رَقیم

HTML tutorial

سلام علیکم.
اگر دوست داشتید وبلاگ را دنبال کنید؛ این یعنی اگر دوست نداشتید وبلاگ را دنبال نکنید و اگر دوست داشتید، لطفا خاموش دنبال نــــــکنید. لطفا. ضمن اینکه لطفا با انتظار دنبال شدن دنبال نکنید.
تمامیِ مطالب به غیر از آنهایی که منبع شان ذکر شده، نوشته شده توسط خودم هستند، پس اگر خواستید کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.
اگر خیلی با بنده و محتوای این وبلاگ حال کردید، به هر نحوی که دوست دارید برایم انرژی بفرستید. صلوات، دعا، آرزو و... .

طبقه بندی موضوعی

خدیجه دختری ست که دوستش دارم.

خیلی وقت پیش یک بار از خدیجه رونمایی کردم. البته بعدها عکسش را حذف کردم؛ چون عکس گرفتن از دختر مردم و انتشارش اصلا کار خوبی نیست! در آن سفری که با خواهرم داشتیم میرفتیم خدیجه را دیدم. خیلی زیبا بود. خیلی سریع توی دلم نشست. همیشه با خودم فکر میکردم که چقدر دوستش خواهم داشت! چقدر عاشقش خواهم بود. شاید او تنها دختری میتواند باشد که تماما مال من خواهد بود.

بعدها بارها در مورد خدیجه با خانواده ام صحبت کردم. الان دیگر همه خدیجه را میشناسند. عکسش خیلی تار است. چون در طول روز که در سفر بودیم نمیتوانستم ازش عکس بگیرم. خواهرم کنارم نشسته بود. ولی خیلی وقت ها مینشینم و به همان عکس تار نگاه میکنم. نزدیک های صبح بود و خورشید داشت طلوع میکرد که ازش عکس گرفتم. یک عکس که شاید مرا عاشق تر از همیشه کرد.

خدیجه را خیلی دوست دارم. خیلی وقت ها بهش فکر میکنم. گاهی اوقات دستش را میگیرم و در خیالم توی خیابان قدم میزنیم. برایش چیزهایی میخرم. گاهی توی خلوت مان پیشانی اش را میبوسم. برای بوسیدنش البته ازش اجازه میگیرم.

بگذارید رازی را برایتان بگویم! شاید خدیجۀ توی اتوبوس اصلا اسمش خدیجه نبود! شاید اسمش فاطمه بود، شاید فرزانه، شاید صدیقه، شاید نرگس و شاید هر اسم دیگری. ولی این را مطمئنم که خدیجۀ من اسمش خدیجه است. شاید خدیجۀ من هم یک روز برای یکی دیگر اسمش یک چیز دیگر باشد... ولش کنید. بگذریم از این بحث. خدیجۀ من خدیجه خواهد بود.

خدیجه دختری ست که دوستش دارم.

  • حسین...
وقتی اومدم خوابگاه همۀ تخت های پایین اشغال شده بود و تخت های بالا مونده بود. خیلی سریع پریدم تخت بالا. اینقدر از تخت بالا پریدم پایین پام پیچ خورده. ظاهرا گشنش بوده. هیچی دیگه. از ورزش افتادم یه مدت خیلی کوتاهی.
امروز رفتیم یک کتری خیلی بزرگ خریدیم. به اندازه 10 نفر چای توش درست میکنیم. آی چه حالی میده از سالن فوتسال بیای و خسته و کوفته چای تازه دم بخوری. آی چه حالی میده.
دارم به این فکر میکنم که کم کم خودمو جمع و جور کنم تا حداقل دو سال دیگه یک ازدواجی بکنم ورداره بره پی کارش. تا به کِی مجرد بمونم؟
شما هم یه روز شنیدین حسین ازدواج کرده تعجب نکنین. از اول قصدش رو داشتم. آمادگیش رو نداشتم. الان آمادگیش رو هم دارم. پولش رو ندارم. یه کم برنامه بچینم ردیف میشه. شما هم دعا کنین.
  • حسین...



  • حسین...

بایوبیر شروع شد.

یه کار بزرگ

یه قدم بلند

یه هدف خیلی بزرگ!

به همراه کلی انگیزه...

بهش سر بزنید و ببینید و اگه خواستید دنبالش کنید.

www.biobir.ir

آدرسمون تو تلگرام:

t.me/biobir

  • حسین...

الان که دارم این را مینویسم بعد از چندین ماه نشستم توی منزل، جای همیشگی و آهنگِ ابر میباردِ شجریان دارد پخش میشود. سه چهار عدد پرتقال خونی روی میز آنطرف تر است، سررسید کمی آنطرف ترش، قندان هم کمی بالاتر. دما متعادل و خوب است و کسی نیست که بیاید مزاحم کار شود.

