رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

نمیدانم برای چندمین بار است. ولی باز هم باید فرار کنم.

زیاد بحث را پیچیده نمیکنم؛ باید این وبلاگ را رها کنم و به یک جای دیگر بروم. یک جای دیگر بنویسم. اینطور نمیشود که من هی هرچیزی مینویسم نگران باشم یکی می آید میخواند و بعد، برایم بد میشود. هی هر روز عذاب وجدان بگیرم و هی هر روز غمگین شوم و هی هر روز حالم خراب شود.

وضعیت الان من مثل خانه ایست که نمیشود ترمیمش کرد. باید این خانه را ترک کنم و یک جای دیگر سکونت کنم. قصد دارم شماره تلفنم را عوض کنم و اگر شماره تلفنم را به هزار اداره برای کارهای مهم اداری نداده بودم همین الان این کار را میکردم. ولی وبلاگم را میتوانم عوض کنم. این همه یادداشت را اینجا میگذارم و میروم یک جای دیگر مینویسم.

شاید آنجا در ابتدا از حال و روز بدم بنویسم. بعد کم کم یادداشت های معمولی را شروع کنم و بعد از مدتی ببینید که یادداشت های خوبی مینویسم.

شما هم هرکه هستید، در هرجای این کره خاکی هستید، هر تفکری دارید؛ برای من دعا کنید که این روزها را پشت سر بگذارم. روزهای گیج کننده و تهوع آور و بغض آلود.

هرکسی آدرس وبلاگ جدید را خواست یک پیامی زیر همین پست بدهد تا برایش ارسال کنم.

  • حسین...

با تشکر از همه عزیزانی که در پست قبل نطر دادند. مطمئنا نطرات تک تک شما برایم مهم است و قابل تامل. خیلی وقت بود اینطور با دوستان وبلاگی ام تعامل نداشتم. بعد از مدت ها چسبید.

به زودی یک پست رمزدار مینویسم و رمزش را به دوستان خواهم داد.

  • حسین...

ما از آن خانواده هایش نیستیم که نصف شب توی رخت خواب گوشی بگیریم دستمان و ویز ویز تایپ کنیم. اصلا از اول هم مینشستم پشت رایانه و تق تق تایپ میکردم. ولی خب گاهی پیش می آید دیگر.

عرضم به حضور انور گرامی جناب سرکار محترمتان که هیچی... علاقه اگر ایجاد شود چه خاکی باید به سر کرد؟ بزرگترهای مجلس تجربیاتشان را در اختیار بگذارند ببینم چه دارند! کوچکترهای مجلس هم نظراتشان را بیان کنند. آن ته سالنی ها هم خوب دست نمیزنند ها! فکر نکنید حواسم نیست. خلاصه هرکسی از راه رسید نظر دهد ببینم نظرات چطور است.

فرضیات مسئله هم این است که بنده پول ندارم. شغل ندارم. منزل ندارم. و تقریبا فقط قدر ارزنی آبرو دارم. همین. هنر هم زیاد دارم ضمنا و دانشجو هم هستم.

سوال دیگری هم بود در دیدکاه ها پاسخگو هستم. فقط نظراتتان را بگویید. چه خاکی باید به سر کرد؟!

  • حسین...

شاید آن موقع‌ها دزد دنبالم میکرد و فرار میکردم. شاید هم یک سگ بزرگ. در هر صورت فرار میکردم. از یک موجودِ خارجی. خیلی وقت ها اینطور پیش می‌آمد. همینطور میدویدم و میدویدم تا اینکه از خواب بیدار میشدم. بعد تا روزها بهش فکر میکردم. به این فکر میکردم که چقدر ترسناک است آدم همش بخواهد از یک چیز فرار کند. برای همین خیلی وقت‌ها به جاهایی که ممکن بود در آنجا دزد و یا سگ باشد نمی‌رفتم. میترسیدم مجبور شوم آنقدر بدوم که خسته شوم. خستگی که میگویم نه اینکه فکر کنید یک خستگی معمولی! نه؛ یک خستگی شدید و عجیب. بعضی وقت‌ها هم وقتی از خواب می‌پریدم تا ساعت‌ها اوقاتم تلخ بود و روز خوبی را پشت سر نمیگذاشتم. نمیدانم، باید خواب‌هایم را بیشتر جدی میگرفتم یا اینکه زیادی جدی‌شان گرفتم!

