رَقیم

HTML tutorial

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

صبح رفتم آرایشگاه که بعد از مدت ها موهای فَشِنَم را کوتاه کنم. از قضا موقع رسیدن من، یک پسر بچۀ چهار پنج ساله نشسته بود روی صندلی و آقای آرایشگر در حال کوتاه کردن موهایش بود و کودک هم در حال گریه.

باید کمی منتظر مینشستم که کار جناب آرایشگر با پسر بچه تمام شود. حالا مردم در چنین مواقعی گوشی اندروید خود را میآورند بیرون و تا موقعی که نوبتشان شود یک سری به کِلَنشان توی کِلَش آف کلنز میزنند. اما خب نشستم به تجزیه و تحلیل حرکات پدر و آقای آرایشگر در کنترل کردن پسر.

حربه های مختلفی را به کار بردند که جالب بود.

در دشت اول پدر یک جهش به سمت بقّالی (همان سوپر مارکت امروزی ها) زد و با یک عدد چیتوز موتوری در دستش برگشت. پسر که چیتوز را دید ساکت شد اما نمیدانم چه شد که دوباره شروع کرد به گریه و زاری و هی تکان دادن سرش. شاید بندۀ خردسالِ خدا فکر کرده بود که چیتوز موتوری به عنوان حقالسکوت چیز بی بهایی ست.

در دشت دوم پدر شروع کرد به قول دادن به پسرش. قول هایی از قبیل: «اگه ساکت بِشی فردا مُبُرُمِت مهدکودک اسمِتِ مینویسم، اگه ساکت باشی فردا بِرِت یَک چرخ (منظور همان دوچرخه است) مِخِرُم بری باهِش کیف کنی. اگه ساکت باشی... .»

نمیدانم چرا این قول های پدر در پسر اثری نداشت. مطمئنم اگر با این سن و سالم به من چنین قولهایی داده میشد ساکت که هیچ، مجسمه میشدم. شاید پدر بارها چنین قولهایی داده بود و عمل نکرده بود.

در دشت سوم جناب آرایشگر شروع کرد به تعریف از زشتی پسر که: «اَه اَه نِگا کو چِقَد زشتَه ای پسِرَه. بذار خوشکلت کنم که بری کیف کنیاز جناب آرایشگر بعید بود. آخر شما که تا به حال با چنین کیسهایی به وفور برخورد داشتید. چرا؟ بعد از این حرف جناب آرایشگر پسر نگاهی از غیظ به آن جناب انداخت و سر به زیر افکند و گفت: «مَن زشت نیستم.« (داخل پرانتز باید عرض کنم که کودکان امروز مشهد لهجه شان دارد از بین میرود. انگار همه شان تهرانیالاصل هستند، شاید پدر و مادر ها احساس میکنند اگر تهرانی و یا معیار حرف بزنند پدر و مادر بهتری هستند!)

در دشت چهارم جناب آرایشگر یک عدد شکلات از کمد مبارک بیرون آورد و به سمت پسربچه گرفت تا مگر آرام گیرد. لیکن اثر نکرد. در اینجا باید خدمت آن جناب عرض کنم: «آخر جناب آرایشگر، چیتوز موتوری اثر نکرد، شکلات آخر؟!»

اما دشت پنجمشان از آن نوع شاهکارها که فقط مخصوص ما ایرانی هاست، بود.

در دشت پنجم پدر رو به فرزند دلبندش کرد و گفت: «بیگی بیشین که اگه نشینی مُدُم ای آقا گوشاته بُبُرَّه.» چشمان پسربچه گرد شد و از توی آینه نگاهی وحشت آلود به من کرددر همان لحظه من هم شوکه شدم. نگاهم را از درون آینه به چشمان پسرک دوختم. به فکر فرو رفتم.

من هیچ وقت تا به حال به کودکان اخم نکردهام. همیشه آنها را دوست داشتهام و توسط آنها دوست داشته شدم. حالا چطور میتوانستم برای او نقش یک هیولا را بازی کنم؟

بدون اینکه فکر کنم بنده ی خدا، پدر، ممکن است ضایع شود لبخندی نثار کودک بیچاره کردم و گفتم: «اسمت چیه؟» گفت: «عباسی.» گمان کردم فامیلش را میگوید اما پدر گفت: «بچه جان بُگو امیرعباس.» عرض کردم: «به به چی اسم قِشَنگی دِری.کلاس چندمی؟» (میدانستم مدرسه نمیرود، ولی میخواستم بحث را باز کنمگفت: «مدرسه نمیرمگفتم: «خب اشکال ندره. تو هم بعدا مری مدرسه.مثل همه ی آدما. مدرسه دوست دری بری؟» گفت: «آره دوست دارم.»

