رَقیم

HTML tutorial
رَقیم

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

محیا اولین نوۀ مادرم است. بندۀ خدا وقتی محیا به دنیا آمد خیلی ذوق کرد. همین الان هم از وجودش کلی ذوق زده است. مطمئنا بعدها هم از وجودش کلی ذوق زده خواهد بود. والدۀ گرامی فکر میکند حالا باید در نقش مادربزرگ ظاهر شود و یک چهرۀ جدید به خود بگیرد. برای همین رفتارش با محیا، خیلی خیلی متفاوت‌تر از رفتارش با ما در دوران کودکی است. مثال بخواهم بزنم باید بگویم ما که بچه بودیم اگر خدایی نکرده گریه میکردیم، ول‌مان میکرد یک گوشه تا خودمان ساکت شویم. ولی خدا نکند که محیا گریه کند. حالا تا به هزار ترفند و بازی بچه را ساکت نکند مگر دست برمیدارد؟!

بگذارید این میان داستانی از دنیای آدم بزرگ‌ها برایتان تعریف کنم. ما آدم‌ها نمیتوانیم یوزپلنگ‌های خیلی عجیبی باشیم، برای همین آدم‌های خیلی عجیبی هستیم. بعضی وقت‌ها میدانیم یک کار اشتباه است، ولی باز انجامش میدهیم. نمیدانم چرا ولی بعضی اوقات شاید به خاطر این است که ضررش همان موقع بهمان نمی‌رسد. هیچوقت هم فکر آینده را نمیکنیم و به ضرب المثل «چو فردا شود فکر فردا کنیم» اقتدا میکنیم که خدا پدر گوینده‌اش را بیامرزد.

گاهی به یک شخص نزدیک می‌شویم و میدانیم که نباید نزدیک شویم و باز نزدیک می‌شویم و دست آخر هم خودمان را بدبخت میکنیم. اما چه میشود کرد؟! آن موقع ضررش بهمان نمی‌رسد و بعدها افسوس میخوریم. گاهی رفتاری انجام میدهیم و با خودمان یا با یک شخص دیگر لج میکنیم و میدانیم که بعدها قرار است پشیمان شویم، ولی خب باز هم انجامش میدهیم و باز همان ضرب المثل مذکور را به کار می‌بریم و زندگی‌مان همینطور ادامه پیدا میکند.

حالا من یک ضرب المثل یادتان میدهم که بروید و برای رفقایتان تعریف کنید. از قدیم گفته‌اند که خشت اول گر نهد معمار کج، تا ثریا می‌رود دیوار کج. گاهی ما یک سری حرکت‌ اشتباه را به صورت متوالی انجام می‌دهیم و هی پشت سر هم تکرار میکنیم و دست آخر باز هم خودمان را بدبخت میکنیم.

حالا حکایت مادر گرامی بنده هم همین است. از شدت محبت به نوه‌اش در کودکی هی شیطنت میکرد و دور از چشم دخترش به نوه‌اش قند میداد. خب بچۀ طفل معصوم قند دوست داشت، ولی خب مادرش اصلا اجازه نمی‌داد قند زیاد بخورد. حالا کی بود که بیاید و جلوی مادر ما را بگیرد؟! یواشکی یک قندان قند را توی یک لیوان چای برای نوه‌اش خالی میکرد و چیزی هم که میگفتی خنده خنده ردش میکرد و چشمکی میزد و دل بچه را به دست می‌آورد.

دل بچه به دست آمد و دندان بچه از دست رفت. حالا توی سن چهار سالگی تمام دندان‌های طفل معصوم پوسیده و هیچ کارش هم نمیشود کرد. فقط مادر گرامی بنده هر شب باید از ساعت هشت الی ختم مجلس صدای گریۀ نوه‌اش را گوش کند و هی غصه بخورد و هیچ هم یادش نیاید موقعی را که مشت مشت به بچه قند میداد.

  • حسین...

هر کدوم از اون سه نوع ترشی به تنهایی برای خوردن با اون غذا کافی بود. حتی اون سالاد هم خودش به تنهایی کافی بود. یا شاید هم اون ماست موسیر. ولی فقط به خاطر یک اشتباه ساده توی چیزایی که شنیدم همه ش رو با یک غذا خوردم و مجبور شدم کلی پول بابتش بدم. فقط حیف یادم رفت اون سس سفید رعنا رو بریزم روی سالاد و بخورم.

