قالب رضا قالب رضا

رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

از صبح به محض بیدار شدن از خواب تا شب دقیقا چند لحظه قبل از خواب هم اتاقی ها با موسیقی میگذره.

حتی موقع صحبت کردن با همدیگه هم موسیقی دارن. موقع غذا خوردن، موقع چای خوردن، موقع درس خوندن، موقع فکر کردن و... .

واقعا حزن آوره.

  • حسین...

این‌که این روزها، تا گوشیم را باز می‌کنم، پیام‌های ‌حلال کنید، فردا عازم هستیم، نائب الزیاره هستیم، روبه‌روی بین الحرمین هستیم و را می‌بینم

این‌که تلوزیون را روشن می‌کنم، یک کانال کنار قدم‌های جابر، یک کانال مستند زائرانت، یک کانال از شور و شوق نوکر‌ها و خدمت گزارانت و را می‌بینم

این‌که هر‌که را می‌بینم مشغول بستن بار سفرش هست و کوله‌اش را لب ‌به لب پر کرده است

این‌که نمی‌شود مردمی را با زبان‌های گوناگون ببینم که با اشاره با هم حرف می‌زنند

این که نمی‌شود بین موکب‌ها، خستگی را از جانم بیرون کنم

این‌که نمی‌شود از هوای بین ستون‌هایت استشمام کنم

این‌که نمی‌شود چایی‌های پر رنگ بین راهی‌ت را بخورم

این‌که پاهایم لیاقت ندارند در سرزمینت قدم بگذارند

این‌که دست‌هایم  به شش گوشه‌ات نمی‌رسد

این‌که چشم‌هایم لایق دیدار قبه‌ات "ادخلو ها بسلام آمنین" نیست

این‌که امسال کنار بهترین زائرت هم ‌قدم نیستم

این‌که نمی‌توانم از نزدیک سلامت کنم

سخت‌ترین لحظه‌های نفس کشیدن زائر جامانده‌ات است

که باید از دور سلامت کند و فقط با تصورش، پا در حرمت بگذارد! 


نویسنده: مریم سادات ترویج

  • حسین...

این روز ها

این روز های عجیب

این روز های شلوغ و پر از دلهره


بین خودمان بماند!

گاهی وقت ها به سرم میزند که زیر همه چیز بزنم و بدو بدو فرار کنم...


منبع: دختری زیر درخت انار

  • حسین...

چند وقت پیش یک شب با رضا توی محله مان در حال قدم زدن بودیم و از هر دری با هم حرف میزدیم. بحث پیچید و پیچید تا اینکه رضا گفت اگر چهار خواسته ات حتما محقق شود چه چیز میخواهی؟! این را که گفت کمی فکر کردم و چند چیز آمد توی ذهنم.

گفتم اولین چیزی که میخواهم یک جعبه ابزار کامل است که تویش هم آچار شلاقی و هم آچار کلاغی داشته باشد. دومین چیزی که میخواهم خفن ترین سیستم دنیا است که بتوانم هم تویش خفن ترین بازی ها را انجام بدهم و هم بتوانم خفن ترین نرم افزار ها را داشته باشم. سومین چیزی که میخواهم یک عدد دوچرخه لاکچری و خفن است که با آن بتوانم هرکجا که دلم خواست بروم و هر وقت هم که مشکلی برایش پیش آمد با جعبه ابزارم درستش کنم. چهارمی را هم نمیخواهم. باشد برای خودت.

