا بیامرزه‌شان.»

میگوید: «ها. واقعا دردناک بود. همش تقصیر شهرداری و ای سازمان‌ها و ای چیزایه. اگه درست کار کنن که ساختمون نباید بریزه. باید ایمن سازی بشه. هیچکس کارشه درست انجام نمده.»

نگاهم به مرد میانسال پشت سری میخورد. با همان چهرۀ دلخور و غضب‌ناک به اطرافش نگاه میکند. سرش را میچرخاند و من را می‌بیند که نگاهش میکنم. آهی عمیق می‌کشد و با همان حالت ناراحت میگوید: «بفرما. پولِ ملت ره میگیرن خرج جنگ مکنن بعد تو مملکت خودمان جوونامان ایجوری باید پرپر بشن. حالا باز شما بگو اونا به خاطر پول نمرن.» کمی عصبانی می‌شوم. او هم برمیگردد و به من نگاه میکند. گوشی را میدهم دستش و بعد دوباره به چهرۀ مرد میانسال نگاه میکنم. با صدایی آرام میگویم: «چی ربطی دره مشتی؟! اولا اگه پول خرج جنگ نکنن که مملکت خودمانم به فنا مره که. همو پولایه که اینجه ره امن نگه دشته. دوما، ای بندگان خدا به خاطر عقایدشان مرن مجنگن. وگرنه اوقد پول نمیگیرن که. سوما، الان شما واقعا آتش نشان ها ره شهید مدنی؟!» کمی چهره‌اش در هم میرود و میگوید: «پس چی؟! شهید اصلی ایناین. ای کار فقط عشق لازم دره. بازی با جونه مردِ حسابی! شما اگه مطلع باشی ممکنه برنگردی، بازم حاضری بری تو دل آتیش ملت ره نجات بدی؟!» میگویم: «نه. جرئت و ظرفیت شه نِدِرُم همچین کاری بکنم. ولی خب توی جنگ هم حلوا پخش نمکنن. احتمال مرگ توی جنگ که خیلی خیلی بیشتر از عملیات‌های آتش نشانیه که.»

او میزند روی شانه‌ام و میگوید: «وخه یره رسیدم. وخه.» نگاهی به بیرون میکنم. رو به پیرمرد میکنم و زیرلب میگویم: «خداحافظ شما» و بلند میشوم و همراه او از اتوبوس پیاده میشوم. زیپ کاپشنم را بالا میکشم و سرم را درونش فرو می‌برم. اتوبوس که رد میشود، به مسجد نگاهی می‌اندازم. جمعیت زیادی جلوی در مسجد جمع شده است. شتاب می‌گیرم و با گام‌هایی تند به سمت مسجد حرکت میکنم. قدم‌هایم خسته‌اند، انگار که به هر کدام از پاهایم یک وزنۀ 100 کیلویی بسته‌اند. با سرعت راه میرویم ولی پاهایم کمی از بالاتنه‌ام عقب مانده‌اند. انگار بالاتنه‌ام عجله‌اش بیشتر است. هوا سرد و است برف، خیلی آهسته میبارد.‌آورم

  • حسین...

ماشین حسابهایتان را بیاورید. حساب کنید: 75 منهای 20 چند میشود؟ آفرین! 55.

بعد از ظهر یک پنجشنبۀ بهاری بود و دقیقا سر چهارراه در حال شکستن تخمه بودیم که پدر جناب مهدی تلفن همراهم را داخل جیبم لرزاند. با خودم گفتم حالا پدر گرامی جناب مهدی با من چکار دارد؟ گوشی را برداشتم و آن دکمۀ سبز را زدم و گرفتمش کنار سرم و گفتم: «سلام علیکم آقای پدر جناب مهدی! حال شما خوبه؟» آن جناب در پاسخ اینگونه گفت: «شکر حسین جان. تو خوبی؟ خونواده خوبن؟» بعد از احوال پرسی های دو دقیقهایِ پدر جناب مهدی پرسیدم: «خب حالا در خدمتُم اگه امری هست؟و شنیدم: «نه حسین جان. عرض خاصی که نیست ولی خب فردا صبح مخم برم پارک. یکی از بچه ها زنگ زده گفته نمیه. خواستم بگم اگه متنی تو بیا به جاش بازی کو.» آن زمان ها من دیوانه ی فوتبال بودم؛ برای همین بی چون و چرا و چگونگی قبول کردم.