الحمدلله به غیر از یکی دو مورد کوچک که رفع خواهد شد، از بقیۀ اوضاع راضی ام.

اتفاقات خوبی توی راه است.

  • حسین...

پدر خدا بیامرزم یک دوست داشت که او هم خدابیامرز شده. بندۀ خدا اسمش قهرمان بود. سالها فکر میکردم که حتما قهرمانِ یک چیزی هست بندۀ خدا. ولی خب از قهرمانی فقط اسمش را داشت و دیگر هیچ... .

قهرمان توی حیاطِ خانه‌اش یک کاج داشت که هنوز هم همانجا هست. بندۀ خدا کاجِ خوبی بود. البته هنوز هم هست. شاید هم نباشد، نمیدانم. راستش را بخواهید خیلی وقت است که به کاجِ حیاطِ خانۀ قهرمان فکر نکرده بودم. تازگی‌ها ولی بهش فکر میکنم. دلیلش هم این است که اینجا توی بیرجند، تا دلتان بخواهد کاج هست. در هر نقطه از این شهر خلوت که بایستی، چپ را نگاه کنی بی نهایت کاج میبینی، راست را هم نگاه کنی بی نهایت کاج میبینی. البته احتمالش هست که اگر رو به رویت را نگاه کنی چشمت بخورد به یک  جفت دانشجوی دختر و پسر که دست در دست هم دارند قدم می‌زنند.

من به عنوان یک مشهدی، که از یک شهر بزرگ آمده‌‌ام و دارم توی بیرجند درس میخوانم، غالب اوقاتی که توی شهر راه میروم اعصابم کاج کاجی میشود. آنقدر اینجا دلیل برای کاج کاجی شدنِ اعصاب وجود دارد که خیلی!

فکرش را بکنید؛ اوایل مهرماه است و شما هر سال، این موقع با دوستانتان میرفتید توی باغ‌های اطراف شهر و میوه‌های پاییزی میدزدیدید! اما الان مجبورید بروید میوه‌های کاج را از درخت بکَنید و بعد پرت کنید سمتِ دوستانتان و بعد با دوستانتان فوتبال بازی کنید!

فکرش را بکنید؛ اواسطِ آبان ماه است و شما هر سال، این موقع با دوستانتان میرفتید توی پارکِ جنگلی از هوای ابری و پاییزی لذت میبردید. اما الان مجبورید اولِ صبح در سرمای استخوان سوزِ خشکِ نامردِ ناجوانمردِ بی مروّتِ بی وفایِ این شهر توی ایستگاه منتظر بمانید و به کاج‌هایی خیره شوید که یکی پس از دیگری توی خیابان‌ها صف کشیده‌اند و منتظرند از کنارشان با اتوبوس رد شوی و درِ گوششان غُر بزنی که چرا یک اتوبوس نباید بخاری داشته باشد؟

فکرش را بکنید، اوایل دِی ماه است و شما هر سال، این موقع با دوستانتان مشغولِ برف بازی بودید و یا حداقل دو یا سه بار باران را دیده بودید! اما اینجا مجبورید که دستِ دوستانتان را بگیرید بروید زیر دوشِ استخرِ دانشگاه تا مبادا فکرِ باران بزند به سرتان و دلتان بگیرد و یا بروید برفک‌های یخچال را بخورید تا جای برف را توی دلتان پر کند! 

حالا اگر مثل بنده بدشانس باشید، ممکن است  که توی یخچال با یک عدد میوۀ کاج هم رو به رو شوید! 

خلاصه اگر خواستید یک روزی به بیرجند بیایید، مواظب باشید که اعصابتان کاج کاجی نشود!

  • حسین...

اینجا توی خوابگاه، تنها وقتی که همه‌جا ساکت و آرام است همان اول صبح است که همه خواب هستند. وگرنه از حدود ظهر تا نیمه‌های شب ملت مدام در حالِ سر و صدا کردن هستند. بنا بر دلایلی امروز صبح کمی زودتر بیدار شدم و بعد از انجام یک سری کار، شروع کردم به وب گردی و مطالعۀ اخبار و از این قبیل کارها. بعد یکهو تصمیم گرفتم سری به وبلاگ قبلی‌ام بزنم ببینم پیامی، چیزی آمده یا نه؛ که البته نیامده بود. همینطور توی دیدگاه‌های قدیمی چرخ میزدم و افراد مختلف را از نظر میگذراندم و تجدید خاطرات میکردم. هر از گاهی روی آدرس وبلاگ‌شان آن گوشه کلیک میکردم و بعد از اینکه میدیدم وبلاگ‌شان را حذف کرده‌اند، ناامید سراغ بقیۀ دیدگاه‌ها میرفتم.