در حین گپ و گفت صمیمی ما، جناب آرایشگر هم از فرصت استفاده کرد و کارش را از سر گرفت. حدودا یک ربعی با پسربچه از زمین و زمان گپ زدم که کار جناب آرایشگر تمام شود. وقتی که کار جناب آرایشگر تمام شد ما رسیده بودیم به بحث شیرین و دل انگیز دوست دارید در آینده چه کاره شوید. ولی پدرش حرفم را قطع کرد و نگذاشت که شغل مورد علاقۀ پسرش را بفهمم و گفت: «خب عباسی، نگا کو موهات چقد خوشکل شده؟»

پسر با دیدن موهایش چشمانش گرد شد و گریه اش را از سر گرفت... .

پسر، چی توز موتوری به دست، گریه کنان رفت و من روی صندلی آقای آرایشگر به این فکر میکردم که چرا باید برای کنترل کردن فرزندانمان از دیگران غول بسازیم؟ چرا باید آنها را از دیگران بترسانیم؟ چرا به جای ابزار قرار دادن فکر و اندیشه، فرزندانمان را اجتماع گریز کنیم و چرا... .

  • حسین...

پدر خدابیامرز بنده روحانی بود. حدود چهل و پنج شش سال پیش پدر گرامی بعد از اتمام تحصیلات از نجف مستقیم می آید اینجا و دقیقا وسط بیابان خدا می ایستد. دستش را میگذارد روی پیشانی اش و نگاهی به این طرف می اندازد. نگاهی هم به آن طرف که جانب انصاف را رعایت کرده باشد. وقتی بنی بشری را اینجا نمیبیند بقچه اش را میگذارد روی زمین و تصمیم میگیرد که زان پس همینجا ساکن شود. از آن موقع تا حالا این بیابان خدا خیلی تفاوت کرده است. حالا اینجا دیگر جزو شهر است؛ اگر چه که در نقشه نیست ولی خب میگویند شهر است دیگر.

پدر خدابیامرز بنده سالها در این مکان ساکن بود و برای مردم این محله مورد احترام. فعالیتش هم هیچ موقع قطع نمیشد. از کلاس درس گرفته تا امور کفن و دفن اموات محله همه مربوط میشده است به پدر گرامی. نصف پیرمردهای محله مان میگویند که زیردست پدر خواندن و نوشتن را یاد گرفته اند. عده ی اندکی هم که قرآن خواندن بلدند میگویند که این کار را نیز از آن بزرگوار فراگرفته اند. تمام حساب و کتاب محله نیز با پدر بوده است. آورده اند که نامه های مکرر پدر من بوده است که شهرداری را مجاب کرده این محله را آسفالت کند. نیز رسیدن آب و گاز و برق به این محله، البته که در برنامه ی خود شهرداری بوده است، ولی نامه های پدر من روند آن را تسریع کرده است.

بعد از فوت آن بزرگوار اما خلا بزرگی در محله احساس میشود. چرا که هر کسی که مرا بعد از مدتی میبیند سوال میکند: «پسرحاجی از آخر شیخ شدی یا نه؟» من نیز با لبخندی بحث را میپیچانم. سپس آن فرد بحث را چالشی تر میکند: «پس کی شیخ میشی؟» من نیز لبخند محکم تری میزنم. از آنجا که اصولا دوستان ما در محله مان پافشار هستند بحث را به نقاط حساس میکشانند: «ولی تو باید بری شیخ بشی!» اینجاست که دیگر ذهن پیگیر من دنبالۀ مسئله را میگیرد و میگویم: «خب حالا که نشدیم.ما سعی کنیم آدم باشیم کلاهمون رو میندازیم هوا.» دوستمان هم که بعد از مدت ها گوشش به نوای ما روشن شده گل از گلش میشکفد و دلیل این حرفش را میگوید: «مرد حسابی تو اصلا ساخته شدی برای شیخ شدن.» من هم باز لبخند همیشگی را میزنم و پس از خداحافظی میروم پی کارم. جالب است که بدانید این سخنان ثابت است و برای افراد متفاوت، فرقی نمیکند.