بعد گفت ببین چرا اینها را میخواهی؟! کمی که فکر کردم دیدم تمام اینها عقده های درونی من از کودکی هستند. من از همان پنج، شش سالگی که دوچرخۀ حسن را دزدکی سوار میشدم و میخوردم زمین و راندن دوچرخه را یاد میگرفتم حسرتِ داشتنِ یک دوچرخه را داشتم. بعدها که بزرگتر شدم، در دوران دبستان که همۀ رفقایم دوچرخه های خفن و مدل بالا سوار میشدند، من یک دوچرخۀ کهنۀ درب و داغان سوار میشدم و باز هم حسرتِ داشتنِ یک دوچرخۀ خوب را داشتم. بعدها؛ در دوران راهنمایی برادرم برایم یک دوچرخه از یکی از بهترین انواع موجود خرید و حدودا هفت هشت سالی با آن دوچرخه در خیابان های مشهد پادشاهی میکردم، ولی خب آن دوچرخه هم آنقدر خراب شد که کم کم جایش را در دلم از دست داد و باز هم حسرتِ داشتن یک دوچرخۀ خفن تر را داشتم. نمیدانم، شاید اگر خفن ترین دوچرخه دنیا را هم میداشتم و حسرت و عقده ای در دلم نمی ماند، باز هم طمع دست از سرم بر نمیداشت و من برای داشتن یک دوچرخه بهتر خیلی تلاش میکردم.

عقدۀ داشتن یک جعبه ابزار کامل و مخصوصا آچار شلاقی و همچنین کلاغی، بر میگردد به کل دوران دوچرخه داشتنم که همیشۀ خدا مشغول سر و کله زدن با آنها بودم. خیلی وقت ها به خاطر نداشتن ابزار لازم بیخیال تعمیر میشدم و کار را در وسطش رها میکردم و دوچرخۀ بی جان را میبردم دوچرخه سازی و کلی پول میدادم که تعمیرش کنند. حیف آن همه پول که اگر ابزار میداشتم میتوانستم هزاران هزار بستنی بخرم و بخورم!

عقده و حسرتِ داشتن خفن ترین سیستم دنیا را هم که فکر کنم کل جوان های این دوره و زمانه داشته باشند و نیازی به توضیح در موردش نباشد. ولی خب خوب که فکر میکنم میبینم احتمالا تا ابد همین حسرت ها را داشته باشم و این آرزوهای کوچک اولین آرزوهایی باشند که به محضِ شنیدن کلمۀ آرزو به ذهنم برسند.

  • حسین...

آدم وقتی هرازگاهی می آید و وبلاگ دوستان را میخواند هوس میکند کمی بنویسد. این کمی نوشتن شاید وقت و انرژی از آدم نگیرد؛ ولی تا دلتان بخواهد حوصله میخواهد! من آدمی هستم که در هر شرایطی نمیتوانم بنویسم. قبلا مینشستم توی اتاق و گاهی با یک آهنگ آرام شروع میکردم به نوشتن ولی الان، توی خوابگاه شرایط برای نوشتن مهیا نیست. یکی صدای آهنگش را زیاد میکند، یک دستش را میکند توی دماغش و بعد میمالد به تُشَکَش و یکی هم مهمان دعوت میکند. سفره همیشه وسط اتاق پهن است و هوا هم بس ناجوانمردانه گرم است!

داشتم از نوشتن مینوشتم؛ باید بگویم اینکه یک نفر بیاید و بخواهد از خاطرات خوابگاه و یا دانشگاه بنویسد باید خیلی کار سختی باشد. خیلی ها این شرایط را تجربه کرده اند و خیلی ها هم شرایط مشابه را، بنابراین ممکن است کلیشه شود و وقت هدر دادن. وقت زیاد دارم برای هدر دادن ولی خب دوست ندارم وقتِ خواننده ام مثل وقت خودم بیهوده هدر شود، برای همین زیاد در این مورد نمینویسم. شاید بعدها اگر موقعیتی استثنائی پیش آمد و قابل نوشتن بود نوشتم.

نوشتن این روزهایم خلاصه شده در نوشتن جزوه و حساب و کتابِ اینکه امروز صبحانه 2500 تومان شد یا 2400 تومان؟ فکر کردنِ این روزهایم خلاصه شده در فکر کردن به مسئلۀ تعداد غیبت ها در دانشگاه و تعداد کارهای عقب افتاده سر کار. راه رفتن این روزهایم خلاصه شده در راه رفتن از ایستگاه اتوبوس تا دانشکده و از دانشکده تا ایستگاه اتوبوس. خوراکِ این روزهایم هم خلاصه شده در غذاهای تکراری و البته خوبِ سلف دانشگاه.