واقعا چقدر افراد از این سرزمین نه چندان وسیع رفته‌اند! اینکه آدم بیاید و ببیند یکی یکی وبلاگ‌ها حذف شده‌اند و دیگر آن دوستان قدیمی نمی‌نویسند خیلی حزن انگیز است. حالا بگذریم از این مسئله که دیگر هیچ راهی برای سلام و احوال‌پرسی هم وجود ندارد. شاید در مورد اینکه امروز چرا کمی زودتر از بقیۀ اوقات بیدار شدم نوشتم. ولی خب فعلا در موردش برنامه‌ای ندارم. راستش را بخواهید اینجا آنقدر اتفاقات گوناگون می‌افتد که اگر میخواستم همه‌اش را بنویسم شاید برای هر ترم، یک کتاب در می‌آمد! ولی خب از آنجایی که هم فرصتش نیست و هم طبقِ چیزی که قبلا گفتم، بیشترش کلیشه است و جذابیتی برای خواندن ندارد، نمینویسم.

البته یک نکتۀ دیگر هم هست و آن اینکه آدم وقتی بزرگ و بزرگ‌تر میشود، کم کم باید مراعات خیلی چیزها را بکند. مثلا تا وقتی کوچک بودم وقتی کسی میمرد اگر حتی به مراسمش هم نمیرفتم کسی اهمیتی نمی‌داد. ولی حالا دیگر اوضاع فرق کرده. الان اگر کسی بمیرد و من به هر طریقی تسلیت عرض نکنم ممکن است بعدا داستان شود! حالا به خاطر اینکه باز یک عده نگویند خودم را چقدر بزرگ فرض کردم، میگویم بچه‌تر که بودم، شاید میتوانستم با خیال راحت در مورد خیلی چیزها بنویسم، ولی حالا دیگر اینجا را کسانی می‌خوانند که نمیشود برایشان همه چیز را نوشت. باید کمی رعایت کرد. ممکن است باز بعدا داستان شود و کیست که بیاید جمع کند قضیه را؟! برای همین یک سری چیزها را از این جنبه نمی‌نویسم. البته دقت کنید که نمی‌نویسم در اینجا همان منتشر نمیکنم است!

بگذریم، ان‌شاءالله که همیشه شاد باشید و وبلاگ حذف نکنید! به پدر و مادرتان هم نیکی کنید.

امضا: شیخ حسین ابن غلامسخیِ مداحی

  • حسین...

روز ثبت نام در دانشگاه، هوا خیلی گرم بود. بعد از ثبت نام، خسته و کوفته آمدم تا خوابگاه را هم ببینم و بعد بروم مشهد و بعد از شروع کلاس‌ها برگردم. تقریبا عصر بود که آمدم خوابگاه و تنها کسی که توی خوابگاه دیدم، ناصر بود. خیلی سریع یک لیست از چیزهایی که لازم بود به خوابگاه ببرم تهیه کردم و همان شب هم راهیِ مشهد شدم. چند روز مشهد ماندم و بعد دوباره آمدم بیرجند. وقتی آمدم خوابگاه، دیدم در اتاق قفل است و کلید هم دستِ نگهبانی نبود. تنها اتاقی که باز بود، اتاق 110 بود. رفتم در اتاق و دیدم دو نفر نشسته‌اند روی زمین و با هم حرف میزنند. گفتم: «این آقا ناصر ما رو ندیدین شما؟!» بعد دیدم از توی تاریکیِ روی تخت طبقۀ پایینی یک دارد دست تکان میدهد و میگوید «من اینجام!» بعد کلید را گرفتم و وسایلم را بردم توی اتاق خودمان که اتاق 107 باشد گذاشتم. بعدش هم رفتم نشستم توی اتاق 110 و شروع کردم به اختلاط کردن. همان روز جرقۀ یکی شدنِ اتاق های 110 و 107 خورده شد و این دو اتاق شدند یکی! با هم میخوردیم و با هم می‌خوابیدیم و با هم بیرون میرفتیم و با هم همه جا بودیم. ظاهرا ما خیلی جوگیر بودیم که همان روزهای اول رفتیم دانشگاه؛ چرا که تا دو هفته توی کل خوابگاه فقط ما چهار نفر بودیم و جاسم که اتاق 114 بود و زیاد با ما رفت و آمد نمیکرد.