بعد از آن خدا بیامرز دیگر دوستانمان در محله سوالات شرعی شان را نه از روحانی محل بلکه از حقیر میپرسند. کلاس های مختلف برای فرزندانشان بر عهده ی من است. نامه نگاری های محله هم گردن حقیر است. بنده هم که زبان«نه»گفتن به دوستان را ندارم سربه زیر به تمام اوامر چشم میگویم. اگر انصاف را نخواهیم دور بزنیم احترام و عزت پدر نیز به من رسیده است.

دیشب اما مسئله کاملا متفاوت شد. مادر گرامی آمد و گفت: «برو ببین شخص همساده چی میگه؟!». من هم بلند شدم و رفتم که ببینم شخص همساده چه میگوید. رفتم پیش شخص همساده و سر کج کردم و گفتم: «بله؟بفرمایید! در خدمتم.» گفت: «ببین یک مستاجر قراره بیاد خونمون بیا و برو همه جای خونه رو نشونش بده و بعد قول نامه بنویس و بگو که اگر بعد از یک سال کوچکترین آسیبی به خونه بزنن باید جبرانش کنن، توی قول نامه هم بنویس.»

جلوی شخص همساده که سرم پایین بود اما توی تخیلم سرم را بالا گرفتم و آهی کشیدم و به پدر گفتم: «دیدی پدر؟ پسرت جا پای تو که هیچ، از تو فراتر گذاشت. بنگاهی محل هم شدم.»

  • حسین...

امروز بیکاری زده بود به سرم. از همان‌هایی که حتی باعث می‌شود یک مرد بلند شود برود به گلدان‌ها آب بدهد! من اما چون زیاد بیکار شده بودم، علاوه بر آب دادن به گل‌ها تصمیم گرفتم سری به آرشیو عکس‌هایم بزنم. آرشیو عکس‌ها که می‌گویم گمان نکنید عکس‌های خودم است! عکس‌های دوستان است که من هم دارمشان.*

ما بین عکس‌ها یک عکس توجه‌ام را جلب کرد. عکسی با حضور همۀ بچه‌های کلاس دوم دبیرستان و معلم ادبیات‌مان آقای علیجانی (که امیدوارم هرکجا هست شاد و سربلند باشد). خودم که در عکس نبودم ولی محض دلخوشی بالای عکس نوشته بودم «عکاس: حسین مداحی». نگاهی به چهره دوستان انداختم و به این فکر کردم که الان هرکدام‌شان در کدام گوشه از این کره خاکی (مشهد) مشغول زندگی ست!؟ یکی یکی نگاه‌شان می‌کردم و با دیدن هرکدام لبخندی بر روی لبم می‌نشست.

به عکس حمیدرضا که رسیدم ناگهان اخم کردم و انگار که واقعا روبه رویم باشد ترش رو شدم. حمیدرضا همیشه یک جوری بود. هیچ‌وقت، هیچ‌کس آدم حسابش نمی‌کرد و چون من به همه احترام می‌گذاشتم، او به من اعتماد داشت و می‌دانست مانند بقیه، توی جمع ضایع‌اش نمی‌کنم. برش می‌داشتم می‌بردمش کتابخانه که درس بخواند، هرهفته زنگ ورزش همیشه توی تیم خودم می‌بردمش، سر امتحان به او امداد غیبی می‌رساندم و... . حمیدرضا همیشه می‌گفت که می‌خواهد برود و خلبان ارتش بشود. بچه‌ها هم همیشه می‌گفتند مگر بروی سوار خرمگس بشوی و فرمان بدهی! حمیدرضا به معنای واقعی کلمه خنگ بود. هوش و استعدادش به صفر میل می‌کرد. چاق بود. همیشه هم رفتارش به قدری محترمانه بود که لج همه را در می‌آورد. مانند مادری مهربان هوای همۀ بچه‌ها را داشت. خب طبیعتا به معلم‌ها هم احترام می‌گذاشت و چنین افرادی همیشه منفور بوده و هستند.