جمعه، صبح کله ی سحر، وقتی که هنوز خورشید بیرون نیامده بود، جناب مهدی زنگ زد. با دلخوری تماسش را رد کردم و بلند شدم و رفتم دم در. نگاهی غضب آلود به او انداختم و گفتم: «خب یره جبره که ای وقت نصف شب برن؟ خب صبر مکردن ظلمت بره کنار بعد مرفتن!» جناب مهدی هم گفت: «وخه یره تنبلی نکو. سریع صورت ته بشور بیا برم که بعدش مخه برم دعا ندبه دیر مشه

با همان دلخوری ناشی از بیدار شدن در کلۀ سحر صورتم را شستم و یک تکه نان برداشتم تا در راه بخورم. بیرون که آمدم با دیدن چهرۀ پدر جناب مهدی کلی شاد شدم. همیشه ارادت خاصی به ایشان داشتم. سه نفری با دوچرخههایمان راهی پارک شدیم.

به پارک که رسیدیم یکی از نادرترین صحنههای عمرم را دیدم. تا حالا آن همه پیرمرد یک جا ندیده بودم. همهشان موهایشان سفید بود! تنها کسانی که موی سفید نداشتند من بودم و جناب مهدی و پدر گرامیاش. بهتان بازی کردن با پیرمرد ها را حتی برای یک بار هم که شده پیشنهاد میکنم. عجیب بامزه میدوند. باور کنید.

وقتی که یارکشی کردند من و جناب مهدی در یک تیم افتادیم و پدر جناب مهدی در تیم مقابل. مقداری طول میکشید که در جمع جدید یخ من باز شود؛ برای همین اول چند دقیقهای دروازه بان ایستادم. دروازهبان که بودم یک بار پدر جناب مهدی حمله کرد و پسرش جلویش در آمد. پایشان به هم گیر کرد و جناب مهدی نشست به گریه کردن. پدر گرامیاش هم دستش را گرفت و بلندش کرد و گفت: «وخه یره مرد که گریه نمکنه

آن روز بازی را با اقتدار بردیم و بعد از دعای ندبه پدر جناب مهدی که شرط را باخته بود ما را یک شیرموز خُل مهمان کرد.

باید اعتراف کنم شدیدا به جناب مهدی غبطه میخورم.

پدر من هیچوقت مثل پدر جناب مهدی موبایل نداشت. هیچوقت مثل او با پسرش دوچرخه سواری نمیکرد. هیچوقت فوتبال بازی نمیکرد. هیچوقت برای بالا بردن هیجان بازی شرط نمی‌‌بست و حتی هیچوقت مرا با دوستم به شیرموزی نمیبرد و من خوب میدانم همهاش تقصیر همان 55 سال اختلاف سنی مان بود.

 

  • حسین...

به عقیدۀ من تنها راهِ شناختِ افراد، این است که سرما بخوریم و بعدش برویم قدم بزنیم. حالا اینکه چرا اینگونه فکر میکنم را عرض میکنم.