شاید اگر از همان کودکی بیشتر به این مسائل فکر میکردم الان اوضاعم بهتر بود. الان راحت‌تر میتوانستم تا بی‌نهایت بدوم. ولی خب کدام کودکی می‌آید از ترس‌هایش با دیگران حرف بزند؟ گمان نمیکنم اگر برگردم به گذشته باز از این ترس با کسی حرفی بزنم. اینکه نکند یک وقت مجبور شوم آنقدر بدوم که خسته شوم.

شاید هم زیادی به این ترس بها داده‌ام. شاید شده قضیۀ «راز» که الان آمده سراغم. بعضی وقت‌ها دلتنگ کودکی‌ام میشوم. دلتنگ وقتی که با ترس از خواب بیدار میشدم و وقتی می‌دیدم مادرم کنارم خوابیده آرام میگرفتم و دوباره با خیال راحت می‌خوابیدم. الان هم هی پیش خودم آرزو میکنم که زودتر از خواب بیدار شوم و بعد کمی به مادرم نگاه کنم و آرام بگیرم.

ولی حیف... حالا هرچقدر هم که خاله سحر بیاید و سوت بزند، آن موجودی که مرا دنبال کرده دیگر ولم نمیکند. دیگر ظرف غذای دست مرا رها نمیکند و به سمت خاله سحر برنمی‌گردد. این موجود صدای سوت‌ها را نمی‌شنود. فقط به وجود آمده که مرا دنبال کند. آدمی وقتی میخواهد از دست خودش فرار کند فقط باید بدود. اصلا نباید به پشت سرش نگاه کند. ممکن است با موجودی ترسناک روبه‌رو شود که منتظر است دمار از روزگارش در بیاورد. آدم باید خیلی مواظب باشد.


  • حسین...

محیا اولین نوۀ مادرم است. بندۀ خدا وقتی محیا به دنیا آمد خیلی ذوق کرد. همین الان هم از وجودش کلی ذوق زده است. مطمئنا بعدها هم از وجودش کلی ذوق زده خواهد بود. والدۀ گرامی فکر میکند حالا باید در نقش مادربزرگ ظاهر شود و یک چهرۀ جدید به خود بگیرد. برای همین رفتارش با محیا، خیلی خیلی متفاوت‌تر از رفتارش با ما در دوران کودکی است. مثال بخواهم بزنم باید بگویم ما که بچه بودیم اگر خدایی نکرده گریه میکردیم، ول‌مان میکرد یک گوشه تا خودمان ساکت شویم. ولی خدا نکند که محیا گریه کند. حالا تا به هزار ترفند و بازی بچه را ساکت نکند مگر دست برمیدارد؟!

بگذارید این میان داستانی از دنیای آدم بزرگ‌ها برایتان تعریف کنم. ما آدم‌ها نمیتوانیم یوزپلنگ‌های خیلی عجیبی باشیم، برای همین آدم‌های خیلی عجیبی هستیم. بعضی وقت‌ها میدانیم یک کار اشتباه است، ولی باز انجامش میدهیم. نمیدانم چرا ولی بعضی اوقات شاید به خاطر این است که ضررش همان موقع بهمان نمی‌رسد. هیچوقت هم فکر آینده را نمیکنیم و به ضرب المثل «چو فردا شود فکر فردا کنیم» اقتدا میکنیم که خدا پدر گوینده‌اش را بیامرزد.

گاهی به یک شخص نزدیک می‌شویم و میدانیم که نباید نزدیک شویم و باز نزدیک می‌شویم و دست آخر هم خودمان را بدبخت میکنیم. اما چه میشود کرد؟! آن موقع ضررش بهمان نمی‌رسد و بعدها افسوس میخوریم. گاهی رفتاری انجام میدهیم و با خودمان یا با یک شخص دیگر لج میکنیم و میدانیم که بعدها قرار است پشیمان شویم، ولی خب باز هم انجامش میدهیم و باز همان ضرب المثل مذکور را به کار می‌بریم و زندگی‌مان همینطور ادامه پیدا میکند.