گمان نکنید که من از او خوشم می‌آمد ها. نه، هرگز! من فقط عادت داشتم که با همه رفتاری خوب داشته باشم. مسخره‌اش نمی‌کردم و مقداری حس ترحم هم قاطی شده بود. وقتی که نگاهم از تک تک بچه‌ها گذشت. فکری به سرم زد. یک بار دیگر هم نگاهی به چهره بچه‌ها انداختم ولی این‌بار سرنوشت‌شان را در ذهنم مرور کردم. به جز سه چهار نفر از سرنوشت بقیه اطلاع داشتم. از کلاس بیست و پنج نفری، هشت نفر ترک تحصیل کردند و رفتند پی زندگی‌شان و احتمالا الان دارند آش می‌خورند! از هفده نفر باقی مانده ده نفرمان پشت کنکور مانده‌ایم و سه نفر رفته‌اند دانشگاه! حالا این‌که چه رشته‌ای خدا می‌داند، اسم رشته‌های‌شان سخت است! چهار نفر را نمی‌دانستم چه شده‌اند که حمیدرضا یکی شان بود. با جناب مهدی تماس گرفتم و جویای احوال حمیدرضا شدم؛ با خود گفتم شاید ایشان از احوال حمیدرضا اطلاع داشته باشد. جناب مهدی گفت صبر کن خبر می‌دهم. من هم صبر کردم و چند دقیقه بعد جناب مهدی تماس گرفت و داستانی تعریف کرد که چکیده‌اش این است:

«حمیدرضا الان در دانشکده افسری ارتش در حال تحصیل می‌باشد، وزنش از 120 کیلو به 70 کیلو کاهش یافته و شاگرد اول دانشکده‌شان هم هست. شنیده ام که برای تعطیلات نوروز قرار است که بیاید مشهد، رمز موفقیتش را که پرسیدم به شما هم اطلاع می‌دهم.»

============

* من از کودکی به قدری بدعکس بودم که ترجیح می‌دادم در عکس‌ها حضور نداشته باشم.