بگذریم، این که نمینویسم دلیلش این است که اینجا شرایطش فراهم نیست. شاید هر از گاهی بلند شدم و رفتم توی کافی نتی، پارکی، کافی شاپی (البته تنها)، چیزی و شروع کردم به نوشتن و یک یادداشت خوب از خودم در کردم.

  • حسین...

صحیفۀ سجادیه، نیایش سی‌ام

«دعای آن حضرت است در یاری خواستن بر ادای وام»

بار خدایا، درود بفرست بر محمد و خاندان او و مرا عافیت بخش از وامی که بدان چهره‌ام دژم شود و خاطرم پریشان گردد و فکرم پراکنده ماند و تلاش من در ادای آن به دراز کشد.

خداوندا، به تو پناه می‌آورم از اندوه وام‌داری و اندیشه آن ودل‌مشغولی برای آن و بی‌خوابی کشیدن در غم آن. پس درود بفرست بر محمد و خاندانش و مرا از وام در پناه خوددار. ای پروردگار من، از تو زنهار می‌خواهم از ذلت وام‌داری در این جهان و از تبعات و عواقب آن پس از مرگ. پس درود بفرست بر محمد و خاندان او و مرا در امان خود گیر، یا به مالی سرشار یا به کفافی ناگسستنی.

بار خدایا، درود بفرست بر محمد و خاندان او و مرا از اسراف و زیاده‌روی دور دار و به بخشش همراه با میانه‌روی از کج‌روی بازدار و به من بیاموز آن روش نیکو را که هزینه‌ام از درآمد بیش نبود و به لطف خویش از تبذیر نگه‌دار و روزی من از حلال روان گردان و انفاق‌های مرا به راه‌های خیر متوجه ساز و از من بستان آن مال که مرا مغرور سازد یا به ستمگری اندازد یا به طغیانم کشاند.

ای خداوند، محبوب من گردان هم‌نشینی با درویشان را و یاری‌ام ده که بر مصاحبت آنان شکیبا باشم. هر چه از متاع این جهانی از من گرفته‌ای، در خزاین باقی خود برای من اندوخته گردان. و آنچه را از خواسته دنیوی نصیب من ساخته‌ای و در این جهان به من عطا کرده‌ای وسیله‌ای ساز برای رسیدن من به آستان عزّ خود و پیوستن من به مقام قرب خود و دست یافتن من به بهشت جاوید خود. زیرا که تو صاحب فضل بزرگ، و بخشنده کریمى.


وام = ربا = محاربه با خدا

  • حسین...

همین که بدانم دلشوره هایت بیشتر میشود؛ بیشتر داد میزنم «میخواهم ازدواج کنم!»


برگرفته از وبلاگ بهمن


  • حسین...