یک شب که به سختی سرما خورده بودم، رضا آمد دم در خانه‌مان و گفت: «یَرَه وَخِه بیا بِرِم سر خط یَک قِدَمی بزنم.» من هم که اصلا حال و حوصلۀ اینجور مسائل را نداشتم گفتم: «برو یره. جانِ تو سِرما خوردُم؛ اصلا حسش نیست! یک وقت دیگه ایشالا.» از آنجایی که با رضا این حرف‌ها را نداریم، دستم را گرفت و با همان دمپایی ابری و زیرشلواری مرا کشاند به سمت خیابانِ اصلی و در طول راه از فواید قدم زدن و تاثیر آن روی سرحال آمدن گفت. در راه گل گفتیم و همچنین شنیدیم تا اینکه دیدیم بی‌کس و تنها وسط بیابان ایستاده‌ایم! مهتاب بود و هوای دلپذیر و صدای سگ‌هایی که انگار نزدیک و نزدیک تر می‌شدند. تا آمدیم کمی بترسیم، وحشت فرایمان گرفت؛ چرا که یک موتوری که خیلی هم وحشتناک بود به ما نزدیک میشد. به رضا گفتم: «رضا، اینا به احتمالِ 99 درصد خفت‌گیرن! تو گوشی دری تو جیبت. برو یک گوشه‌ای قایم شو. مو هیچی ندرم. به مو کاری ندِرَن.» رضا گفت: «عنا! خفه رو یرگه خونوک. همی مانده ولت کنم وسط بیابون با دو تا خفت گیر!» کمی گذشت و موتور سیکلت به ما رسید. هر دو نفرشان که چهره‌هایشان را هم پوشانده بودند، پیاده شدند و چماق‌هایشان را به رخ‌مان کشیدند. کمی نزدیک‌تر که شدند، یکی‌شان را از روی لباس‌هایش شناختم! صدا زدم: «ابول!؟ یره ابوالفضل اینجه چیکار مکنی تو؟! خفت گیری مُکُنی یره؟! خجالت نمکشی؟!» چفیه‌ای که با آن صورتش را پوشانده بود را کنار زد. متعجبانه به من نگاه کرد و گفت: «یره ای وقت شب آمدی وسط بیابون چیکار؟!» گفتم: «هیچی بابا. داشتم قدم مزدم حواسمان نبود همیجور آمدم اینجه! حالا مخی خِفت ما ره بیگیری؟!» گفت: «نه بابا. خفت آشناها ها ره نمیگیرم. برن که ای دور و ورا خطرناکه!» و خندیدیم و بعدش هم به سلامت به خانه برگشتیم.

آن شب بود که من فهمیدم هروقت خواستم کسی را بشناسم، اول باید سرما بخورم، بعدش هم با او برویم قدم‌زنی و تا بَرِّ بیابان قدم بزنیم!

 

  • حسین...

دوم دبیرستان که بودم، رفقایم، یعنی «الف.ح»، امید و هاشم سه نفری میرفتند باشگاه کونگ فویی که از قضا نزدیک مدرسۀ ما بود. من اما با وجود اصرار زیاد از طرف دوستان، به دلیل مخالفت پدر، از رفتن به باشگاه امتناع میکردم. ماه ها گذشت و عید نوروز شد. رضا میخواست از دوران عید برای درس خواندن استفاده کند و چون تنهایی درس خواندن، مزۀ کافی نداشت دست مرا هم گرفت و با خود به کتابخانه برد.

آنجا بود که من تازه با مفهوم درس خواندن آشنا شدم. کسانی را دیدم که روزی 13 ساعت مطالعه میکردند و این برای من که کل مطالعهام در دوران تحصیل به 13 ساعت نمی‌رسید موضوع شگفتآوری بود.

کل دوران عید را با رضا درس خواندم. از جمله خوبیهایش این بود که پدر گرامی دیگر به من، به چشم یک پسر خلف و درسخوان نگاه میکرد. اما خب مگر این شیطان بدکردار میگذارد یک دقیقه به خلف بودنمان ادامه دهیم؟ این شد که یک شب رفت توی جلدم و نشستم به بررسی کردن: «تایم باشگاه 6 تا 8 است، پدر هم که میداند من درسخوان شدهام، کتابخانه هم تا 8 باز است، مدرسه 5:30 تعطیل میشود، اگر هم بخواهم از صبح تا شب بروم کتابخانه و درس بخوانم پول لازم دارم تا از گرسنگی نمیرم

دیگر قضیه را خودتان بگیرید!