  • حسین...
دیروز بنابه دلایلی مجبور شدم بروم تلگرام تحت وب راه اندازی کنم و با استفاده از رایانه ی شخصی ام به شبکه ی تلگرام متصل شوم. بعد از اتصالم به تلگرام با یک فضای جدید رو به رو شدم. فضایی که هرشخصی را گیج میکرد. هیچ چیز نبود. به هیچ چیز دسترسی نداشتم. مات و مبهوت به نمایشگر خیره شده بودم و به این فکر میکردم که چطور شخص مورد نظر را جستجو کنم! بعد از چند دقیقه خیرگی یکی به من پیام داد و سلام کرد. شخصی به نام... خانم.حالا این خانم کی بود؟ من از کجا باید میفهمیدم؟ بعد از سلام کردن هم فورا از دسترس خارج شد. کمی به این طرف و آن طرف کُخ* ریختم که شاید بتوانم روشی برای جستجوی فرد مورد نظر پیدا کنم. وقتی روی اسم... خانم کلیک کردم نگاهم به شماره ی تلفن آن خانم افتاد و متوجه شدم که آن خانم خواهر بنده است که از اتاق آن طرفی عرض ادب کرده است!
دقایقی گذشت و باز به خیرگی ادامه دادم. این بار شخص دیگری به نام مهدی عرض ادب کرد! کماکان من بر این باور بودم که باید به این طرف و آن طرف کُخ بریزم تا شاید راهی پیدا کنم. عرض سلام مهدی نام را جواب دادم و روی اسمش کلیک کردم و این بار شماره ای ندیدم. جناب مهدی هم شروع کرد به بد و بیراه گفتن. حالا نگو کی بگو؟ آنقدر بد و بیراه گفت و من همچنان نظاره گر یکه تازی آن جناب بودم. دقایقی گذشت و چون جوابی از من دریافت نکرد از حرص کار را به تصاویر مستهجن کشید. به تصویر مستهجن دوم نرسیده بود که تصمیم گرفتم هنوز اقدام بعدی را شروع نکرده کاری بکنم. کُخی چند ریختم و دیدم گزینه ای را زیبا!(delete chat) بعد از سالها احساس کردم که زبان انگلیسی را دوست دارم. فورا آن گزینه را زدم. اما باز با تصاویر مستهجن رو به رو شدم. کُخی بیشتر ریختم و دیدم گزینه ای را زیباتر!(block user) اینبار دیگر احساس کردم زبان انگلیسی جزئی از وجود من است.
روی آن هم کلیک کردم. بعد از دقایقی دوستان یکی پس از دیگری می آمدند و عرض ارادت میکردند!
خلاصه اینکه از دوستان کمک گرفتم و نحوه ی جستجوی افراد را یاد گرفتم و به امل خویش رسیدم. اما داستان جناب مهدی هنوز ذهنم را به اشتغال وا داشته بود. چیزی به نام آیدی که من از آن جناب داشتم را با دوستان به اشتراک گذاشتم و نام و نشان وی را جستجو کردم.
آری. او همانی بود که حتی لحظه ای به ذهنم خطور نکرده بود! ظاهرا با آن شماره ای که من در گوشی ام آن را ذخیره نداشتم خواسته بود مرا اذیت کند.
همان جناب کلش باز!همان جناب... . افسوس، افسوس که سالها دوستی اجازه ی شکستن حرمت نان و نمک را به من نمیداد وگرنه بلایی به سرش می آوردم که سوسک های خانه مان برایش سیاه بپوشند.
خب این داستان مرا به گذشته ها برد. گذشته هایی که بروز چنین رفتاری از این جناب احتمالا به آن زمان ها بر میگردد.
امروز قبل از نگارش این متن مروری در خاطراتم داشتم. بعد از چند دقیقه ای به نتایج جالبی رسیدم که جالب دانستم آن را با شما به اشتراک بگذارم.
به این ترتیب نگاه کنید:(از بزرگ به کوچک)
مصطفی>مجتبی>رضا>حقیر(آقاحسین)>جناب مهدی>جناب کیشمیش>جناب ایش ایش
مصطفی برادر رضا و پسر دایی مجتبی است.مصطفی شخصی ست کاملا خلاق، با شعور و محترم. اما گاهی با شعور ترین افراد هم کارهایی نسنجیده انجام میدهند که قابل توجیه نیست.
مصطفی رسمی را بنیان گذاشت که هنوز ادامه دارد. رسم از این قرار بود: «هرکسی که از من کوچکتر است اگر خدای ناکرده جلو تر از من از درگاهی رد شود با پس گردنی ای پذیرایی میشود.»
چشمتان روز بد نبیند مجتبی به قدری از مصطفی پس گردنی خورد که الان بنده ی خدا در آلمان به مجتبی گردن پرانتزی معروف است.
مجتبی نیز باید عقده اش را جایی خالی میکرد دیگر! و چه کسی اصلح تر از برادر مصطفی، رضا. رضا هم به اندازه ی مجتبی که از مصطفی، از مجتبی کتک خورد(بیان ساده تر:مجتبی رضا را آنقدر پس گردنی زد که پس گردنی هایی که از مصطفی خورده است تلافی شود).
حقیر هم که همیشه ارادتمند دانشجوی پزشکی کنونی(رضا) بوده ام به قدر کفایت از ایشان پس گردنی خوردم.
من هم این رسم را روی جناب مهدی پیاده میکردم و کلی هم کیف میکردم؛ زیرا مواقعی که حواسش جمع بود صبر میکرد که من از درگاه رد شوم و سپس او رد شود. و این چرخه ادامه داشت تا آخر... .
من ریشه ی این فسق و فجور جناب مهدی در دنیای مجازی را، در دنیای واقعی میبینم.
بدین دلیل که وی هیچگاه در دنیای واقعی جرئت جسارت به حقیر را ندارد، این عقده ها در وی تلنبار شده و ناگاه در فضایی به نام فضای مجازی سرریز کرده است.
از این داستان چند نتیجه میگیریم:
1.یک دیوانه سنگی به چاه می اندازد که ده ها عاقل نمیتوانند آن را از چاه در بیاورند. آخر این چه رسمی بود که خلق کردی مصطفی جان! قربان شعور بالایت بشوم.
2.خودم کردم که لعنت بر خودم باد! آخر ای آقا حسین بی تدبیر! چرا عاقل کند کاری که باز آرد به کنعان غم مخور؟! زین پس حواست را جمع کن اگر موضوعی ناراحت شدی بدان و آگاه باش که دیگران هم ناراحت میشوند! به خدای احد و واحد این آخرین ضرب المثل در این شماره است: آنچه را برای خود میپسندی برای دیگران هم بپسند و آنچه را برای خود نمیپسندی برای دیگران هم نپسند.(میدانم این حدیث بود)
3:مادران و پدران دور اندیش! در راستای جلوگیری از انحراف فرزند دلبندتان رفتار وی در دنیای مجازی را هم کنترل کنید لطفا!
4:ای جنابان مهدی ها! گیرم شما به موضوعی علاقه مند باشید! این دلیل نمیشود که آن را به کسی تحمیل کنید. آهای جنابان! گیرم شما به آن تصویر علاقه ی وافری دارید، چرا بنده را هم مثل خودتان پنداشته اید؟
5:همیشه خاطره هایتان را ثبت کنید. بی شک بدون ثبت خاطراتم هرگز نمیتوانستم ریشه ی این بی شعوری را پیدا کنم.
6:سعی کنید از کنار چنین موضوعاتی به سادگی نگذرید. ممکن است در گذشته اشتباهی را مرتکب شده باشید که لازم است از آن درسی بگیرید. موضوع را به دقت واکاوی کنید و آنچه را باید یاد بگیرید، یاد بگیرد.
--------------------------
*کخ=در لهجه ی مشهدی به معنای تمام حشرات.همه ی انواع حشره را شامل میشود.در اصطلاح به معنای ور رفتن.
  • حسین...