دیگر از مِه خبری نبود و خورشید داشت جنگل را از نعمتِ وجودش بهره‌مند می‌کرد، ولی زمین هنوز خیس بود. کوله بارِ تفرّج را برداشتیم و راهیِ روستا شدیم. درست مثل نوشابه که خوراکِ لذیذِ مهمانی را میشورد و میبرد پایین تا جا باز کند، سربالایی‌های جادۀ منتهی به روستا هم کلِ لذتِ آن روز را شست و برد پایین. یعنی به محضِ دیدنِ سربالایی کل روز را فراموش کردیم و فقط به مسیری که باید با جان کندن طی‌اش می‌کردیم خیره شده بودیم. مطمئنا در آن لحظات چهره‌هایمان دیدنی بوده ولی خب خوشبختانه کسی آنجا نبود که چهرۀ مغموم و شکست خوردۀ‌مان را ببیند! بدون معطلی راه افتادیم. اوایل مسیر با انرژی‌ بودیم و با طراوت. ولی هرچه که پیش می‌رفتیم کند‌تر میشدیم و ترجیح میدادیم که روش‌های گوناگون پیمودنِ مسیر را امتحان کنیم. دویست متر سینه خیز میرفتیم و دویست متر کلاغ پر. دویست متر را دنده عقب می‌رفتیم و دویست متر را چهاردست و پا! خلاصه هرجور که بود خودمان را به روستا رساندیم. روستا از دیروزش کمی نم‌دارتر بود و کمی عجیب به نظر می‌رسید! بله، از پشتِ صحنه اشاره میکنند که نکند تازه باران آمده بوده؟! بله خب. فکر کردن به سربالایی‌های آنجا پاک مغزم را متاثر میکند! خیلی سریع خودمان را به خانۀ مادربزرگِ تد رساندیم. وقتی داخل شدیم با عمویِ تِد مواجه شدیم. ظاهرا یکی دیگر از عموهای تِد بود و بر خلافِ عمویی که دیشب با او هم صحبت شده بودیم، بسیار شبیه پدرِ تِد بود! لحظه‌ای فکر کردم که شاید پدرِ تِد برادری دوقلو دارد! ولی خب بعد از اینکه تِد گفت «سلام بابا» فهمیدم که سخت در اشتباه بودم! آن شخص خودِ پدرِ تِد بود. رفتیم و سلام علیک کردیم و کمی به در و دیوار ساختمان که در حالِ تعمیر و ترمیم بود نگاه کردیم و بعد رفتیم داخل خانه که لباس‌هایمان را عوض کنیم و راهیِ گرگان شویم. قضیه قرار بود اینطور پیش رود که ما بعد از اینکه از گردش برگشتیم و وسایل را گذاشتیم خانۀ مادربزرگِ تِد، از راهِ کوتاه‌تر ولی خاکیِ آن دور و اطراف خودمان را به جاده برسانیم و بعدش با یک ماشین برویم شهر. ولی خب پدرِ تِد دلش به حالمان سوخته بود و آمده بود دنبالمان و قضیه را طورِ دیگری پیش برد! اینجاست که باید یادِ آن جمله‌ام بیفتید که گفتم پدرِ تِد توی این سفر تاثیر زیادی داشت!

توی اتاق آن دو نفر تصمیم گرفتند که با همان زیرشلواری‌هایشان بروند شهر و حوصلۀ عوض کردن شلوار‌هایشان را نداشتند. ولی من چون شلوارم یک شلوارِ فاخر برای خواب بود و اسمش بیژامه بود، کمی خجالت کشیدم و تصمیم گرفتم که شلوارم را عوض کنم. نگاهی به شلوارِ پلوخوری‌ام که انداختم دیدم از عرق سفید شده است! پشیمان شدم و کمی فکر کردم. یاسون که استیصالِ مرا دیده بود گفت: «بیا شلوارِ منو بپوش.» نگاهی به شلوارش انداختم و دیدم شلوار آن بیچاره هم از شلوارِ من سفیدتر شده. ولی نگو ناقلا شلوار زاپاس هم دارد! شلوارِ یاسون را پوشیدم و رفتیم بیرون و مراسم خداحافظی را برپا کردیم و تشکرات را به جای آوردیم و راهیِ گرگان شدیم.