جلسه ی اول زود به باشگاه رسیدم و نشستم منتظر بچه ها. وقتی سه نفریشان با هم رسیدند اول مرا به استاد معرفی کردند و کارهای ثبت نامم را انجام دادم. بعدش رفتیم لباس هایمان را عوض کنیم.

حین عوض کردن لباسها ناگهان فِنچ1 را دیدم که به سمت ما میآمد و سرش پایین بود. فنچ همنیمکتیام توی کلاس بود. همیشه از روی دست من تقلب میکرد و خیلی از درس ها را به خاطر من قبول شد! همیشه هم کتکش میزدم. آنقدر مظلوم بود که آدم دلش میخواست همه اش بگیرد طفلک را بزند. عرض میکردم... صدا زدم : «یره فِنچ تو اینجه چیکار مُکُنی؟». سرش را که بالا آورد از دیدن من تعجب کرد! گفت : «تو اینجه چیکار مکنی؟». «الف.ح» پرید وسط بحثمان و گفت : « همدیگه ره مشنسن؟». گفتم : «ها بابا ای همکلاسی مه. مث *** مِزِنُمش!». «الف.ح» گفت : «ای ارشد باشگاهه». برق از سرم پرید و با تعجب پرسیدم : «ارشد؟ بیشی یره! ای به قیافش نمخوره ای حرفا. از صبح تا شب دره از ما کتک مخوره. ارشد؟ اُسکُل کردن2 ماره؟». خیلی جدی بحث ادامه پیدا کرد و من بالاخره فهمیدم که راست میگویند. فِنچ خودمان ارشد باشگاه است!

جایتان خالی؛ فنچ که میخواست آن همه حمایت و تقلب را جایی جبران کند، به صورت خصوصی به من آموزش میداد و خطی3 را که بقیه در عرض دو ماه می‌گرفتند، من در عرض دو هفته می‌گرفتم. این روند آنقدر ادامه یافت که من در عرض کمتر از یک سال دان دو کونگ فو را گرفتم. نه اینکه فکر کنید الکی میگرفتم ها، نه! من همۀ فنون را به صورت خیلی ماهرانه فرا گرفتم، ولی خب خیلی سریع و با شتاب خیلی زیاد. اینطور شد که الان که در خدمتتان هستم، تنها چیزی که از باشگاه یادم مانده همان دعواست که اتفاقا خیلی هم کیف میداد.

همین پیش پای شما(اواسط سال 93)، آن همه حکم کونگ فو که ماه‌ها از در و دیوار خانه آویزان بود را آتش زدم. ولی در عوضش لوح تقدیر مهدقرآنم بابت شاگرد اول شدن را هنوز دارم و به خاطرش از خویشتن افتخار در وکنم.

========================================

1. یک پرنده ی خیلی کوچک که احتمال دادم بعضی ها ندانند. با تلفظ fench.

2. اسکل کردن کنایه از سرکار گذاشتن.

3. توی کونگ فو بعضا به جای کمربند خط هایی وجود دارند که فرد یک به یک خط ها را طی میکند و از خط یک تا خط هفت میرود بالا. از آن به بعد میشود کمربند مشکی و دان ها شروع میشود.

  • حسین...

آن سال که رضا کنکور داشت من سال سوم بودم. سال کنکورش هر روز میرفتیم کتابخانه و درس میخواندیم. تعطیلات نوروز که شد، تصمیم گرفتیم که رفت و آمدمان با دوچرخه باشد. میرفتیم و میآمدیم و هر روز سوار بر دوچرخه برای خودمان آواز میخواندیم. مسیرمان را هم هر روز عوض میکردیم تا با دیدن مسیرهای جدید، کمی روحیه بگیریم و شادتر به زندگیمان ادامه دهیم.