خیلی کم پیش می آید که با دوستانم بروم حرم. با خانواده که اصلا حرفش را هم نزنید. نود درصد مواقع تنها میروم.

خدا رحمت کند پدرم را که برای مهاجرت مشهد را برگزید. نمیدانم اگر حرم نمیبود اوقات دلگیری را در کدام گوشه از این شهر باید سر میکردم؟

خدا رحمت کند پدرم را که تا هجده سالگی تنها دلیل گریه ام کتک هایی بود که از آن بزرگوار میخوردم. خدا رحمتش کند که وقتی اسم حرم می آمد حاضر بود دنیا را به پایم بریزد و حتی چند باری هم به بهانه ی رفتن به حرم از او پول گرفتم و خرج گیم نت کردم!

نوستالژی من موتور گازی نیست. نوسالژی من بستنی دو قلو نیست. نوستالژی من تلویزیون سیاه و سفید نیست. البته شاید اینها هم کمی ما را به یاد قدیم ها بیاندازد، اما نوستالژی اصلی من شلوار کردی هایی ست که یک عکس پلنگ یا ببر رویش نقش بسته است. با این شلوار کردی ها خیلی حرم میرفتیم. آن زمان به نگاه مردم اصلا توجهی نداشتیم و هرکسی ما را میدید حتما توی ذهنش ما را دله دزد هایی تصور میکرد که از پایین شهر آمده ایم تا جیب آنها را بزنیم و شاید هم به ما که میرسیدند جیب هایشان را هم محکم تر میگرفتند.

یک روز با خواهرم دعوا کردم، یک دعوای ساده. با لگد به سمت شکمش زدم ولی خب او خود را عقب کشید و لگد من چندان ضربت محکمی برای او در پی نداشت. پدر که آمد خواهرم برای اینکه مرا ادب کند خود را به موش مردگی زد و گفت که دکتر لازم است و شکمش خیلی درد میکند. پدر من هم نه از اینکه دلش برای دخترش بسوزد(زیرا دختر زیاد داشت)بلکه از روی گرانی پول دکتر و... آمد توی کوچه و مرا چنان کتکی زد که مگو و مپرس. به کلی جلوی دوستانم ضایع شدم!

با همان شلوار کردی مارک دار!و پیراهن چرکین و پاره شده راه قهر را در پیش گرفتم و عزم حرم، تنها مامن آن روزهایم را کردم. به هر روشی که بلد بودم متوسل شدم که بروم داخل اتوبوس و بلیط را پرداخت نکنم (در حالی که چند تای آن در جیبم بود). اول زیر آبی رفتم ولی خب راننده ی اتوبوس زرنگ بود و مچم را گرفت. سپس با نگاهی ملتمسانه به او حالی کردم که من بلیط ندارم و خواهش میکنم که مرا تا جایی ببر. از آخر هم سوار اتوبوس شدم.