راهِ خروج از روستا کمی پیچ در پیچ بود. درست نیست بگویم مثلِ خرس، ولی تِد واقعا خرس‌طور خوابیده بود و سرِ پیچ‌ها توی ماشین هِی قِل میخورد و من، هم وظیفۀ خطیرِ نگه داشتن خودم را بر عهده داشتم و هم وظیفۀ نگه داشتن او را. بیچاره معلوم بود توی عمرش اینقدر خسته نشده بود. وارد جادۀ اصلی که شدیم یاسون هم به خوابِ غفلت فرو رفت؛ انگار که توی مریخ خواب ندارند بیچاره‌ها! توی جاده مناظرِ خارق‌العاده‌ای وجود داشت. باران نم نم می‌بارید و مِه بالای کوه‌ها را دوباره فرا گرفته بود. جنگل انبوه‌تر از چیزی بود که تصور میکردم. سرسبز بود و خنَک. کوه‌هایی را می‌دیدم که از درخت پوشیده شده‌اند و تمامی نداشتند. پشتِ سر یکدیگر قد علم کرده‌ بودند و عظمت‌شان را به رُخ ما میکشیدند!

ادامه دارد...


  • حسین...

هرچه به سمتِ چشمه میرفتیم، جنگل انبوه‌تر میشد و فضا خوف‌ناک تر. چون دستانمان بوی محتوای سیخ می‌داد احتمال حملۀ خرس هم زیاد بود! نگران بودیم، چون وقتی خرس‌ها گرسنه‌شان بشود دیگر آشنا و غریبه برایشان فرقی نمیکند. میخورند فقط!

آن بالا کنارِ چشمۀ حیات برای لحظاتی آنتن پیدا کردم. خیلی سریع با مادرم تماس گرفتم که مثلا از نگرانی درش بیاورم. با خودم گفتم شاید بندۀ خدا بعد از 24 ساعت بی خبری کمی نگران شده باشد. ولی خب وقتی زنگ زدم گفت: «چی مِگی؟! زود بگو کار درم.» من هم خیلی سریع گفتم زنده‌ام و نگران نشوی و بعد قطع کردم. از این همه نگرانی البته حیرت زده بودم واقعا! بگذریم.

گوشیِ تِد آن بالا هم ول کنِ ماجرا نبود و همچنان داشت می‌خواند. گه گاهی ما هم همخوانی میکردیم و لذت می‌بردیم از صدای زیبایمان ولی خب از قدیم گفته‌اند آدم را سگ بگیرد ولی جَو نه! الحق هم که درست گفته‌اند. جای شما خالی آن بالا یکی از دوستان را که صلاح نمیدانم اسمش را بگویم، جو گرفت و یک «چرا بدی چرا بدی» به سبک هیچکس گفت که اگر فیلمش خدایی ناکرده پخش شود میتواند حتی گوی رقابت را از جدایی نادر از سیمین برباید و با « revenant » رقابت کند. جای شما خالی فکر کردن به آن لحظه در هر شرایطی مرا میخنداند.

القصه؛ آب‌ها را بار زدیم و به سمتِ پایین حرکت کردیم. آمدیم تا به مکان‌مان رسیدیم. بعد سریع دوباره آتش را شعله‌ور ساختیم و کتریِ پر از آب را گذاشتیم روی آتش و کمی برنامۀ لشینگ را پیاده کردیم. بعد چایی آتیشی را زدیم بر بدن و دوباره رفتیم برای لشینگ! آنقدر لشینگ زدیم که دیگر خسته شدیم و گفتیم وقتش رسیده که نماز بخوانیم. البته از وقت نماز خیلی وقت گذشته بود ولی خب ما آن موقع تصمیم گرفتیم که نماز بخوانیم. حالا جدال برای تعیین سمت و سوی قبله شروع شد و هرکس نظری میداد. خیلی سریع تلفن همراهم را در آوردم و رفتم توی بادِ صبا و جهت قبله را بر اساس نرم افزار نشان دادم. یاسون کنارم ایستاده بود و ساکت بود. کمی سرش را خاراند و انگشتش را فرو کرد توی دهانش و بعد آن را بالا گرفت. بعد از چند ثانیه چرخی زد و بینی‌اش را مالید به زمین و بعد به آسمان خیره شد. به نقاطی از آسمان اشاره کرد و بعد درجا یک پرش زد و بعد دوباره ایستاد. کمی سرش را بالا و پایین کرد و با چهره‌ای جدی توی هوا فوت کرد. بعد چرخید و رو به یک سمت ایستاد و گفت قبله آن طرف است! من که از حرکات انسان‌اولیه مآبانۀ یاسون متحیر شده بودم زیر بار نرفتم و تکنولوژی را برتر دانستم. جدال ادامه داشت تا به این نتیجه رسیدیم که نظرِ تلفن همراهِ تِد را حسن ختام قرار دهیم. هرچه که تلفنِ همراهِ تِد گفت را قبول کنیم و بر همان اساس نماز بخوانیم. تلفنِ تِد را نگاه کردیم که داشت قبله را تعیین میکرد. صاف ایستاد سمتِ جهتِ پیشنهادِ یاسون. به یاسون و اینکه خودش در فضا زندگی میکند و با اخترها و ستاره‌ها و نجم‌ها و امثالهم آشنایی کامل دارد اعتماد کردیم و نماز را به همان سمت خواندیم. الحق که نماز خواندن روی چفیه لذتی بسیار عجیب دارد.