یک روز رضا گفت: «بیا امروز از نیزه بِرِم، مو توو گلشهر کار دِرُم ازینجه زودتر مِرِسِم». من هم قبول کردم و راه افتادیم. بعد از ظهر بود و هوا گرم. همانطور سرخوش و آوازخوان رکاب میزدیم و گاهی از خلوتی خیابانها برای تک چرخ زدن استفاده میکردیم.  یک جا میان راه، مسیر کج میشد. سر پیچ، روی ضلع بیرونی جاده، یک سطل زباله بزرگ قرار داشت. من پشت سر رضا حرکت میکردم. نمیدانم چه شد که جاده پیچید و رضا نپیچید و مستقیم رفت توی سطل آشغال. چون سر پیچ بود، سرعتم کم بود، من همانجا از روی دوچرخه پایین پریدم و دوچرخهام را رها کردم و رفتم سمت رضا که ببینم چه شده.

وقتی رسیدم به او، دیدم که دارد قاه قاه میخندد! پرسیدم: «چی شدَه؟ چی مرگِتَه؟ فلج شدی؟». هیچی نمیگفت و همانطور میخندید! یک دست به کمر ایستادم و دست دیگرم را به ریشهایم کشیدم و به دنبال دوچرخهام گشتم! چشمتان روز بد نبیند! یک کامیون گنده از رویش رد شد و لاستیک عقب دوچرخهام را به کل کاغذ کرد. همانجا نشستم و عزا گرفتم. راننده کامیون هم آمد پایین و چون دید کامیونش هیچی نشده راهش را کشید و رفت! (خوشحالم که آن روز کتک نخوردم)

به رضا نگاه کردم و دیدم هنوز میخندد! پرسیدم: «چی شده؟» با نگاهش به سمت بنری که روی دیوار، آن طرفتر چسبیده بود، اشاره کرد. گفتم: « خب که چی؟ برهی چی مِخندی؟». گفت: «بخون». بنر را خواندم، گفتم: «خب که چی؟ نوشته همهمان قِدَم بردِرِم بِرِهی شهری زیبا». گفت: «با دقت بخوان». دوباره جمله را خواندم: « یک قدم من، یک قدم تو؛ گامهایی بلند برای برداشتن شهری زیبا!»

گفتم: «خب بابا ای کجاش خنده داره؟». گفت: «خاک بر سرت! مگه آدما شهره بر مِدِرَن؟»

همانجا بود که دوهزاریام افتاد. «یک قدم من، یک قدم تو؛ گامهایی بلند برای برداشتن شهری زیبا!». خدایا مگر میشود!؟ به نظر شما چند نفر در تفکر برای گفتن این جمله، نوشتن آن روی کاغذ، سفارش آن به پرده نویسی، مغازه پرده نویسی و چسباندن این بنر روی دیوار نقش داشتند؟ من از جناب شهردار تقاضا دارم خسارت دوچرخه من را بدهد تا بروم پی کارم! شما هم اگر دیدیدشان بگویید من هنوز منتظرِ خسارت دوچرخهام هستم!

 

  • حسین...

« توجه فرمایید » 

- توجه، توجه، اهالی روح‌آباد توجه فرمایید.... 

گوینده بدون آنکه میکروفون را از دهانش دور کند قَخ میزند تا گلویش صاف شود و بعد از چند سرفۀ کوتاه ادامه میدهد:  

- توجه، توجه، اهالی گلشهر و روح آباد توجه فرمایید!... 

گلویش میگیرد. قخ میزند و سرفه میکند. آدمهای بسیاری که از شلوغ بازار میگذرند پوزخندی  زده و به همدیگر مینگرند. 

- توجه، توجه، اهالی گلشهر و روح آباد توجه فرمایید!...یک عدد الله گم شده است. از یابنده تقاضا میشود آنرا به مسجد تحویل دهد و شیرینی ‌اش را دریافت کند. 

بعضی از آدمهایی که از شلوغ بازار میگذرند لحظه‌ای گوش تیز کرده و می‌ایستند، به همدیگر پوزخندی زده دوباره به راهشان ادامه میدهند 

- توجه، توجه...... 



#محمد شریفی

1379

  • حسین...

 اَنوَر از همان بچه هایی است که معرفتش مثال زدنیست. میتوانم بگویم از او بامعرفتتر تا به حال ندیدم. همیشه رویش حساب باز کردهام و همیشه هوایم را داشته است.