توی اتوبوس روی این صندلی ها که رو به روی هم هستند نشستم و با پاهایم مدام تاب تاب عباسی بازی میکردم. نمیدانم چطور شد که دمپایی ابری آبی ام ناگاه از پایم در امد و به صورت پیرمرد روبه رو برخورد کرد. چنان کتکی خوردم که فراموش نخواهم کرد.

احتمالا پیرمرد هم تا الان مرده است. خدایش بیامرزد.

آن زمان اتوبوس ها تا میدان شهید گمنام(مقدم) بیشتر نمیرفتند و از آنجا تا حرم را که حدودا یک ربع راه بود را باید پیاده میرفتیم. وقتی به مقدم رسیدیم به سرعت از اتوبوس پیاده شدم و با چشمانی گریان به سوی حرم راهی شدم. نمیدانم چرا ولی نگاه ترحم آمیز و بعضا گریزنده ی مردم اصلا مرا آزار نمیداد.

زیارت آن روز خیلی فرق میکرد. گویا من تنها فرد متفاوت در حرم بودم. فردی که با همه فرق داشت. البته که حرم هم با همه جا فرق داشت. به نظر شما آیا اگر من به ملاقات رئیس جمهور میرفتم مرا میپذیرفت؟

بعد از زیارت و کلی گریه کردن راه کوچه پس کوچه های آنور حرم یعنی خیابان امام رضا را پیش گرفتم. همینطور میرفتم. سرم پایین بود، شاید به کثیفی کف پیاده رو نگاه میکردم. آن زمان سنگ فرش نبود. گمان کنم آسفالت بود. دقیق یادم نیست. بعد از کلی راه رفتن بالاخره خسته شدم و البته گرسته. گوشه ای نشستم. درست جنب یک بستنی و آبمیوه فروشی.

با دمپایی های آبی و ابری ام بازی میکردم که از عرق پاهایم و خاک خیابان درونش گل درست شده بود! گه گاهی سرم را بالا می آوردم. یک بار دیدم که یک زن و مرد خارجی با یک پسر هم سن و سال من جلوی بستنی فروشی ایستاده اند و دارند بستنی میخرند. پسرک به من خیره شده بود.

آن روز ها خیلی از بچه پولدار ها بدم می آمد و هر وقت یکی از آنها را میدیدم دلم میخواست که بزنمشان. نمیدانم چرا! اما احساس میکردم که این یکی فرق میکند. وقتی که پدرش بستنی او را به او داد کمی جلوتر آمد و بستنی خودش را به من داد!

از تعجب دهانم باز مانده بود. نمیدانستم چه بگویم. در ذهنم همه چیز میگذشت. احساس بدی داشتم که یک بچه پولدار خارجی به من ترحم کند. میخواستم بستنی را توی صورتش بکوبم ولی دلم چیز دیگری میگفت. این پسر نه از روی ترحم بلکه از روی احساس دیگری بستنی خودش را به من داد.

پدرش با تعجب او را به نظاره ایستاده بود! چیزی نگفت و یک بستنی دیگر برای او خرید. من آن زمان تازه جدول ضرب را حفظ کرده بودم و تنها چیزی که از خارج و خارجی میدانستم همان قرآن بود که از دوران مهد قرآن یاد داشتم. شنیده بودم که خارجی ها برای تشکر میگفتند تنک یو! گفتم تنک یو! چنان پوزخندی زد که از خجالت آب شدم رفتم درون زمین. متوجه شدم که تمام انگلیسی را بردم زیر رادیکال!

به من گفت:«عیبی ندارد کم کم یاد میگیری.»

داشتم از تعجب شاخ در می آوردم، مگر میشود یک پسر خارجی فارسی بلد باشد؟

پدرش از من پرسید: ببینم پسر جان میدونی پارک ملت کجاست؟

جل الخالق! پدرش هم فارسی بلد است!