نماز را که خواندیم نگاهی به باقی‌ماندۀ آذوقه انداختیم و دیدیم هندوانه را! هندوانه‌ای درشت که داشت چشمک میزد. نیمی از محتوایِ سیخ هم مانده بود ولی خب دیگر واقعا هم شکم‌هایمان و هم چشم‌هایمان سیر شده بودند! خیلی سریع هندوانه را آماده کردم و به دو نیم تقسیم کردم و قاچ قاچش کردم و شروع کردیم به خوردن. آخرهایش که رسیدیدم دیگر داشتم میترکیدم! خوبی‌اش این بود که وسطِ جنگل انبوه بودیم و میتوانستیم به راحتی کارهای ضروری‌مان را هم انجام دهیم. تصور کنید وسطِ بالاشهرِ تهران که نه خبری از مسجد است و نه سرویس بهداشتی عمومی گیر کرده‌اید و هوا خنک است و شما هم حدود نصف هندوانه را میل کرده‌اید! واقعا خدا را شکر بابتِ خلقِ جنگل! بگذریم.

حول و حوش ساعت‌های چهار عصر بود و بعد از تمایلِ( از میل کردن می‌آید؛ دوست دارم واژه‌های جدید بسازم! دلم میخواهد اصلا. مشکلی دارید؟!) هندوانه تصمیم گرفتیم که کم کم بساطِ عشق و حال را جمع کنیم و برگردیم سمتِ روستا و بعد از آنجا هم برویم سر جاده و بعد هم سوارِ یک عدد خودرو شویم و بعد هم برگردیم به شهر و بعد هم...

ادامه دارد...


  • حسین...

بعد از اینکه کمی برنامۀ لَشینگ را اجرا کردیم و گپ زدیم و در کنارش چای آتیشی را زدیم بر بدن، به طرزِ عجیبی گرسنه شدیم. دیگر وقتش رسیده بود که بساطِ کباب را راه بیاندازیم و اصلِ برنامه را اجرا کنیم. هوا همچنان ابری بود و باران خیلی کم میبارید. وظیفۀ مهیّا کردن آتش و زغال( و یا حتی ذغال) بر عهدۀ من بود و وظیفۀ آماده کردن سیخ و محتوایِ سیخ بر عهدۀ آن دو بیگانه! آن لحظات واقعا لحظاتِ سختی بود. همه‌اش چشمم بهشان بود که خدایی ناکرده یک موقع به محتوای سیخ‌ها دستبرد نزنند. یکی‌شان که خرس بود و طبیعتا گوشتخوار و بالِع(بر وزن فاعل به معنیِ بسیار بلعنده و مُبَلعَن!). یکی‌شان هم که از فضا آمده بود و آنجا به دلیل وجود کلاهِ فضانوردی از خوردنِ غذای زمینی محروم بود و معلوم بود که خیلی دلش میخواهد علاوه بر آن محتوایِ سیخ‌ها، من و تِد را هم بخورد!