حالا من یک ضرب المثل یادتان میدهم که بروید و برای رفقایتان تعریف کنید. از قدیم گفته‌اند که خشت اول گر نهد معمار کج، تا ثریا می‌رود دیوار کج. گاهی ما یک سری حرکت‌ اشتباه را به صورت متوالی انجام می‌دهیم و هی پشت سر هم تکرار میکنیم و دست آخر باز هم خودمان را بدبخت میکنیم.

حالا حکایت مادر گرامی بنده هم همین است. از شدت محبت به نوه‌اش در کودکی هی شیطنت میکرد و دور از چشم دخترش به نوه‌اش قند میداد. خب بچۀ طفل معصوم قند دوست داشت، ولی خب مادرش اصلا اجازه نمی‌داد قند زیاد بخورد. حالا کی بود که بیاید و جلوی مادر ما را بگیرد؟! یواشکی یک قندان قند را توی یک لیوان چای برای نوه‌اش خالی میکرد و چیزی هم که میگفتی خنده خنده ردش میکرد و چشمکی میزد و دل بچه را به دست می‌آورد.

دل بچه به دست آمد و دندان بچه از دست رفت. حالا توی سن چهار سالگی تمام دندان‌های طفل معصوم پوسیده و هیچ کارش هم نمیشود کرد. فقط مادر گرامی بنده هر شب باید از ساعت هشت الی ختم مجلس صدای گریۀ نوه‌اش را گوش کند و هی غصه بخورد و هیچ هم یادش نیاید موقعی را که مشت مشت به بچه قند میداد.

  • حسین...

هر کدوم از اون سه نوع ترشی به تنهایی برای خوردن با اون غذا کافی بود. حتی اون سالاد هم خودش به تنهایی کافی بود. یا شاید هم اون ماست موسیر. ولی فقط به خاطر یک اشتباه ساده توی چیزایی که شنیدم همه ش رو با یک غذا خوردم و مجبور شدم کلی پول بابتش بدم. فقط حیف یادم رفت اون سس سفید رعنا رو بریزم روی سالاد و بخورم.

  • حسین...

نفرت انگیزه برام شلوغی.

اینکه آدم ده دیقه نمیتونه برای خودش خلوت کنه.

تا میام دو دیقه برای خودم یه گوشه بشینم یکی میاد تو اتاق. بلند میشم میرم یه اتاق دیگه باز یکی دیگه میاد. یه اتاق دیگه که توش ده نفر هستن. باز میرم تو حیاط سرده. توی دستشویی هم که بو میده. رو پشت بوم میخوام بشینم بازم سرده. تو کوچه هم که هم سرده هم خلوت نیست.

آقا دو دیقه بخوام سکوت رو تجربه کنم باید چه کسی رو ببینم؟

خدا شاهده سیزده روز مهمون داری و انواع و اقسام مسئولیت ها سخته. چی میشد مهمونا شعورشون میکشید سه روز اول میومدن همه دید و بازدید ها انجام میشد؟

آقا شما داماد خانوادۀ ما شدی درست. ولی دلیل نمیشه صبح تا شب اینجا پلاس باشی. دامادو فردا شب میندازم بیرون.

چرا باید هر ده دیقه یکی در خونه رو بزنه تا من مجبور باشم برم درو باز کنم؟

چرا باید هر روز صبح برم نونوایی شیش هزار تومن نون بخرم؟

و اینکه چرا باید داماد تازه بیاد بغل من بخوابه؟

اینم شد زندگی؟

  • حسین...

چرا همه چی داره اینقدر تند رد میشه؟!

چرا من نمیتونم به هیچی فکر کنم؟ 

چرا وضعیت اینقدر داره فرق میکنه هی؟

شده بعضی وقتا عین مرده متحرک فقط شاهد اتفاقات دور و برتون باشین؟ در حالی که باید تاثیر زیادی بذارین فقط بشینین و نگاه کنین

  • حسین...