آن شب که پژو پارس خرید، قول داد که فردایش ما را ببرد به قول فرنگیها «پیک نیک». صبح فردای آن روز، من و مهدی و «الف.ح»، بقچه به دست، ایستاده بودیم دم در خانهشان تا چشممان به جمال پژو پارسش روشن شود. نمیتوانم بگویم شده بودیم عین ندید بدید ها؛ زیرا خودمان نمونۀ بارز ندید بدید بودیم. همین که خودرو را از در خانهشان آورد بیرون، نشستیم توی خودرو و درخواست حرکت کردیم.

میخواست ما را ببرد جایی که تابهحال نرفته بودیم. در خانهشان را که بست آمد و سوار خودرو شد. همان ابتدای امر همهمان یک ایه الکرسی خواندیم که توی راه یک حباب محافظِ بزرگ، اطرافمان باشد.

در راه میگفتیم و میخندیدیم و از دور هم بودن لذت میبردیم. انور از آن عشق ماشینهایی بود که تا کوچکترین پیچ و مهرۀ ماشینها را هم میشناخت! دست فرمانش هم که ماشاءالله فوق العاده بود. در زمینۀ خودرو یک بدی داشت و آن هم اینکه خیلی عقدهای بود.

این عقده ای بودن باعث شد که انور جان قصۀ ما را، وسط راه یکهو جو بگیرد و ول نکند. شروع کرد به گاز دادن و سبقت از راست. از آن دورها آقای پلیس مارا در حال سبقت غیرمجاز دید و کفگیر قرمز خودش را که رویش نوشته بود «ایست» را تکان داد. انور هم سرعتش را کم کرد و کنار ماشین آقای پلیس ایستاد.

آقای پلیس که مردی با موهای سپید و چهرهای مهربان بود، شروع کرد به نصیحت کردن انور و انور هم مدام توجیه میکرد. من با شنیدن حرف های آقای پلیس و انور یاد یک روز در دبیرستان افتادم. همان روز که محمدرضا توی زنگ ورزش دستش شکست و گریه کرد.

آن روز وقتی که از کنار محمدرضا رد شدم گفتم: «خب حالا خوبه دستت شکسته! اشکال ندره مهم ایه که تنت سالم باشه، بزرگ بشی یادت مره». به محض اینکه این را گفتم مدیر مدرسهمان نگاهی غضب آلود به  من کرد و دستم را گرفت و برد دم دفتر و گفت: «ما چند نفر بزرگتر اونجا داریم جوش میزنیم، نگرانیم که خدایی نکرده بچۀ مردم اوضاعش بد نباشه اونوقت تو مزه میپرونی؟». من هم که غرور داشتم، کوتاه نمیآمدم و هی توجیه میکردم. بعد از چند دقیقه دیدم مدیر کوتاه نمی آید و اگر همینطور ادامه یابد اوضاعم بدتر میشود. برای همین تصمیم گرفتم که بگویم: «آقا غلط کردم». همین را که گفتم مدیر گفت: «برو دیگه ازین غلطا نکنی.».

انور همانطور به توجیه ادامه میداد و آقای پلیس به نصیحت کردن. من وارد بحث شدم و گفتم: «جناب بوخّودا ای بنده خدا همی دیروز ماشین خریده، دستش تنگه! حالا ای دفه ره شما نادیده بیگیرن. ما قول مدم که ازی به بعد مواظب باشم که جوگیر نشه.». آقای پلیس باز هم نصیحت کرد و من دیدم اینگونه نمیشود ادامه داد. با خود گفتم پس تجربه چه فایده ای دارد؟ همینجا باید به کار آید دیگر! و گفتم: «جناب یَک کِلِمَه بُگُم؟» گفت: «بگو».

گفتم: «غِلَط کِردِم». این را که گفتم آقای پلیس همان حرف مدیرمان در آن روز را تکرار کرد و ما رفتیم پی تفریح مان.

جای تان خالی، خیلی هم خوش گذشت.

  • حسین...