القصه. خیلی سریع با استفاده از تکنیک پیچیدۀ چیدنِ چندین سنگ بر شانۀ یکدیگر و خیلی عاشقانه*، سکویی برای گذاشتن سیخ‌ها روی آتش فراهم کردم و زغال‌ها (و یا حتی ذغال‌ها) را گلچین کردم و بستر مهیا شد برای کباب. خوشبختانه آن دو بیگانه توانستند خودشان را کنترل کنند و حتی ذره‌ای از محتوای سیخ‌ها را هم نخوردند. البته اگر هم میخوردند ضرری به کسی نمی‌رسید؛ چرا که مادرِ گرامیِ تِد آنقدر برایمان محتوا گذاشته بود که حتی اگر یک ‌سال آن بالا می‌ماندیم میتوانستیم زنده بمانیم! بیگانۀ فضایی یا همان یاسون را برای چرخاندنِ منظم و یکنواختِ سیخ‌ها گماردیم و همراه با آن خرس شروع کردیم به باد زدنِ سیخ‌ها و محتوای‌شان از دو جهت! این روش کارساز بود و محتوا به نحوِ احسن کباب شد و جای همۀ‌تان خالی زدیم‌شان بر بدن. حالا شاید یک عده برای اینکه مثلا بگویند دلشان‌ آب نیفتاده و این حرف‌ها، بیایند و ادعا کنند که این حرکت‌ها را هر هفته در حیاطِ خانۀ‌شان انجام می‌دهند؛ ولی خب باید عرض کنم خدمت آن دسته از خوانندگانِ عزیز که آن شرایط را نباید با این شرایط مقایسه کنید و همچنان باید دلتان بسوزد. تصور کنید در دِلِ تابستان، میانِ جنگلِ انبوه، هیچ صدای اضافه‌ای نیست و فقط صدای طبیعت به گوش می‌رسد. هوا ابریست و باران نرم نرمک می‌بارد. آتش روشن است و بوی دلنشینِ سیخِ روی آتش در فضا می‌پیچد. میتوانید جرعه‌ای چای بنوشید. چایی که آبش از چشمه آمده است و روی آتش دم کشیده. دو فروند از بهترین رفقایتان در کنارتان هستند و از همه مهمتر، تلفن‌تان آنتن نمی‌دهد! این چیزی نیست که بشود آن را با حیاطِ خانه مقایسه کرد. این را فقط و فقط باید با خودش مقایسه کرد! بگذریم، ترجیح میدهم بیشتر از این دلتان را آب نیندازم.

محتوایِ سیخ‌ها را یکی پس از دیگری زدیم بر بدن و جالب اینکه به همان مقدار که تناول نمودیم، اضافه ماند و بعدها به خانه بازگشت! تا این حد در رفاه به سر می‌بردیم! بگذریم، به نظرِ شما بعد از آن قوتِ دلچسب، چه چیزی میچسبید؟! دوغ؟ آن را که داشتیم ولی منظور چیزِ دیگریست. خواب؟ در جنگل خطر داشت! چای؟ این هم گزینۀ خوبی ست ولی در آن موقع بیشتر از همه چیز دست‌ها و انگشت‌هایمان به یکدیگر می‌چسبید. نیاز بود برویم تا لبِ چشمه و آب بیاوریم و همان کارِ ضروری که شستنِ دست‌ها باشد را به مرحلۀ عمل برسانیم! همین کار را هم کردیم. یعنی رفتیم تا لبِ چشمه تا آب مورد نیاز برای کارهای ضروری مان را برداریم و و بعدش برگردیم.

ادامه دارد...

* اشاره به بیتِ «عشق بر شانۀ هم چیدنِ چندین سنگ است / گاه میماند و ناگاه به هم میریزد» از فاضل نظری


  • حسین...