بعضی وقت‌ها به آبجی کوچولویم حسودی‌ام میشود. آخر او وقتی دو سالش بوده به کربلا رفته و من هنوز که هنوز است نرفتم. چیز زیادی یادش نمی‌آید ولی خب من که خوب یادم است. آنقدر عاشق کربلا شده بود که حتی توی محل خودمان هم بارها و بارها به کربلا رفت! بعضی وقت‌ها یکهو غیبش میزد. شاید سه چهار سالش بیشتر نبود. یکهو غیبش میزد و من و مادر و بقیه هراسان دنبالش میگشتیم. بار اول خودم چند کوچه آنطرف تر نزدیک خانۀ شیخ امینی پیدایش کردم. بعدها هم مادرم چند باری همان نزدیکی‌ها پیدایش کرد. خودش میگفت به کربلا رفته. شاید معماری آن کوچه شبیه معماری کربلا بوده... نمیدانم. ولی خیلی شانس داشتیم که زود پیدایش میکردیم. آبتین خیلی بدشانس بود. کلاس اول راهنمایی همکلاسی‌ام بود. یک روز خبردار شدم که برادر کوچکترش گم شده. برادرش هم سن و سال آبجی کوچولوی من بود. آبتین بعد از آن اتفاق همیشه توی کوچه‌ها دنبال برادرش میگشت. دیگر مدرسه نمی‌آمد و کل روز را دنبال او میگشت. بیچاره بعد از یک مدت ناامید شد. دیگر از برادرش هیچ خبری نشد... .

خیلی خوب یادم هست که گم شدن برادرش چه تاثیر بزرگی روی زندگی‌شان گذاشت. مادرش از آن به بعد همیشه دم در مینشست و پسته میشکست که مبادا پسرش از آن حوالی رد شود. همیشه چشمش به اینور و آنور بود. پدرش شغلش را عوض کرد و نمکی شد. میخواست با گاری کل شهر را دنبال پسرش بگردد. خود آبتین هم شروع کرد به ولگردی توی کوچه‌ها و بیابان‌ها. بیچاره‌ها زندگی‌شان نابود شد. البته درکشان میکنم. غم از دست دادن برادر و فرزند سخت است!

کلا غم از دست دادن سخت است. غم گم کردن واقعا چیزی نیست که بشود فراموشش کرد و سرد شود. ولی خب بعضی‌ها خیلی راحت با این گم کردن کنار می‌آیند. حالا که فکر میکنم میبینم ما همه‌مان خیلی راحت با این گم کردن کنار می‌آییم. جملات قبلم را تا حدودی پس میگیرم. کمی که توی خاطراتم میگردم میبینم من هم چیزهای باارزشی را گم کرده‌ام. چیزهایی که شاید اصلا متوجه غیبت‌شان هم نشدم. شما هم شاید مثل من باشید. چند وقت پیش آبتین را دیدم. معتاد شده بود. همینطور با کمر خم توی خیابان تند تند راه می‌رفت. نمیدانم چرا ولی یک احساسی به من میگوید آبتین غم گم شدن برادرش را فراموش کرده. این غم دیگر اذیتش نمیکند. حالا غم دیگری گریبانش را گرفته و رها هم نمیکند. شاید او هم مثل من خودش را گم کرده...


  • حسین...

از همان اوانِ کودکی عشق دوچرخه بودم. حسن، صمیمی ترین دوستِ درجۀ یک بنده دارای دوچرخه بود و بنده فاقدش. همین بود که عقدۀ دوچرخه داشتم و همیشه دنبال فرصتی برای سوار شدن دوچرخه‌اش بودم. یادم می‌آید یک بار دوچرخه‌اش را سپرد به من و خودش رفت و تا شب هم نیامد دنبالش. البته تا فردایش هم نیامد. پس فردایش هم همینطور و تا هفتۀ آینده‌اش هم همینطور. بعد از آن یک هفته، دیگر برایم قطعی شده بود که دوچرخۀ حسن مالِ من شده و میتوانم به سادگی آن را هاپولی کنم. ولی خب خیلی زود کور خواندم و حسن دوچرخه‌اش را از من پس گرفت.