  • حسین...

نفرت انگیزه برام شلوغی.

اینکه آدم ده دیقه نمیتونه برای خودش خلوت کنه.

تا میام دو دیقه برای خودم یه گوشه بشینم یکی میاد تو اتاق. بلند میشم میرم یه اتاق دیگه باز یکی دیگه میاد. یه اتاق دیگه که توش ده نفر هستن. باز میرم تو حیاط سرده. توی دستشویی هم که بو میده. رو پشت بوم میخوام بشینم بازم سرده. تو کوچه هم که هم سرده هم خلوت نیست.

آقا دو دیقه بخوام سکوت رو تجربه کنم باید چه کسی رو ببینم؟

خدا شاهده سیزده روز مهمون داری و انواع و اقسام مسئولیت ها سخته. چی میشد مهمونا شعورشون میکشید سه روز اول میومدن همه دید و بازدید ها انجام میشد؟

آقا شما داماد خانوادۀ ما شدی درست. ولی دلیل نمیشه صبح تا شب اینجا پلاس باشی. دامادو فردا شب میندازم بیرون.

چرا باید هر ده دیقه یکی در خونه رو بزنه تا من مجبور باشم برم درو باز کنم؟

چرا باید هر روز صبح برم نونوایی شیش هزار تومن نون بخرم؟

و اینکه چرا باید داماد تازه بیاد بغل من بخوابه؟

اینم شد زندگی؟

  • حسین...

چرا همه چی داره اینقدر تند رد میشه؟!

چرا من نمیتونم به هیچی فکر کنم؟ 

چرا وضعیت اینقدر داره فرق میکنه هی؟

شده بعضی وقتا عین مرده متحرک فقط شاهد اتفاقات دور و برتون باشین؟ در حالی که باید تاثیر زیادی بذارین فقط بشینین و نگاه کنین

  • حسین...

بعضی وقت‌ها به آبجی کوچولویم حسودی‌ام میشود. آخر او وقتی دو سالش بوده به کربلا رفته و من هنوز که هنوز است نرفتم. چیز زیادی یادش نمی‌آید ولی خب من که خوب یادم است. آنقدر عاشق کربلا شده بود که حتی توی محل خودمان هم بارها و بارها به کربلا رفت! بعضی وقت‌ها یکهو غیبش میزد. شاید سه چهار سالش بیشتر نبود. یکهو غیبش میزد و من و مادر و بقیه هراسان دنبالش میگشتیم. بار اول خودم چند کوچه آنطرف تر نزدیک خانۀ شیخ امینی پیدایش کردم. بعدها هم مادرم چند باری همان نزدیکی‌ها پیدایش کرد. خودش میگفت به کربلا رفته. شاید معماری آن کوچه شبیه معماری کربلا بوده... نمیدانم. ولی خیلی شانس داشتیم که زود پیدایش میکردیم. آبتین خیلی بدشانس بود. کلاس اول راهنمایی همکلاسی‌ام بود. یک روز خبردار شدم که برادر کوچکترش گم شده. برادرش هم سن و سال آبجی کوچولوی من بود. آبتین بعد از آن اتفاق همیشه توی کوچه‌ها دنبال برادرش میگشت. دیگر مدرسه نمی‌آمد و کل روز را دنبال او میگشت. بیچاره بعد از یک مدت ناامید شد. دیگر از برادرش هیچ خبری نشد... .

خیلی خوب یادم هست که گم شدن برادرش چه تاثیر بزرگی روی زندگی‌شان گذاشت. مادرش از آن به بعد همیشه دم در مینشست و پسته میشکست که مبادا پسرش از آن حوالی رد شود. همیشه چشمش به اینور و آنور بود. پدرش شغلش را عوض کرد و نمکی شد. میخواست با گاری کل شهر را دنبال پسرش بگردد. خود آبتین هم شروع کرد به ولگردی توی کوچه‌ها و بیابان‌ها. بیچاره‌ها زندگی‌شان نابود شد. البته درکشان میکنم. غم از دست دادن برادر و فرزند سخت است!