تذکر داد: «با شمام،میدونی پارک ملت کجاست؟»

گفتم: «ها مِدِنُم»

گفت: «میشه بگی چجوری میشه رفت اونجا؟»

گفتم: «مو بیکارُم اگه دلتان مِخه مِتِنُم باهاتان بیام و نشون بُدُم.»

آن روز اولین باری بود که یک فرد خارجی به غیر از اعراب را میدیدم. توی پارک با عباس خیلی حرف زدیم و خیلی دوست شدیم. اگرچه خیلی از حرف هایم را متوجه نمیشد ولی دوست های خوبی برای هم بودیم.

آن روز اولین باری بود که کسی مرا به قهوه دعوت میکرد. البته آخرین بار هم بود! و من از ترس این که نتوانم قهوه بخورم درخواستشان را رد کردم و چایی را ترجیح دادم.

آن روز اولین بار بود که کسی بدون چشم داشت به من محبت میکرد(به غیر از مادرم).

هنوز هم گاهی در یاهو آنلاین میشود. تقریبا هر دو سه ماه یک بار. شماره ی منزلمان را هم دارد. تا به حال سه بار به مشهد آمده اند. میگوید در مشهد احساس راحت تری نسبت به لندن دارد. هنوز هم با هم دوستیم و شاید باز هم همدیگر را ببینیم. هنوز هم به سر و وضع روز اول من میخندد و مسخره ام میکند.

  • حسین...

از وقتی که یادم می آید مادر و پدرم هر دو خر و پف های شدیدی داشتند. درست است که خانه مان بزرگ است اما جمعیت مان هم به همان اندازه زیاد! خانه مان اتاق اتاق بود اما در هر اتاق سه چهار نفری میخوابیدیم. اوایل شش نفر در یک اتاق میخوابیدیم، اما خب اواخر که چند نفر از خواهران و برادرانم به خانه ی بخت تشریف برده بودند، چند نفرشان به خارج از کشور و چند نفرشان به خارج از شهر خانه خلوت شده بود و ما فرصتی برای دیده شدن داشتیم و نیز جای راحت تری برای خوابیدن!

دو سال آخر را من و پدرم با هم در یک اتاق میخوابیدیم. درست مانند حرف T، پدر به صورت قسمت افقی حرف و من به صورت قسمت عمودی حرف. گاهی شب ها سرم را محکم به بالشت میکوبیدم که خدا یک کاری کند که پدرم خر و پفش تمام شود! اما بعضی از شب ها که خر و پف نمیکرد آرزو میکردم که خر و پف کند.

شب هایی که خر و پف نمیکرد گاهی گوش هایم را تیز میکردم که صدای نفس کشیدنش را بشنوم و وقتی که میشنیدم و یا حتی پدر غلطی روی تشک میزد خیالم راحت میشد. آن اوایل خیلی با خر و پف پدر مشکل داشتم اما خب اواخر از خدایم بود که خر و پف کند.

خر و پفش را دوست داشتم!

پدر همیشه زود میخوابید، یک شب ساعت یازده شب رفتم درون اتاق که اقدام کنم خوابیدن را! هیچ صدایی از پدر بلند نمیشد! همه چیز ساکن و ساکت بود. به آرامی گوشم را بردم به طرف صورت پدر که اثری از حیات را از او پیدا کنم و خیالم راحت شود. درست لحظه ای که گوشم به نزدیکی دهانش رسید ناگاه گفت: «چیه؟چی میخوای؟»

درست است که دو متر به عقب پریدم و در آن ظلمات که هیچی دیده نمیشد تمام اسباب و وسایل را شکستم، اما خب در عوضش خیالم راحت شد!

بعدا، یکی از همسایه ها به مناسبت تمام شدن سربازی پسرش اهالی محل را دعوت کرده بود و شامی مفصل به آنها داد.

پدر و مادر بنده هم در همان مهمانی شرکت کردند و پدر با آبگوشت چربی که خورده بود دلی از عزا در آورد و سلام کرد سالی یک بار آبگوشت خوردنش را! شب هم صدای ناز خر و پفش تمام فضای خانه را پر کرده بود! اما صبح هرگز بیدار نشد و دیگر صدای خر و پفش در فضای خانه نپیچید.

حالا دلم خوش است به صدای خر و پف نازنین مادرم کهخدا سایه اش را بالای سرمان نگاه دارد!

آمین

  • حسین...