روزها همینطور یکی یکی میگذشتند و خیلی یواش یواش و آهسته آهسته به جمعیت توی خوابگاه افزوده میشد و دانشجوهای گرامی یکی یکی می‌آمدند و ساکن میشدند. ما هم که هر از گاهی میرفتیم دانشگاه و بعد از اینکه کلاس تشکیل نمیشد برمیگشتیم، به محضِ دیدنِ یکدیگر از هم میپرسیدیم که «هم اتاقیِ جدید برایتان نیامد؟!» بعد هم با جوابِ منفی خوشحال میشدیم و میرفتیم توی اتاق‌های خلوت‌مان به زندگی‌مان ادامه میدادیم. یک روز بعد از اینکه این سوال را از حاج محمد پرسیدیم، با یک جواب متفاوت از گذشته مواجه شدیم: «چرا! یک جوونی بچۀ یزد بود، اسمش بابک بود، با باباش اومد و دید و بعد رفت!»

حدودا دو هفته‌ای با اندیشۀ اینکه آقا بابک چه شکلی میتواند باشد زندگی میکردیم و هرکی میپرسید هم اتاقیِ جدید نیامده میگفتیم چرا! یک آقا بابکی داریم که بچۀ یزد است و قرار است بیاید! روزها گذشت و ما با فکرِ آقا بابک زندگی کردیم! بعد از مدتی یک شب که من توی آشپزخانه در حال طبخ غذا بودم ابوالفضل آمد توی آشپزخانه و گفت میدونی چی شده حاجی حسین؟! گفتم چی شده؟! با صدای بلند و مشعوف گفت که «آقا بابک اومده!» طبخ غذا را نیمه‌کاره رها کردم و خیلی سریع رفتم در اتاقِ 110 که آقا بابک را ببینم و خوش‌آمدی عرض کنم خدمت ایشان! این کار را کردم و بعدش هم زندگی همچنان ادامه داشت!

آقا بابک صبح تا شب می‌نشست یک گوشه و به در یا دیوار خیره میشد و هر ازگاهی هم به چرت و پرت‌هایی که ما میگفتیم خیلی ریز ریز می‌خندید. چند روزی وقتی صدایش میکردیم بابک نگاهمان میکرد ولی بعد از چند روز به این قضیه واکنش نشان داد و خیلی صریح گفت که اسمش بابک نیست! ولی خب اگر اسمش بابک نبود پس چه بود؟ خودش میگفت اسمش بهروز است! ولی خب بچۀ یزد هم نبود! بچۀ بجنورد بود. شاید آن لحظۀ شکست بزرگی توی زندگی خوردیم. دو هفته با یادِ آقا بابک زندگی کردیم و حالا فهمیدیم که آقا بابکی وجود ندارد! آن شب بابت آن شکست عمیق، کلی محمد را کتک زدیم بابت این اشتباه فاحش! حالا تمام این اتفاقات گذشته و دیگر نه بهروزی وجود دارد و نه بابکی؛ بلکه تنها شخصِ موجود کسی ست به اسم بِیبی!

  • حسین...

این‌که این روزها، تا گوشیم را باز می‌کنم، پیام‌های ‌حلال کنید، فردا عازم هستیم، نائب الزیاره هستیم، روبه‌روی بین الحرمین هستیم و را می‌بینم

این‌که تلوزیون را روشن می‌کنم، یک کانال کنار قدم‌های جابر، یک کانال مستند زائرانت، یک کانال از شور و شوق نوکر‌ها و خدمت گزارانت و را می‌بینم

این‌که هر‌که را می‌بینم مشغول بستن بار سفرش هست و کوله‌اش را لب ‌به لب پر کرده است

این‌که نمی‌شود مردمی را با زبان‌های گوناگون ببینم که با اشاره با هم حرف می‌زنند

این که نمی‌شود بین موکب‌ها، خستگی را از جانم بیرون کنم

این‌که نمی‌شود از هوای بین ستون‌هایت استشمام کنم

این‌که نمی‌شود چایی‌های پر رنگ بین راهی‌ت را بخورم

این‌که پاهایم لیاقت ندارند در سرزمینت قدم بگذارند

این‌که دست‌هایم  به شش گوشه‌ات نمی‌رسد

این‌که چشم‌هایم لایق دیدار قبه‌ات "ادخلو ها بسلام آمنین" نیست

این‌که امسال کنار بهترین زائرت هم ‌قدم نیستم

این‌که نمی‌توانم از نزدیک سلامت کنم

سخت‌ترین لحظه‌های نفس کشیدن زائر جامانده‌ات است

که باید از دور سلامت کند و فقط با تصورش، پا در حرمت بگذارد! 


نویسنده: مریم سادات ترویج

  • حسین...

این روز ها

این روز های عجیب

این روز های شلوغ و پر از دلهره


بین خودمان بماند!

گاهی وقت ها به سرم میزند که زیر همه چیز بزنم و بدو بدو فرار کنم...


منبع: دختری زیر درخت انار

  • حسین...