کلا غم از دست دادن سخت است. غم گم کردن واقعا چیزی نیست که بشود فراموشش کرد و سرد شود. ولی خب بعضی‌ها خیلی راحت با این گم کردن کنار می‌آیند. حالا که فکر میکنم میبینم ما همه‌مان خیلی راحت با این گم کردن کنار می‌آییم. جملات قبلم را تا حدودی پس میگیرم. کمی که توی خاطراتم میگردم میبینم من هم چیزهای باارزشی را گم کرده‌ام. چیزهایی که شاید اصلا متوجه غیبت‌شان هم نشدم. شما هم شاید مثل من باشید. چند وقت پیش آبتین را دیدم. معتاد شده بود. همینطور با کمر خم توی خیابان تند تند راه می‌رفت. نمیدانم چرا ولی یک احساسی به من میگوید آبتین غم گم شدن برادرش را فراموش کرده. این غم دیگر اذیتش نمیکند. حالا غم دیگری گریبانش را گرفته و رها هم نمیکند. شاید او هم مثل من خودش را گم کرده...


  • حسین...

از همان اوانِ کودکی عشق دوچرخه بودم. حسن، صمیمی ترین دوستِ درجۀ یک بنده دارای دوچرخه بود و بنده فاقدش. همین بود که عقدۀ دوچرخه داشتم و همیشه دنبال فرصتی برای سوار شدن دوچرخه‌اش بودم. یادم می‌آید یک بار دوچرخه‌اش را سپرد به من و خودش رفت و تا شب هم نیامد دنبالش. البته تا فردایش هم نیامد. پس فردایش هم همینطور و تا هفتۀ آینده‌اش هم همینطور. بعد از آن یک هفته، دیگر برایم قطعی شده بود که دوچرخۀ حسن مالِ من شده و میتوانم به سادگی آن را هاپولی کنم. ولی خب خیلی زود کور خواندم و حسن دوچرخه‌اش را از من پس گرفت.

سالها در حالِ غصه خوردن بودم و همینطور هی غصه میخوردم و هی همینطور غصه میخوردم و تا سالها غصه خوردم که بالاخره هیچکس دلش برایم نسوخت و در حدود یازده سالگی رفتم سر کار و حدود ده هزار تومان سرمایه برای خرید دوچرخه جمع کردم. مادرم که خدا نگهدارش باشد هم چهارهزار تومان معرفتی گذاشت رویش و با برادرِ بزرگترم رفتیم جمعه بازار و یک دوچرخۀ چهارده هزار تومانیِ لاکچری که نه، تا حدودی لاکچری هم نه، درب و داغان خریدیم.

حدود دو سال با همان دوچرخۀ درب و داغان زندگی کردم و عمر گذراندم تا اینکه بالاخره یک روز موقع برگشت از مدرسه دیدم که توی حیاطِ خانۀمان نیست! یک دزد نابه‌کار آمده بود و خیلی شیک و مجلسی دوچرخه را از توی حیاط برداشته بود و برده نیز! آنقدر رفتم جلوی چشم پدر خدابیامرزم غصه خوردم که نگویید. پدرم هم از آنجا که خیلی دست و دلباز بود برایم اصلا دوچرخه نمی‌خرید؛ به این دلیل که همۀ پول‌ها را خرج خواهرهای گرامی‌ام میکرد و پولی برای خرج کردن برای من باقی نمی‌ماند. به عقیدۀ ایشان منِ مثلا سیزده ساله برای خودم مردی بودم و باید خرج خودم را خودم در می‌اوردم. بگذریم...

ماه‌ها به همین منوال گذشت و من هی حسرت میخوردم و هی غصه تا اینکه پدرِ گرامی متوجه شد که همسایۀ‌مان علی آقا، یک دوچرخۀ چینیِ قدیمی دارد که روی پشت‌ بام‌شان دارد خاک میخورد. بی درنگ همان دوچرخه را به قیمتِ پنج هزار تومان ناقابل برایم خرید. آن دوچرخۀ چینی میتوانست برایم مفید و کارآمد باشد، ولی خب وقتی سوارش میشدم ضایع ترین حالت ممکن را پیدا میکردم. جوری میشدم که افراد میتوانستند مرا به یکدیگر نشان دهند و موجبات شادیِ یک هفته‌شان فراهم شود!