سالها در حالِ غصه خوردن بودم و همینطور هی غصه میخوردم و هی همینطور غصه میخوردم و تا سالها غصه خوردم که بالاخره هیچکس دلش برایم نسوخت و در حدود یازده سالگی رفتم سر کار و حدود ده هزار تومان سرمایه برای خرید دوچرخه جمع کردم. مادرم که خدا نگهدارش باشد هم چهارهزار تومان معرفتی گذاشت رویش و با برادرِ بزرگترم رفتیم جمعه بازار و یک دوچرخۀ چهارده هزار تومانیِ لاکچری که نه، تا حدودی لاکچری هم نه، درب و داغان خریدیم.

حدود دو سال با همان دوچرخۀ درب و داغان زندگی کردم و عمر گذراندم تا اینکه بالاخره یک روز موقع برگشت از مدرسه دیدم که توی حیاطِ خانۀمان نیست! یک دزد نابه‌کار آمده بود و خیلی شیک و مجلسی دوچرخه را از توی حیاط برداشته بود و برده نیز! آنقدر رفتم جلوی چشم پدر خدابیامرزم غصه خوردم که نگویید. پدرم هم از آنجا که خیلی دست و دلباز بود برایم اصلا دوچرخه نمی‌خرید؛ به این دلیل که همۀ پول‌ها را خرج خواهرهای گرامی‌ام میکرد و پولی برای خرج کردن برای من باقی نمی‌ماند. به عقیدۀ ایشان منِ مثلا سیزده ساله برای خودم مردی بودم و باید خرج خودم را خودم در می‌اوردم. بگذریم...

ماه‌ها به همین منوال گذشت و من هی حسرت میخوردم و هی غصه تا اینکه پدرِ گرامی متوجه شد که همسایۀ‌مان علی آقا، یک دوچرخۀ چینیِ قدیمی دارد که روی پشت‌ بام‌شان دارد خاک میخورد. بی درنگ همان دوچرخه را به قیمتِ پنج هزار تومان ناقابل برایم خرید. آن دوچرخۀ چینی میتوانست برایم مفید و کارآمد باشد، ولی خب وقتی سوارش میشدم ضایع ترین حالت ممکن را پیدا میکردم. جوری میشدم که افراد میتوانستند مرا به یکدیگر نشان دهند و موجبات شادیِ یک هفته‌شان فراهم شود!

فصلِ تابستان بود و عصرها بساطِ مسابقه به راه بود. من که خسته و کوفته از سر کار می آمدم دیگر نای رکاب زدن با آن دوچرخۀ درب و داغان را نداشتم و همیشۀ خدا آخر میشدم. باز هم هی غصه خوردم و هی حسرت تا اینکه این بار برادر بزرگم که دیگر برای خودش مردی شده بود دلش به حالم سوخت و تصمیم گرفت در سنِ سیزده سالگی برایم یک دوچرخۀ لاکچری بخرد!

آن روز من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌آید! وقتی دیدم برادرم سوار بر دوچرخه خیلی یواش دارد به سمت من می‌آید یک حدس‌هایی زدم ولی خب اصلا فکرش را نمی‌کردم که اینگونه شود! یک دوچرخۀ صفر و خشکِ دماوندِ اصل. آن هم برای من؟ آن هم بدون اینکه یک ذره هم برایش گچ ساخته باشم؟ مگر میشود؟ مگر داریم؟

القصه، از آن دوچرخه سالهای سال استفاده کردم تا اینکه سر ماجراهایی همین سالِ گذشته فروختمش. دوچرخه رفت، ولی یادش در خاطرم ماند. خیلی چیزهای دیگر هم در خاطرم مانده. لذتِ داشتن یک دوچرخۀ خوب، لذت بازی کردن با دوستانم بدون اینکه غصه بخورم، غرورِ داشتن یک برادرِ بزرگترِ حامی و جسمی که شکرِ خدا به واسطۀ همان بازی‌ها الان سالم است.

مهربان باشیم...

  • حسین...