فصلِ تابستان بود و عصرها بساطِ مسابقه به راه بود. من که خسته و کوفته از سر کار می آمدم دیگر نای رکاب زدن با آن دوچرخۀ درب و داغان را نداشتم و همیشۀ خدا آخر میشدم. باز هم هی غصه خوردم و هی حسرت تا اینکه این بار برادر بزرگم که دیگر برای خودش مردی شده بود دلش به حالم سوخت و تصمیم گرفت در سنِ سیزده سالگی برایم یک دوچرخۀ لاکچری بخرد!

آن روز من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌آید! وقتی دیدم برادرم سوار بر دوچرخه خیلی یواش دارد به سمت من می‌آید یک حدس‌هایی زدم ولی خب اصلا فکرش را نمی‌کردم که اینگونه شود! یک دوچرخۀ صفر و خشکِ دماوندِ اصل. آن هم برای من؟ آن هم بدون اینکه یک ذره هم برایش گچ ساخته باشم؟ مگر میشود؟ مگر داریم؟

القصه، از آن دوچرخه سالهای سال استفاده کردم تا اینکه سر ماجراهایی همین سالِ گذشته فروختمش. دوچرخه رفت، ولی یادش در خاطرم ماند. خیلی چیزهای دیگر هم در خاطرم مانده. لذتِ داشتن یک دوچرخۀ خوب، لذت بازی کردن با دوستانم بدون اینکه غصه بخورم، غرورِ داشتن یک برادرِ بزرگترِ حامی و جسمی که شکرِ خدا به واسطۀ همان بازی‌ها الان سالم است.

مهربان باشیم...

  • حسین...

من از وقتی که یادم می آید دارم میخوانم. همه چی! از رپ گرفته تا آواز سنتی و حتی روضه و قرآن. خب توی قرآن تخصصم بیشتر است و یک کمی سواد دارم. بقیه را همینطور دلی میخوانم. القصه؛ یک محسن داریم اینجا که هم رشتۀ ماست و دوغ و پنیر و... ببخشید؛ منظورم این است که زیست شناسی میخواند و ترم 8 است الان. محسن فعالیت های مذهبی میکند. یک روز سر کلاس مشترکی نشسته بودیم که گفت: «تو که فامیلت مداحیه، مداحی هم بلدی؟!» من هم که تا حدودی بلدم و هر از گاهی توی جمع های کوچک مداحی هم میکنم گفتم: «ها. یک ذره ای بلدم.»

این شروع ماجرایی بود امشب باعث امر خیری شد. البته از آن امر خیرها نه! از این امر خیرها. دیشب توی خوابگاه دراز کشیده بودم که یکهو یکی زنگ زد و بی مقدمه گفت «آقای مداحی؟!» عرض کردم «بله» ادامه داد «آقا فردا میتونی بیای هیئت بخونی؟!» عرض کردم «جان؟!» گفت «بیا بخون دیگه.» من هم گفتم «چشم. امشب میرسم خدمتتون صحبت کنیم.» و همان امشب که در واقع میشود همان دیشب و در عین حال امشب هم هست رفتم سراغ جنابشان. البته ایشان نبودند ولی با مسئول هیئت دیداری کردم.. حدس میزنید چه اتفاقی افتاد؟! خدا را شکر متوجه شدم که باید قرآن بخوانم و آن همه نوحه که آماده کرده بودم را باید میگذاشتم برای یک وقت دیگر و آن همه استرس را باید میریختم توی سطل زباله. این کارها را هم کردم.

بعد از اینکه از مسجد آمدم برون کمی با خودم فکر کردم. اینها اصلا از کجا فهمیدند که من قرآن هم میخوانم؟ همانجا یادم آمد! یک محمدرضایی بود روز ثبت نام همانجا برای خودش میچرخید وراهنمایی میکرد ملت را. دو دقیقه ای باهایش (همان باهاش خودمان) رفیق شدم و شماره ام را بهش دادم که اگر قاری لازم داشتند فقط یک تک زنگ بزنند!

روزگار چرخید و بعد از ماه ها همان شخص بالایی که خواندید، که بعدا فهمیدم محمدرضا بود به من زنگ زد و برای شب شهادت بی بی دو عالم مرا رزرو کرد! خیلی شیک و مجلسی رفتم و نشستم و قرآنم را خواندم و بعد به عزاداری ادامه دادم.

میخواستم چه بگویم از اول؟ آها. دیشب شهید گمنام، امشب قرائت در مجلس بی بی. تنها یک معنا دارد!
وقتی روی تابوت شهید گمنام با خودکار نوشتم «سلام ما رو به بی بی برسون» واقعا رساند! دمش گرم. بچۀ باحالی بود.
  • حسین...

خدیجه دختری ست که دوستش دارم.

خیلی وقت پیش یک بار از خدیجه رونمایی کردم. البته بعدها عکسش را حذف کردم؛ چون عکس گرفتن از دختر مردم و انتشارش اصلا کار خوبی نیست! در آن سفری که با خواهرم داشتیم میرفتیم خدیجه را دیدم. خیلی زیبا بود. خیلی سریع توی دلم نشست. همیشه با خودم فکر میکردم که چقدر دوستش خواهم داشت! چقدر عاشقش خواهم بود. شاید او تنها دختری میتواند باشد که تماما مال من خواهد بود.

بعدها بارها در مورد خدیجه با خانواده ام صحبت کردم. الان دیگر همه خدیجه را میشناسند. عکسش خیلی تار است. چون در طول روز که در سفر بودیم نمیتوانستم ازش عکس بگیرم. خواهرم کنارم نشسته بود. ولی خیلی وقت ها مینشینم و به همان عکس تار نگاه میکنم. نزدیک های صبح بود و خورشید داشت طلوع میکرد که ازش عکس گرفتم. یک عکس که شاید مرا عاشق تر از همیشه کرد.

خدیجه را خیلی دوست دارم. خیلی وقت ها بهش فکر میکنم. گاهی اوقات دستش را میگیرم و در خیالم توی خیابان قدم میزنیم. برایش چیزهایی میخرم. گاهی توی خلوت مان پیشانی اش را میبوسم. برای بوسیدنش البته ازش اجازه میگیرم.

بگذارید رازی را برایتان بگویم! شاید خدیجۀ توی اتوبوس اصلا اسمش خدیجه نبود! شاید اسمش فاطمه بود، شاید فرزانه، شاید صدیقه، شاید نرگس و شاید هر اسم دیگری. ولی این را مطمئنم که خدیجۀ من اسمش خدیجه است. شاید خدیجۀ من هم یک روز برای یکی دیگر اسمش یک چیز دیگر باشد... ولش کنید. بگذریم از این بحث. خدیجۀ من خدیجه خواهد بود.

خدیجه دختری ست که دوستش دارم.

  • حسین...
وقتی اومدم خوابگاه همۀ تخت های پایین اشغال شده بود و تخت های بالا مونده بود. خیلی سریع پریدم تخت بالا. اینقدر از تخت بالا پریدم پایین پام پیچ خورده. ظاهرا گشنش بوده. هیچی دیگه. از ورزش افتادم یه مدت خیلی کوتاهی.
امروز رفتیم یک کتری خیلی بزرگ خریدیم. به اندازه 10 نفر چای توش درست میکنیم. آی چه حالی میده از سالن فوتسال بیای و خسته و کوفته چای تازه دم بخوری. آی چه حالی میده.
دارم به این فکر میکنم که کم کم خودمو جمع و جور کنم تا حداقل دو سال دیگه یک ازدواجی بکنم ورداره بره پی کارش. تا به کِی مجرد بمونم؟
شما هم یه روز شنیدین حسین ازدواج کرده تعجب نکنین. از اول قصدش رو داشتم. آمادگیش رو نداشتم. الان آمادگیش رو هم دارم. پولش رو ندارم. یه کم برنامه بچینم ردیف میشه. شما هم دعا کنین.
  • حسین...



  • حسین...